{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

1_4

1_4

توماشین نشسته بودم وبغل کردن مانی رو نگاه میکردم
چقدرشبیه خاطراتم بود
روزی که برای بودن یارفتن یکی رو انتخاب کردم ومن بودن کنار محسن و انتخاب کردم
جلوش ایستادم و گفتم حاضر نیستم ب هیچ قیمتی از دستت بدم
دستش و دور کمرم گرفت و تو بغلش گرفت من وب راحتی تو بغلش گم می شدم .بوی زندگی می داد.سرم وبوس کردو من اروم شونه مردونشو بوس کردم
صدای پنجره من و ب خودم اوردم مهلا بود که ب شیشه پنجره میزد
بهار بیاپاین دیگه.
از ماشین پیداشدم و ب سمت مانی و پری رفتم
مانی کنار پری ایستاده بود و دستش رو دور کمر پری حلقه کرده بود
خدایا چرا خاطرات امانم نمیدادن.
کلاسم تموم شده بود و تو محوطه با سارا و مینانشسته بودم و ب صندلی خالی که همیشه اکیپ محسن میشستن نگاه میکردم دیگه ب حضورشون عادت کرده بودم
ب دادو بیداد هاشون،ب شیطنتهاشون دیگه داشتم از اومدن محسن نامید میشدم
که نگاهم ب نگاهش گره خورد از دور نگاهم میکرد
تمام وجودم بادیدنش لرزید
خدایا چقدرر بوی ارامش میداد
وقتی میدیدمش تمام خستگی هام و فراموش میکردم
چقدررر زیباشده بود
قدبلندوچهارشونش که پیراهن ابی و استین کوتاه قشنگی هیگلش رو چند برابر کرده بودوشلوار لی ابی وچشمای گرد رنگش که عینک افتابی پوشانده بود
موهای بورش چقدر مرتب بود
وسبیلش که قیافشو جذاب تر کرده بودو گردبندون یکاد که روی لباسش بود
ناخوداگاه دستم ب پاهای سارا رفت وب پاهاش چنگ انداختم و گفتم سارا محسن
مینا: کو محسن؟؟؟؟
_اونه همون که تیپ ابی زده و عینک افتاده زده
مینا:اوهو محسن اینه
تو این و چطوری پیداش کردی
_من پیداش نکردم اون من و پیداکردهرجا میرم دنبالم میوفته
سارا:الهی بمیرم بهار دلت لرزید
تو عاشق شدی نه دوسش داری
نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه
سرم و با علامت تایید تکان دادم
سعی کردم نگاهمو از محسن قایم کنم ولی اون بی ابا از پشت عینگ افتابی نگاهش و ب من دوخته بود.
.
دیدگاه ها (۱۳)

1_5دلم نمیخواست ساعت بگذرهتا بتونم بیشتر ی دل سیر نگاش کنمذه...

1_6دوستای خوبم از حمایت همه شما ممنونملطفانظر خودتون رو هم ا...

1_3 مانی و پریسا تو دانشگاه باهم اشناشده بودن و سجادو مهیار ...

1_2مهلا پله های اتاقم و دوتایکی بالا اومد و درو ب شدت باز کر...

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

با صدای مامان کوک از خواب نازم بلند شدم دیدم هر چهارتامون رو...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_62+خانوم خانوما خریدای خوشگل...

آرمی ازش خواست و اون بهش داد :)💜هنوزم باورم نمیشه این اتفاق ...

پارت ۳ساعت ۵ و ۴۵ دقیفه صبح_جونگکوک:وقتی بهوش اومدم دوباره ت...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۳"☆ویو هانا☆تهیونگ چند قدم دور شد.اما حرف‌هاش......

KIM V

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

وقتی برادر ناتنیت بود.

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART⁵(نایون+)...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط