تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
هیون...هیون....هیون
با صدای یونا تکونی خوردم و چشمامو باز کردم
_چیشده؟
پام خواب رفته آقای هوانگ ، نمیخوای بلند شی؟
_نوچ
بلند شو دیگه ، آقا بزرگ گفتن برای شام بریم پایین
سرمو از روی پاش برداشتم و باهم رفتیم پایین و پشت میز غذا نشستیم
∆استراحت کردی پسرم ؟
_بله اقا بزرگ، برای چی ؟
∆ هیچی ، فکر کردم دوباره باهم بحث کردین
نگاهی به چشمای یونا انداختم ، کاملا قرمز شده بودن
اگر منظورتون زیر چشمای منه ، نه آقا بزرگ بحث نداشتیم فقط من یکم خستم بخاطر همین قرمز شدن
∆ خوبه...
تمام مدت چشمای نگران فلیکس روی یونا بود ، خوب میتونستم درکش کنم ، چون منم خواهر داشتم.... حالا که فکرشو میکنم ، خیلی وقته هرا رو ندیدم ، باید یه روز دعوتش کنم خونه....
@ هیون جان...
سر بلند کردمو به چشماش نگاه کردم ، هم اون از من نفرت داشت هم من ، ولی حالا نفرتش چند برابر شده...
_بله؟ (سرد)
@ کی میخواین به فکر یه وارث باشین؟
میخواستم جواب بدم که یونا سریعتر از من جواب داد
بابا ما حتی دوماهم نشده ازدواج کردیم بعد شما به فکر وارثین ؟ بعدشم من فقط ۱۸ سالمه حواستون هست ؟
∆ مادر هیونجینم فقط ۱۹ سالش بود که این پسرو به دنیا اورد بعد تو میگی ۱۸ سالته ؟ نخیر نمیشه ، اگه نمیخوای وارثی براش بدنیا بیاری اون زنش هست
& آقا بزرگ یونا هنوز بچه است ، حتی ازدواجشم تو این سن درست نبود ، بعد شما میگین بچه بیارن ؟ دیگه چی؟
_ آقا بزرگ ، منو یونا فعلا عجله ای نداریم ، یونا درس داره ، درسش که تموم شد بعدش اقدام میکنیم ، نمیخوام بعد از زایمان اتفاقی برای زنم بیوفته
∆ هرطور خودت صلاح میدونی پسرم
& هیون، بعد از اینکه خوردی بیا بیرون ، کارت دارم
باشه ای گفتم و رفت بیرون ، نمیخواستم رفاقتم با فلیکس بهم بخوره ، اون از بچگی دوست صمیمی من بود، اون مثل برادرمه ، اما بخاطر این اتفاقا خیلی از دستم عصبیه ، یونا هم بلند شد که بره اما آقا بزرگ مانعش شد
∆بشین سرجات
دیگه میل ندارم خستم میخوام برم توی اتاقم
∆ شوهرت هنوز نشسته تو کجا بری؟بشین تا شوهرت تموم نکرده حق نداری جایی بری
اما...
∆ اما نداره ، با شوهرت نشستی باهاشم پا میشی فهمیدی ؟
_ آقا بزرگ ، یونا خسته اس ، برو بالا عزیزم ، منم میرم پیش فلیکس و میام
هوم...
یونا رفت بالا و منم رفتم پیش فلیکس ، نشستم روی صندلی روبه روش و لب زدم :
_خب چیشده رفیق ؟ کارت چیه ؟
& واقعاً باورم نمیشه با خواهرم همچین کارایی رو انجام داده باشی ، تو رفیق من بودی هیون ، تو مث برادرم بودی ، من فکر میکردم یونا رو دوست داری ، فکر میکردم بهش اسیب نمیزنی اما اشتباه میکردم ...
_ قبلاً نداشتم اما حالا یونارو دوست دارم فلیکس.....
هیون...هیون....هیون
با صدای یونا تکونی خوردم و چشمامو باز کردم
_چیشده؟
پام خواب رفته آقای هوانگ ، نمیخوای بلند شی؟
_نوچ
بلند شو دیگه ، آقا بزرگ گفتن برای شام بریم پایین
سرمو از روی پاش برداشتم و باهم رفتیم پایین و پشت میز غذا نشستیم
∆استراحت کردی پسرم ؟
_بله اقا بزرگ، برای چی ؟
∆ هیچی ، فکر کردم دوباره باهم بحث کردین
نگاهی به چشمای یونا انداختم ، کاملا قرمز شده بودن
اگر منظورتون زیر چشمای منه ، نه آقا بزرگ بحث نداشتیم فقط من یکم خستم بخاطر همین قرمز شدن
∆ خوبه...
تمام مدت چشمای نگران فلیکس روی یونا بود ، خوب میتونستم درکش کنم ، چون منم خواهر داشتم.... حالا که فکرشو میکنم ، خیلی وقته هرا رو ندیدم ، باید یه روز دعوتش کنم خونه....
@ هیون جان...
سر بلند کردمو به چشماش نگاه کردم ، هم اون از من نفرت داشت هم من ، ولی حالا نفرتش چند برابر شده...
_بله؟ (سرد)
@ کی میخواین به فکر یه وارث باشین؟
میخواستم جواب بدم که یونا سریعتر از من جواب داد
بابا ما حتی دوماهم نشده ازدواج کردیم بعد شما به فکر وارثین ؟ بعدشم من فقط ۱۸ سالمه حواستون هست ؟
∆ مادر هیونجینم فقط ۱۹ سالش بود که این پسرو به دنیا اورد بعد تو میگی ۱۸ سالته ؟ نخیر نمیشه ، اگه نمیخوای وارثی براش بدنیا بیاری اون زنش هست
& آقا بزرگ یونا هنوز بچه است ، حتی ازدواجشم تو این سن درست نبود ، بعد شما میگین بچه بیارن ؟ دیگه چی؟
_ آقا بزرگ ، منو یونا فعلا عجله ای نداریم ، یونا درس داره ، درسش که تموم شد بعدش اقدام میکنیم ، نمیخوام بعد از زایمان اتفاقی برای زنم بیوفته
∆ هرطور خودت صلاح میدونی پسرم
& هیون، بعد از اینکه خوردی بیا بیرون ، کارت دارم
باشه ای گفتم و رفت بیرون ، نمیخواستم رفاقتم با فلیکس بهم بخوره ، اون از بچگی دوست صمیمی من بود، اون مثل برادرمه ، اما بخاطر این اتفاقا خیلی از دستم عصبیه ، یونا هم بلند شد که بره اما آقا بزرگ مانعش شد
∆بشین سرجات
دیگه میل ندارم خستم میخوام برم توی اتاقم
∆ شوهرت هنوز نشسته تو کجا بری؟بشین تا شوهرت تموم نکرده حق نداری جایی بری
اما...
∆ اما نداره ، با شوهرت نشستی باهاشم پا میشی فهمیدی ؟
_ آقا بزرگ ، یونا خسته اس ، برو بالا عزیزم ، منم میرم پیش فلیکس و میام
هوم...
یونا رفت بالا و منم رفتم پیش فلیکس ، نشستم روی صندلی روبه روش و لب زدم :
_خب چیشده رفیق ؟ کارت چیه ؟
& واقعاً باورم نمیشه با خواهرم همچین کارایی رو انجام داده باشی ، تو رفیق من بودی هیون ، تو مث برادرم بودی ، من فکر میکردم یونا رو دوست داری ، فکر میکردم بهش اسیب نمیزنی اما اشتباه میکردم ...
_ قبلاً نداشتم اما حالا یونارو دوست دارم فلیکس.....
- ۱۴.۷k
- ۲۳ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط