{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

��خاطره سیلی خوردن یکی از محافظان رهبر/از کتاب «حافظ هفت»

��خاطره سیلی خوردن یکی از محافظان رهبر/از کتاب «حافظ هفت»��


«تو ملاقاتای عمومی آقا، جمعیت فشرده‌ای توی حسینیه نِشسته بودن و به صحبتای ایشون گوش می‌دادن.
من جلوی جمعیت، بین آقا و صف اوّل وایساده بودم.
اون روز، بین سخن‌رانی حضرت آقا، بارها نگاهم به پیرمرد لاغراندامی افتاد که شب‌کلاه سبزی به سر داشت و شال سبزی هم به کمرش.
تا سخن‌رانی آقا تموم شد، بلند شد و خیز برداشت طرف من و بلند گفت:
«میخوام دست آقا رو ببوسم» امان نداد و خواست به سمت آقا برود که راه اون رو بستم.
عصبی شد و تند گفت: «اوهووووی....چیه؟!
می‌خوام آقا رو از نزدیک زیارت کنم. مثل این‌که ما از یه جد هستیم»
صورت پیرمرد، انگار دریا، پرتلاطم و طوفانی می‌زد.
کم‌کم، داشت از کوره در می‌رفت که شنیدم آقا گفتن:
«اشکال نداره، بذار سید تشریف بیاره جلو» نفهمیدم تو اون جمعیت آقا چطور متوجه پیرمرد شد.
خودم رو کنار کِشیدم.
پیرمرد نگاهی به من انداخت و بعد، انگار که پشت حریف قَدَری رو به خاک رسونده باشه، با عجله، راه افتاد به سمت آقا.
پشت سرش با فاصله کمی حرکت کردم.
هنوز دو سه قدم برنداشته بود که پاش به پشت گلیم حسینیه گیر کرد و زمین خورد.
اومدم از زمین بلندش کنم که برگشت و جلوی آقا و جمعیت محکم کوبید توی گوشم و گفت: «به من پشت پا می زنی؟»
سیلی‌ش، انگار برق 220 ولت خشکم کرد.
توی شوک بودم که آقا رو رو به روی خودم دیدم.
به خودم که اومدم، آقا دست گذاشت پشت سرم و جای سیلی پیرمرد رو روی صورتم بوسید و گفت:
«سوءتفاهم شده. به خاطر جدّش، فاطمه زهرا، ببخش!»
درد سیلی همون‌موقع رفع شد.
بعد سال‌ها، هنوز جای بوسه گرم آقا رو روی صورتم حس می‌کنم.»
��
دیدگاه ها (۱۹)

مي روم حليم بخرم: آن قدر كوچك بودم كه حتي كسي به حرفم نمي‌خن...

چند روز پس از خواستگاري خانواده بزرگوار حضرت آيت الله خامنه ...

سلام صبح زیبای چهارشنبتون بخیر..@-}--

بهش گفتم: امام زمان رو دوست داري؟گفت: آره خيلي دوستش دارم.گف...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت11ویو کوکگوشیمو...

پارت ۴۴

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۴: لمسِ سردِ حقیقتپاهام انگار به ز...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶²انقدر نزدیک بود که می‌تونستم گرمای نف...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

ادامه پارت ۱۶

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁵⁸سعی کردم چشم‌هامو باز کنم،اما سنگینیِ...

پارت ۴۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط