{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم

پارت سوم


آن شب طوفان وحشتناکی بیرون در می‌گرفت. روی تخت نشسته بودم و از لای درِ نیمه‌باز، او را دیدم. جونگ‌کوک در گوشه‌ای از اتاق روی زمین نشسته بود و ساکت بود؛ خبری از آن لبخندهای سادیسمی همیشگی‌اش نبود. برای اولین بار، آن چهره‌ی فاتح و ترسناک را ندیدم. او شکننده به نظر می‌رسید؛ انگار زخم‌هایی قدیمی داشت که هیچ‌کس از آن‌ها خبر نداشت.

خشمِ قبلی‌ام، حالا با کنجکاوی و نوعی دلسوزیِ دردناک جابه‌جا شده بود. به آرامی از تخت پایین آمدم و کنارش ایستادم.

ماریا: چرا این کار رو با خودت کردی؟ چرا فکر می‌کنی باید همه رو از خودت دور کنی تا مجبور بشن پیشت بمونن؟

سرش را بالا آورد. نگاهش دیگر آن نگاهِ شکارچی نبود. دستم را جلو بردم. دیگر عقب نرفتم، بلکه انگشتانم را در دستِ بزرگ و سردش قفل کردم. با این تماسِ ساده، دیوارِ بیزاریِ من فرو ریخت. مثل برفی که زیر نور خورشید آب می‌شود، برآشفتگی‌ام ناپدید شد و جای خودش را به کششی عجیب و غیرقابل کنترل داد. همان لحظه بود که فهمیدم او هیولا نیست؛ او فقط زندانیِ عشقِ وسواسی و تاریکِ خودش به من است .
دیدگاه ها (۱)

پارت چهارم حالا دیگر خبری از ماریا‌ی ترسان نبود. کنارش ایستا...

پارت دوم روزها می‌گذشت و اضطراب، مثل ماری دور قلبم می‌پیچید....

سلام قشنگام خوبید ؟ بچه ها من تازه کار هستم و کاملا قبول دار...

با شتاب جعبه دستمال‌کاغذی را از داشبورد چنگ زد، در را باز کر...

تو...

حدود یک ساعت گذشته بود. من در کنار تخت دخترمان نشسته بودم و ...

.....پارت دوم.....

part 8همینجوری داشتم نگاش میکردم که چشمش به من خورد چند لحظه...

چند پارتی جونگ کوک

معرفی رمان

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

### پارت ۱: سایه‌ای که بویِ باروت می‌دهدبارون، سقفِ فلزیِ ان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط