{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه شوقی دارم امشب

چه شوقی دارم امشب
خدا پشت در ایستاده
دنبال زنگ واحد ما میگردد
با اینکه گفته بودم واحد یک اما
دوست دارم اشتباهی همه ی زنگ ها را بزند
همسایه ها همه بیرون بیایند
و خدا اسم مرا
رو به تک تک پنجره ها تکرار کند
و فردا صبح، هر که پرسید خدا با شما چه کاری داشت؟
بگویم
فامیلیم
متن : رسول ادهمی
دیدگاه ها (۲)

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

خانوم مدیرعاملپارت نهم | ساعت هفتلی نِلابعد از برگشتن به اتا...

🖤 مافیای منقسمت نهم | چیزی که نباید می‌دیدماشین همچنان در خی...

پارت 1 رمان🎀 عشق مدرسه ای 🎀ویو نویسنده: ات یک بچه یتیمی بود ...

دید پنهان ,انفجار اشکار

👑 پارت چهارم | دعوتی غیرمنتظرهصبح روز بعد، لیانا کنار پنجره‌...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 25تهیونگ هنوز به صفحه‌ی خاموش گوش...

پارت ۳۷ — «مدرکی که ناپدید شد»صبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

🖤 پارت ۶ | «جلسه‌ای که نباید اتفاق می‌افتاد»ماشین در سکوت شب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط