{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بدنیست مطلب جالبی هست به خوندنش می ارزد

بدنیست مطلب جالبی هست به خوندنش می ارزد
در جوانی "اسبی" داشتم.

وقتی سوار آن میشدم و از کنار دیواری عبور میکـرد، "سایه اش" به روی دیوار می افتاد، اسبم به آن سایه نگاه میکرد و خیال مـیکـرد "اسـب دیگری" است.

لذا شیهه میکشید و سعی میکرد از آن جلو بزند، و چون هر چه تندتر میرفـت و می دید هنوز از سایه اش جلو نیفتاده است، باز هم به "سرعتش" اضافه میکرد، تا حدی که اگر این جریان ادامه می یافت، مرا به "کشتن" میداد.

اما به محض اینکه دیوار تمام می شد و سایه اش از بین می رفت "آرام" میگرفت.

"حکایت بعضی از آدم ها" هم در دنیا همینطور است؛
وقتی که "بدون در نظر گرفتن"" توانایی های خود" به داشته های دیگران نگاه کنی، بدنت که مرکب توست، میخواهد در "جنبه هـای دنیوی" از آنها جلو بزند.

اگر از "چشم و همچشمی" با دیگـران بـازش نـداری، تـو را بـه "نابودی میکشد."👌

* در زندگی همیشه مواظب "اسب سرکشی" بنام "هوای نفس" باشیم...* #مردترک

┅┅✿🍂 ❀💛 🍁 🌼 ❀🍂 ✿┅┅
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌
دیدگاه ها (۲)

دلم باران ، دلم دریا ،دلم لبخند ماهی ها ،دلم اغوای تاکستان ب...

#مردترک

خورشید را ببین هرگز به نتیجه طلوعش که به شب منتهی می‌شود فک...

تا نیستی بدون تو تلخ است چای من!ای کاش میرسید به گوشت "صدای"...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۹چراغ‌ها ناگهان روشن شدند.اتاق ک...

پارت بیست و یکم

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۵‌دامیان با یک حرکت ...

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۱مسیر مخفی روی دیوار روشن شده بو...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴³یک هفته گذشته بود...همه ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۷همه برای چند ثانیه به چراغ قرمز...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۷در با صدای بلندی باز شد.همه منت...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p35نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرو...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۶۰ | پایانچراغ‌ها دوباره روشن شدن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط