{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

1_2

1_2

مهلا پله های اتاقم و دوتایکی بالا اومد و درو ب شدت باز کرد
سلام دخی طبق معمول که چشات یکی زده یکی نزدس که
بدوووو پری و شیوا تو ماشین منتظرن
مانی و مهیارو سجادهم میان
بابی تمایلی گفتم اوهوم الان اماده میشم
اون یکی چشمم ارایش کردم و عطر مورد علاقم افوریا رو زدم
بوش کل اتاقم و برداشته بود بهم حس ارامش میداد
کمد و باز کردم وکفش قهوه ای پاشنه دارم که با پالتو پوستم که خزقهوه ای خرگوش داشت و بهم میومدن برداشتم
از خونه خارج شدم
هواسرد بود وتازه یک ساعت برف قطع شده بود
سردی هوا من و ب گذشته برد
روزی که تو هوای سردتو محوطه دانشگاه کنار محسن نشستم و چایی خوردم.چیزی ب قلبم یتیمم چنگ میزد
خدایااا چقدررر هوس دستای گرمش و داشتم
اون چشمای درشت خرمایی رنگش
که وقتی بهم زل میزد بند بند دلم و پاره میکرد.
ب خودم اومدم
سوز هواصورتمو نوازش کرد
صدای اهنگ از تو ماشین مهلا میومدولی شیدا و پری گرم صحبت بودن ومتوجه اومدن من نشدن
ارام پشت ماشین رفتم و باتمام زورم ماشین و تکان دادم که صدای جیغشون بلند شد
پری:عوضیییی چتههه ترسیدم
_ مگه کورین بهار جون اومده
شیوا بهار جون فعلا که هووت زمستان اومده
بشین بابا دلت خوشه توام
واالااااا
_شیوا عشقم
شیوا:جونم
_ مودبانه خفه شو
پری:چطوری؟؟؟ چخبر؟؟؟
چ ناز شدکی خریدی این پالتو رو
_دیروز خریدم خوبه
شیوا: ههه اره
شبیه کره الاغ کد خدا که یورتمه میرفت تو کوچه
حالاااا بیا الاغه چرا یورتمه میری شدی با چشمان شهلایی
حسودم خودتی
گفته باشم
_شیواا خفه شو
شیوا:باژد زدن چرااا راستی مامان خوبه داداش خوبه
میخوای ی چایی بخوریم و ی شماره بدم بعد بریم
داداشت گناه داره بخدااا
_شیوا بس کن ی چی بهت میگمااااا
شیوا::اواااا چ شاکی
فقط خواستم داداش تنها نمونه هدفم خیر بود خدا لعنت کنه مزاحماشو البته بلا نسبتت بهار جون باتو که اصلا نبودم
شیوا با من یکی بدو میکردوپری و مهلا میخندیدن
_شیواااا تا قفل فرمان و نکردم حلقت خفه شو
شیوا:بی اعصاب بریم بابا
اصلا ب ما چ
ولی خدایشش ب بهیاد سلام گرم من و برسون
دیگه خندم گرفته بودباشه میگم حالا بریم
مهلاپشت فرمان نشست وپری جلوکنار مهلا و من و شیوا پشت
در حال حرکت بودیم که گوشی پری زنگ خورد و باهیجان گف
کم کن کم کن مانی
الو سلام مانی خوبی؟؟؟ کجایی؟؟؟
وشروع کردن ب صحبت کردن
دیدگاه ها (۱)

1_3 مانی و پریسا تو دانشگاه باهم اشناشده بودن و سجادو مهیار ...

1_4توماشین نشسته بودم وبغل کردن مانی رو نگاه میکردمچقدرشبیه ...

¤رمان روزهای برفی¤ نوشته م.ودوست گرامی گپی ممنوع ا...

همین الان یهوییاسب های داخل شهرکمونرعناوخانوادشخخخخخ

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟏_خدایا بهم صبر بده +امین _بریم جیمین ماشین رو روشن کرد...

پات۲۶رز وحشی ات ...رفتم تو اتاق کار جونگ کوک که و نشستم روی ...

شب تولدم فصل 3پارت 4پسره: باشه حالا چرا ناراحتی ات: چون تو ر...

پارت ۳۹تهیونگ برای اولین بار کمی نرم‌تر جواب داد:ته: گفتم خ...

پارت ۳ 🎀ویو آلیا 🖤لیا: خب حالا میگی داستان اون گردنبند چی بو...

『روانی عاشق』𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟒𝟖هردوشون چند لحظه فقط به هم نگاه کردن. همو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط