" آکرازیا "
" آکرازیا "
پارت 33
حتی نمیتونست کوچک ترین خاطرهای رو درمورد اون رات
لعنتیش به یاد بیاره و این باعث شد آهی از درد بکشه. از
ناتوانیش متنفر بود. خودش رو روی تخت پرت کرد و به سقف
خیره شد.
نگاهش رو دور اتاق چرخوند و با دیدن اینکه زندگیش هنوز هم
مثل قبل خسته کنندست خواست چشم هاش رو ببنده که
نگاهش به چیزی خورد.
- دوربین!
فریاد کشید و با ذوق ملحفه رو به کناری پرت کرد و روی زمین
قدم گذاشت. به سمت در اتاق مخصوصش قدم برداشت و باز کرد.
نگاهش رو دور اتاق چرخوند و تونست دوربین مداربسته ای رو کنج بالایی دیوار ببینه. لبخند پیروزی زد و از اتاق بیرون رفت.
حالا میتونست به راحتی بفهمه چه اتفاقی افتاده.
گوشیش رو از روی میز برداشت و دنبال شماره ی لیدر تیم
محافظتی عمارت گشت. همین امشب باید فیلم رو با چشم های
خودش میدید و بعد از اون باید کل فیلم ها رو پاک میکرد، کدوم
احمقی برای اتاق رات یک آلفا دوربین میذاشت که اون گذاشته
بود؟!
***
در اتاق توسط جیمین به دیوار کوبیده شد. آلفا به حد مرگ
عصبی بود و میتونست با دندون هاش همون لحظه یک نفر رو
تیکه تیکه کنه.
کل بازه ی زمانی ای که سر میز نشسته بودن یونگی طوری رفتار
کرد که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و این باعث میشد عصبانیتش
شدت بگیره. اون ها جفت هم بودن و کار های آلفا واقعا احمقانه
بود! کدوم گرگ مسئولیت پذیری جفت hoرنیش رو با یک diک
بالا اومده تنها میزاره؟
کتش رو روی صندلی پرت کرد و از گردنبند، گوشواره و انگشتر
هاش خلاص شد و همه رو نامنظم روی میز پرت کرد. یونگی
حتی به خودش زحمت نداده بود که یک خداحافظی ساده بکنه و
بهش نگاه هم نکرده بود. هنوز هم داشت تنبیه میشد؟
- من یک احمقم! چرا اصلا اجازه میدم کنترلم بکنه؟ مین یونگی
خودم به faکت.
- هنوز متوجه نشدی باید یکم مهربون تر باشی؟
با شنیدن صدای یونگی از پشت در کاملا عصبی به اونجا قدم
برداشت و در رو باز کرد. قامت آلفا رو تونست ببینه و لبخند روی
لب یونگی باعث عصبی تر شدنش میشد.
- نمیزاری بیام داخل؟
یونگی با ناراحتی نمایشی ای زمزمه کرد و از کنار جیمین رد شد.
آلفای اصیل در رو بست و روی پاشنه ی پاش چرخید. یونگی
کتش رو درآورد و کنار لباس جیمین انداخت. آروم دست هاش
رو به سمت دکمه های پیراهنش برد و ثانیه ی بعد ازش خلاص
شده بود.
- برای چی اومدی اینجا؟
جیمین غرید و یونگی بهش نیم نگاهی انداخت. کم کم داشت
عصبی میشد و این برای جیمین خطرناک بود که نمیدونست
صبر آلفای مقابلش چقدره.
قدم هاش رو به سمت جیمین برداشت و siنه به siنه ی هم
ایستادن. هم قد بودن و تفاوت واضحی بینشون حس نمیشد، جز
طرز نگاه هاشون. از چشم های جیمین آتیش میبارید ولی یونگی
با سردی تمام بهش زل زده بود.
- جیمین، از اینکه اینجام ناراحتی؟
یونگی پرسید و همین باعث مکث آلفای مقابلش شد. حالا کمی
آروم تر به نظر میرسید و انگار میشد باهاش چند کلمه ای رو
صحبت کرد.
- نه..
زمزمه کرد و بی توجه به یونگی از کنارش رد شد و به سمت
کشوی لباس هاش رفت. تیشرت راحتی رو بیرون کشید و
مشغول عوض کردن لباس هاش شد.
شلواری رو از کشو درآورد و خیلی سریع عوضش کرد چون
نمیخواست توجه یونگی بهش جلب بشه و باز هم بخواد بهش
درس بده.
بی توجه به یونگی که وسط اتاق ایستاده بود به سمت تختش
قدم برداشت و بین راه برق رو خاموش کرد و حالا اتاق خیلی
تاریک تر بود.
:)
پارت 33
حتی نمیتونست کوچک ترین خاطرهای رو درمورد اون رات
لعنتیش به یاد بیاره و این باعث شد آهی از درد بکشه. از
ناتوانیش متنفر بود. خودش رو روی تخت پرت کرد و به سقف
خیره شد.
نگاهش رو دور اتاق چرخوند و با دیدن اینکه زندگیش هنوز هم
مثل قبل خسته کنندست خواست چشم هاش رو ببنده که
نگاهش به چیزی خورد.
- دوربین!
فریاد کشید و با ذوق ملحفه رو به کناری پرت کرد و روی زمین
قدم گذاشت. به سمت در اتاق مخصوصش قدم برداشت و باز کرد.
نگاهش رو دور اتاق چرخوند و تونست دوربین مداربسته ای رو کنج بالایی دیوار ببینه. لبخند پیروزی زد و از اتاق بیرون رفت.
حالا میتونست به راحتی بفهمه چه اتفاقی افتاده.
گوشیش رو از روی میز برداشت و دنبال شماره ی لیدر تیم
محافظتی عمارت گشت. همین امشب باید فیلم رو با چشم های
خودش میدید و بعد از اون باید کل فیلم ها رو پاک میکرد، کدوم
احمقی برای اتاق رات یک آلفا دوربین میذاشت که اون گذاشته
بود؟!
***
در اتاق توسط جیمین به دیوار کوبیده شد. آلفا به حد مرگ
عصبی بود و میتونست با دندون هاش همون لحظه یک نفر رو
تیکه تیکه کنه.
کل بازه ی زمانی ای که سر میز نشسته بودن یونگی طوری رفتار
کرد که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و این باعث میشد عصبانیتش
شدت بگیره. اون ها جفت هم بودن و کار های آلفا واقعا احمقانه
بود! کدوم گرگ مسئولیت پذیری جفت hoرنیش رو با یک diک
بالا اومده تنها میزاره؟
کتش رو روی صندلی پرت کرد و از گردنبند، گوشواره و انگشتر
هاش خلاص شد و همه رو نامنظم روی میز پرت کرد. یونگی
حتی به خودش زحمت نداده بود که یک خداحافظی ساده بکنه و
بهش نگاه هم نکرده بود. هنوز هم داشت تنبیه میشد؟
- من یک احمقم! چرا اصلا اجازه میدم کنترلم بکنه؟ مین یونگی
خودم به faکت.
- هنوز متوجه نشدی باید یکم مهربون تر باشی؟
با شنیدن صدای یونگی از پشت در کاملا عصبی به اونجا قدم
برداشت و در رو باز کرد. قامت آلفا رو تونست ببینه و لبخند روی
لب یونگی باعث عصبی تر شدنش میشد.
- نمیزاری بیام داخل؟
یونگی با ناراحتی نمایشی ای زمزمه کرد و از کنار جیمین رد شد.
آلفای اصیل در رو بست و روی پاشنه ی پاش چرخید. یونگی
کتش رو درآورد و کنار لباس جیمین انداخت. آروم دست هاش
رو به سمت دکمه های پیراهنش برد و ثانیه ی بعد ازش خلاص
شده بود.
- برای چی اومدی اینجا؟
جیمین غرید و یونگی بهش نیم نگاهی انداخت. کم کم داشت
عصبی میشد و این برای جیمین خطرناک بود که نمیدونست
صبر آلفای مقابلش چقدره.
قدم هاش رو به سمت جیمین برداشت و siنه به siنه ی هم
ایستادن. هم قد بودن و تفاوت واضحی بینشون حس نمیشد، جز
طرز نگاه هاشون. از چشم های جیمین آتیش میبارید ولی یونگی
با سردی تمام بهش زل زده بود.
- جیمین، از اینکه اینجام ناراحتی؟
یونگی پرسید و همین باعث مکث آلفای مقابلش شد. حالا کمی
آروم تر به نظر میرسید و انگار میشد باهاش چند کلمه ای رو
صحبت کرد.
- نه..
زمزمه کرد و بی توجه به یونگی از کنارش رد شد و به سمت
کشوی لباس هاش رفت. تیشرت راحتی رو بیرون کشید و
مشغول عوض کردن لباس هاش شد.
شلواری رو از کشو درآورد و خیلی سریع عوضش کرد چون
نمیخواست توجه یونگی بهش جلب بشه و باز هم بخواد بهش
درس بده.
بی توجه به یونگی که وسط اتاق ایستاده بود به سمت تختش
قدم برداشت و بین راه برق رو خاموش کرد و حالا اتاق خیلی
تاریک تر بود.
:)
- ۳.۷k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط