پارت 44
پارت 44
فهمیدم خواستگار مهرداده کلی خواهش
و تمنا کردم که با اون ازدواج نکنم چون سپیده راجب عشقشون بهم گفته بود اما
مامان زیربار نرفت گفت تو دختر بزرگتری باید اول تو ازدواج کنی اونم با این پسر یک مدت خودمو تنبیه کردم ن
لب ب غذا زدم و ن به اب...اما تصمیمشون عوض نشد گفتن باید ازدواج کنی اونم با مهرداد...رفتم پیش سپیده
خواستم بهش دلداری بدم...اما اونم با عصبانیت بهم گفت تو خودت میخوای بامهرداد ازدواج کنی تو ارزوت این بود و
بهم حسودی میکردی...از حرفاش خیلی ناراحت شده بودم اما بهش حق میدادم
خلاصه بعد از یه مدت اونا اومدن
خواستگاری مهرداد وقتی شنیده بود مامانش منو به عنوان عروسش خواستگاری کرده نه سپیده رو ناراحت
شده بود ازم متنفر شده بود...چون من
دختر اولی بودم...چون اگه من نبودم اون به عشقش میرسید._مزاحم که نشدم
با شنیدن این حرف از یه فرد ناشناس ترسیدم و خواستم رومو برگردونم و
نگاه اون فرد ناشناس کنم که پام
سرخورد و افتادم تو استخر.چون یهو و ناخوداگاه بود که افتادم توی استخر هول کرده بودم و نمیتونستم خودمو
نجات بدم داشتم خفه،میشدم که حس کردم یکی افتاد تو اب دیگ داشتم از حال میرفتم که کشیده شدم سمت بالا و
از استخر اومدم بیرون چشمامو باز کردم که با دوتا چشم مشکی رنگ برخورد کردم که صاحبش نفس نفس میرد و لب
زد:خوبی؟نگاهی بهش کردم از کنارش بلند شدمو سرمو اروم تکون دادم:اره ببخشید واقعا_نه بابا شما منو
ببخشید تقصیر من شد شما افتادین تو استخر لبخند ارومی واسش زدم که اونم خندید ولی این کیه دیگه تاحالا این
ندیده بودمش:ببخشبد شما کی هستین؟_من پدرامم داداش پریا با گفتن این حرف هم خجالت کشیدم هم تعجب
کردم واسه همین فقط سر تکون دادم بلند شدیم جفتمون لباسامون خیس شده بود صدای پدرام اومد:
فهمیدم خواستگار مهرداده کلی خواهش
و تمنا کردم که با اون ازدواج نکنم چون سپیده راجب عشقشون بهم گفته بود اما
مامان زیربار نرفت گفت تو دختر بزرگتری باید اول تو ازدواج کنی اونم با این پسر یک مدت خودمو تنبیه کردم ن
لب ب غذا زدم و ن به اب...اما تصمیمشون عوض نشد گفتن باید ازدواج کنی اونم با مهرداد...رفتم پیش سپیده
خواستم بهش دلداری بدم...اما اونم با عصبانیت بهم گفت تو خودت میخوای بامهرداد ازدواج کنی تو ارزوت این بود و
بهم حسودی میکردی...از حرفاش خیلی ناراحت شده بودم اما بهش حق میدادم
خلاصه بعد از یه مدت اونا اومدن
خواستگاری مهرداد وقتی شنیده بود مامانش منو به عنوان عروسش خواستگاری کرده نه سپیده رو ناراحت
شده بود ازم متنفر شده بود...چون من
دختر اولی بودم...چون اگه من نبودم اون به عشقش میرسید._مزاحم که نشدم
با شنیدن این حرف از یه فرد ناشناس ترسیدم و خواستم رومو برگردونم و
نگاه اون فرد ناشناس کنم که پام
سرخورد و افتادم تو استخر.چون یهو و ناخوداگاه بود که افتادم توی استخر هول کرده بودم و نمیتونستم خودمو
نجات بدم داشتم خفه،میشدم که حس کردم یکی افتاد تو اب دیگ داشتم از حال میرفتم که کشیده شدم سمت بالا و
از استخر اومدم بیرون چشمامو باز کردم که با دوتا چشم مشکی رنگ برخورد کردم که صاحبش نفس نفس میرد و لب
زد:خوبی؟نگاهی بهش کردم از کنارش بلند شدمو سرمو اروم تکون دادم:اره ببخشید واقعا_نه بابا شما منو
ببخشید تقصیر من شد شما افتادین تو استخر لبخند ارومی واسش زدم که اونم خندید ولی این کیه دیگه تاحالا این
ندیده بودمش:ببخشبد شما کی هستین؟_من پدرامم داداش پریا با گفتن این حرف هم خجالت کشیدم هم تعجب
کردم واسه همین فقط سر تکون دادم بلند شدیم جفتمون لباسامون خیس شده بود صدای پدرام اومد:
- ۷.۵k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط