I Love you too...
I Love you too...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:12(100)
(ویو:جونگکوک)
در رو که بستم،اولین چیزی که به چشمم خورد...
اون منشی هرزه بود...
نگاهم سرد،و توخالی شد...
به صندلی بسته شده بود،و سرش پایین بود...
تو دو قدمیش وایسادم...
_:مثل اینکه...
اینجا یکی لو رفته!(سرد و با آرامشی ترسناک)
سرش رو با ترس آورد بالا،و تو چشمام نگاه کرد...
فکم منقبض شد...
چطور جرعت میکنه بعد از همدستی با قاتل یاقوت نگاهم کنه؟
دستم رو آوردم بالا،و کشیده ای محکم بهش زدم...
به طوری که سرش به سمت دیگه ای چرخش کرد،و لبش پاره شد...
جیغی زد:
منشی:آااااایییی گگوو...
که حرفش با سیلی دیگه ای قطع شد...
_:برای کسی که همدست قاتل همسرمه....
زیادی شجاعی!
از ترس و درد،تو خودش جمع شده بود گریه میکرد...
دستام رو تو جیبم فرو کردم...
و نگاهم رو برگردوندم،به میز وسایل شکنجه...
با چند تا قدم،پشت میز وایسادم...
انبر دستی رو انتخاب کردم...
وقتی که بین انگشتام گرفتمش،زهر خندی زدم...
_:فک کردی میزارم که تو و پدرم از زیر این کار در برید؟
منشی:آ...آق...آقای جئون...
_:دِ جون بکن هرزه!(عربده)
نگاهش رو بالا آورد...
و با گریه لب زد:
منشی:آقای جئون...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۱۰تا
کامنت:۱۰تا
بازنشر:۵تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:12(100)
(ویو:جونگکوک)
در رو که بستم،اولین چیزی که به چشمم خورد...
اون منشی هرزه بود...
نگاهم سرد،و توخالی شد...
به صندلی بسته شده بود،و سرش پایین بود...
تو دو قدمیش وایسادم...
_:مثل اینکه...
اینجا یکی لو رفته!(سرد و با آرامشی ترسناک)
سرش رو با ترس آورد بالا،و تو چشمام نگاه کرد...
فکم منقبض شد...
چطور جرعت میکنه بعد از همدستی با قاتل یاقوت نگاهم کنه؟
دستم رو آوردم بالا،و کشیده ای محکم بهش زدم...
به طوری که سرش به سمت دیگه ای چرخش کرد،و لبش پاره شد...
جیغی زد:
منشی:آااااایییی گگوو...
که حرفش با سیلی دیگه ای قطع شد...
_:برای کسی که همدست قاتل همسرمه....
زیادی شجاعی!
از ترس و درد،تو خودش جمع شده بود گریه میکرد...
دستام رو تو جیبم فرو کردم...
و نگاهم رو برگردوندم،به میز وسایل شکنجه...
با چند تا قدم،پشت میز وایسادم...
انبر دستی رو انتخاب کردم...
وقتی که بین انگشتام گرفتمش،زهر خندی زدم...
_:فک کردی میزارم که تو و پدرم از زیر این کار در برید؟
منشی:آ...آق...آقای جئون...
_:دِ جون بکن هرزه!(عربده)
نگاهش رو بالا آورد...
و با گریه لب زد:
منشی:آقای جئون...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۱۰تا
کامنت:۱۰تا
بازنشر:۵تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
- ۱۵۶
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط