{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

1_3

1_3

مانی و پریسا تو دانشگاه باهم اشناشده بودن و سجادو مهیار هم دوستاش بودن که از هم جدا نمی شدن و همیشه بامانی بودن
پری گوشی رو قطع کرد و گف:
مانی و بقیه لب بندر منتظرمون هستن بریم اونجا
کسی چیزی نگفت ففط مهلا صدای اهنگ وبالازدو گاز گرفت ورفتیم بندر
طبق معمول همیشگی اهنگ از مهلا بود و دادو بیدادش از شیوا و پری و گاهی هم من
به بندر که رسیدیم پری ب مانی زنگ زدتا پیداشون کنن
ماشین مانی رو پیدا کردیم
و مهلا کنار ماشین بقیه پارک کرد
پری ب سرعت پیدا شدو ب سمت مانی رفت
مانی دستشو دور کمر گرفت و اون و بغل کردو پیشونی پری رو بوس کرد.
دیدگاه ها (۹)

1_4توماشین نشسته بودم وبغل کردن مانی رو نگاه میکردمچقدرشبیه ...

1_5دلم نمیخواست ساعت بگذرهتا بتونم بیشتر ی دل سیر نگاش کنمذه...

1_2مهلا پله های اتاقم و دوتایکی بالا اومد و درو ب شدت باز کر...

¤رمان روزهای برفی¤ نوشته م.ودوست گرامی گپی ممنوع ا...

قسمت اول( پایانی)همه خشکمون زده بود منتظر جواب اوا بودیمچشم ...

2-3سکوت توی ماشین برقرار بودخداروشکر دیگه باطری شیدا تموم شد...

2-4تقریبا ی چند دقیقه ای مونده بودکه ب گرگان برسیمکسی حرف نم...

#رمان 𝐍𝐚𝐦𝐞 : چرا من پارت ²²اهورا - شما همینجا بمونید و درارو...

وانتشات جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط