part : ⁵
part : ⁵
کوک :خوبی ?!
نامی : هوم
که بغلم کرد و سرمو به شونه اش چسبوند . .
کوک : از این به بعد حواستو جمع کن
نامی : .....
خواستم از بغلش بیام بیرون که سفت تر بغلم کرد ....
کوک : مال من شو ....
نامی : چی ?!
یه زره ازش فاصله گرفتم و توی چشماش زل زدم ....
کوک : مال من شو ...
صورتشو اور نزدیک که اروم حلش دادم عقب
و از کتابخونه رفتم بیرون رفتم توی کلاس چطور میتونه یه همچین حرفی بزنه وقتی همین چند دقیقه پیش داشت یه دختر می بوسید ?! سرجام نشستم و دفتر کتابمو باز کردم و از روی کتاب جزوه مینوشتم.... زنگ خورد و بچه ها اومدن توی کلاس اون جئونم اومد سرجاش نشست . . . تا زنگ اخر اتفاقی نیفتاد . . . کیفمو برداشتم و رفتم سر کار پاره وقتم و مشغول شدم ....
ویو کوک :
بخاطر اون احمق مجبورم دو هفته برم دانشگاه . . . .
(قضیه اینکه خواهر کوک قمار کرده و توی قمار باخته و حالا کوک وادار کرده به جای اون بره دانشگاه)
اما خوبی هاییم داره میتونیم اون کیم نامجون اگه اشتباه نکنم بیشتر بشناسم فردا با باباش قمار میکنم اگه بردم پسره شو میگیرم البته که میبرم خیلی کم پیش اومده
که ببازم اصلا پیش نیومده که ببازم . . .
فردای ان روز
دانشگاه سئول
ساعت 5:30 دقیقه
زنگ 4 رم
متوجه شدم نامجون رفته دستشویی که پشت سرش رفتم داخل دستشویی . . .
ویو نامجون :
داشتم دستامو میشستم که یهو یه دستی دور کمرم حلقه شد خواستم جیغ بزنم که گفت . . .
کوک : منم بیب
روی گردنمو بوسید از صدای بمش فهمیدم جئونه . . . که متوجه شدیم یکی از بچه ها داره میاد سریع دستمو گرفت برد داخل یکی از دستشویی ها و به دیوار چسبوندم و دستشو روی لبم گذاشت . . . که متوجه حرفای اون پسرا شدم . . .
یکی از همکلاسی هاشون : اون کیم نامجون هرزه تازه گیا توجه جئون خیلی به خودش جلب کرده . . .
یکی دیگه : اره دیدی جئون چطوری بهش نگاه میکنه
یکی دیگه : اون که به هرحال یه ج***
که جئون لبشو روی لبام گذاشت و با دستاش گوشامو گرفت تا چیزی نشنوم . . . بعذ از چند مین مثل اینکه بچه ها رفته بودن که دستشو از روی گوشم برداشت و دور کمرم حلقه کرد هنوز همراهی نمیکردم که روی لبمو گاز گرفت و مجبور شدم همراهیش کنم خیلی سریع مک میزد در حدی که مطمئن بودم تا الان لبم زخمی یا حتی کبود شده . . ..
بعد از چند مین نفس کم اوردم و به سینه اش ضربه زدم که بالاخره ازم جدا شد . .
قبل اینکه حرفی بزنه از دستشویی اومدم بیرون و رفتم سمت شیر اب و خون روی لبمو شستم و رفتم کتابخونه روی یکی از میزا نشستم و مشغول خودن کتاب شدم مونده بودم چطوری ورم لبمو از بغیه پنهان کنم که یهو . . . .
********
******
ادامه دارد
******
*******
کوک :خوبی ?!
نامی : هوم
که بغلم کرد و سرمو به شونه اش چسبوند . .
کوک : از این به بعد حواستو جمع کن
نامی : .....
خواستم از بغلش بیام بیرون که سفت تر بغلم کرد ....
کوک : مال من شو ....
نامی : چی ?!
یه زره ازش فاصله گرفتم و توی چشماش زل زدم ....
کوک : مال من شو ...
صورتشو اور نزدیک که اروم حلش دادم عقب
و از کتابخونه رفتم بیرون رفتم توی کلاس چطور میتونه یه همچین حرفی بزنه وقتی همین چند دقیقه پیش داشت یه دختر می بوسید ?! سرجام نشستم و دفتر کتابمو باز کردم و از روی کتاب جزوه مینوشتم.... زنگ خورد و بچه ها اومدن توی کلاس اون جئونم اومد سرجاش نشست . . . تا زنگ اخر اتفاقی نیفتاد . . . کیفمو برداشتم و رفتم سر کار پاره وقتم و مشغول شدم ....
ویو کوک :
بخاطر اون احمق مجبورم دو هفته برم دانشگاه . . . .
(قضیه اینکه خواهر کوک قمار کرده و توی قمار باخته و حالا کوک وادار کرده به جای اون بره دانشگاه)
اما خوبی هاییم داره میتونیم اون کیم نامجون اگه اشتباه نکنم بیشتر بشناسم فردا با باباش قمار میکنم اگه بردم پسره شو میگیرم البته که میبرم خیلی کم پیش اومده
که ببازم اصلا پیش نیومده که ببازم . . .
فردای ان روز
دانشگاه سئول
ساعت 5:30 دقیقه
زنگ 4 رم
متوجه شدم نامجون رفته دستشویی که پشت سرش رفتم داخل دستشویی . . .
ویو نامجون :
داشتم دستامو میشستم که یهو یه دستی دور کمرم حلقه شد خواستم جیغ بزنم که گفت . . .
کوک : منم بیب
روی گردنمو بوسید از صدای بمش فهمیدم جئونه . . . که متوجه شدیم یکی از بچه ها داره میاد سریع دستمو گرفت برد داخل یکی از دستشویی ها و به دیوار چسبوندم و دستشو روی لبم گذاشت . . . که متوجه حرفای اون پسرا شدم . . .
یکی از همکلاسی هاشون : اون کیم نامجون هرزه تازه گیا توجه جئون خیلی به خودش جلب کرده . . .
یکی دیگه : اره دیدی جئون چطوری بهش نگاه میکنه
یکی دیگه : اون که به هرحال یه ج***
که جئون لبشو روی لبام گذاشت و با دستاش گوشامو گرفت تا چیزی نشنوم . . . بعذ از چند مین مثل اینکه بچه ها رفته بودن که دستشو از روی گوشم برداشت و دور کمرم حلقه کرد هنوز همراهی نمیکردم که روی لبمو گاز گرفت و مجبور شدم همراهیش کنم خیلی سریع مک میزد در حدی که مطمئن بودم تا الان لبم زخمی یا حتی کبود شده . . ..
بعد از چند مین نفس کم اوردم و به سینه اش ضربه زدم که بالاخره ازم جدا شد . .
قبل اینکه حرفی بزنه از دستشویی اومدم بیرون و رفتم سمت شیر اب و خون روی لبمو شستم و رفتم کتابخونه روی یکی از میزا نشستم و مشغول خودن کتاب شدم مونده بودم چطوری ورم لبمو از بغیه پنهان کنم که یهو . . . .
********
******
ادامه دارد
******
*******
- ۳.۸k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط