از میان زباله ها پارت ۱۲
از میان زباله ها پارت ۱۲
تینا راست میگفت اشکان چشماشو از ۳۰ سال پیش روی همه ی زیبایی های دنیا بسته بود اون دل و دماغ دیدن هیچ رنگی رو بجز سیاهی نداشت چشماشو بست و رفت به ۴۰ سال پیش به روزایی که هنوز انقدر دنیاش سیاه نشده بود سر کوچه از تاکسی پیاده شد و با خوشحالی و روزنامه بدست بطرف خونه دوید انقدر خوشحال بود که چشماش اطرافش رو ندید و محکم به چیزی برخورد کرد کمی عقب رفت و به روبروش نگاه کرد لپاش گل انداخت و از خجالت عرق از سر وصورتش سرازیر شد اون به هیچ شیعی نخورده بود با یک ادم برخورد کرده بود یک دختر دختری با قد بلند و چشمای مشکی درشت که سال ها بود قلبشو تسخیر کرده بود سرشو پایین انداخت و با لکنت گفت:
س...سلا...سلام گ...گی...گیتی خانم
گیتی هم دست کمی از اون نداشت موهای لخت مشکیشو زیر روسری مرتب کرد:
سلام آقا اشکان چیزی شده خیلی حواستون پرت بود
اشکان که تازه یادش اومده بود برای چی داشته میدویده با ذوق روزنامه رو بطرفش گرفت:
امتحان تخصص قبول شدم
چشمای گیتی برق زد و یک ان یادش رفت کجاست و کی مقابلش ایستاده دستاشو بهم کوبید و جیغ زد:
راست میگی؟
و بعد بخاطر کاری که کرده بود سرشو پایین انداخت و بدون اینکه منتظر جواب بشه یا خداحافظی کنه از اونجا دور شد اشکان با لبخند سرشو تکون داد و خوشحال بابت اینکه خبر رو اولین نفر به کسی که باید میگفته گفته بود راه خونه رو پیش گرفت و خبر رو به اهل خونه داد اولین نفری که خوشحال و گریان اون رو در آغوش گرفت مادرش بود و بعد از اون پدر و خواهر و برادرهاش که همه از اون بزرگتر بودن و ازدواج کرده بودن و امروز بخاطر اینکه روز اعلام نتایج ازمون تخصص بود تو خونه ی پدری جمع شده بودن تا بفهمن ته تاقاری خونه قبول شده یا نه؟ چند دقیقه بعد نوید که نوه ی ارشد خونواده و دوسال از اشکان کوچکتر بود با یک روزنامه ی دیگه وارد شد و عیش خونواده رو تکمیل کرد هردو قبول شده بودن نوید تو کنکور،پزشکی عمومی تهران قبول شده بود واشکان تو ازمون تخصص،رشته قلب همه خوشحال بودن و هرکسی چیزی میگفت که مادر سینه اشو صاف کرد و همه رو ساکت کرد و گفت:
خب بچه ام تخصص هم قبول شد الان وقتشه که ی سر خونه خاله سمیه اتون بزنم
اشکان با شنیدن اسم خاله سمیه اب دهنش تو گلوش پرید و باعث خنده ی همه شد اقاجون اروم به پشت پسرش ضربه زد و با خنده گفت:
بابا جان هول نکن #از_میان_زباله_ها
تینا راست میگفت اشکان چشماشو از ۳۰ سال پیش روی همه ی زیبایی های دنیا بسته بود اون دل و دماغ دیدن هیچ رنگی رو بجز سیاهی نداشت چشماشو بست و رفت به ۴۰ سال پیش به روزایی که هنوز انقدر دنیاش سیاه نشده بود سر کوچه از تاکسی پیاده شد و با خوشحالی و روزنامه بدست بطرف خونه دوید انقدر خوشحال بود که چشماش اطرافش رو ندید و محکم به چیزی برخورد کرد کمی عقب رفت و به روبروش نگاه کرد لپاش گل انداخت و از خجالت عرق از سر وصورتش سرازیر شد اون به هیچ شیعی نخورده بود با یک ادم برخورد کرده بود یک دختر دختری با قد بلند و چشمای مشکی درشت که سال ها بود قلبشو تسخیر کرده بود سرشو پایین انداخت و با لکنت گفت:
س...سلا...سلام گ...گی...گیتی خانم
گیتی هم دست کمی از اون نداشت موهای لخت مشکیشو زیر روسری مرتب کرد:
سلام آقا اشکان چیزی شده خیلی حواستون پرت بود
اشکان که تازه یادش اومده بود برای چی داشته میدویده با ذوق روزنامه رو بطرفش گرفت:
امتحان تخصص قبول شدم
چشمای گیتی برق زد و یک ان یادش رفت کجاست و کی مقابلش ایستاده دستاشو بهم کوبید و جیغ زد:
راست میگی؟
و بعد بخاطر کاری که کرده بود سرشو پایین انداخت و بدون اینکه منتظر جواب بشه یا خداحافظی کنه از اونجا دور شد اشکان با لبخند سرشو تکون داد و خوشحال بابت اینکه خبر رو اولین نفر به کسی که باید میگفته گفته بود راه خونه رو پیش گرفت و خبر رو به اهل خونه داد اولین نفری که خوشحال و گریان اون رو در آغوش گرفت مادرش بود و بعد از اون پدر و خواهر و برادرهاش که همه از اون بزرگتر بودن و ازدواج کرده بودن و امروز بخاطر اینکه روز اعلام نتایج ازمون تخصص بود تو خونه ی پدری جمع شده بودن تا بفهمن ته تاقاری خونه قبول شده یا نه؟ چند دقیقه بعد نوید که نوه ی ارشد خونواده و دوسال از اشکان کوچکتر بود با یک روزنامه ی دیگه وارد شد و عیش خونواده رو تکمیل کرد هردو قبول شده بودن نوید تو کنکور،پزشکی عمومی تهران قبول شده بود واشکان تو ازمون تخصص،رشته قلب همه خوشحال بودن و هرکسی چیزی میگفت که مادر سینه اشو صاف کرد و همه رو ساکت کرد و گفت:
خب بچه ام تخصص هم قبول شد الان وقتشه که ی سر خونه خاله سمیه اتون بزنم
اشکان با شنیدن اسم خاله سمیه اب دهنش تو گلوش پرید و باعث خنده ی همه شد اقاجون اروم به پشت پسرش ضربه زد و با خنده گفت:
بابا جان هول نکن #از_میان_زباله_ها
- ۳.۶k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط