{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه‌تر که بودم دور و بری کم نداشتم، اما نمیدونستم خیلی از

بچه‌تر که بودم دور و بری کم نداشتم، اما نمیدونستم خیلی از حرفارو چجوری باید بهشون بگم، زبونم نمی‌کشید، ینی لغت پیدا نمی‌کرد، بزرگتر که شدم یاد گرفتم چجوری بگم اما اینبار کسی نبود که بخواد بشنوه، الانه هم بلدم چجوری بگم هم هستند کسایی که بشنون، ولی راستش دیگه خیلی مطمئن نیستم گفتنش کمکی بکنه، تو یه دوره‌ای از زندگی فراموشی بیشتر از حرف‌زدن به کار آدم میاد....
دیدگاه ها (۲)

part62. . بوم به پوشیدن ژاکت یونجون کمک میکرد +خب دیگه چیزی ...

سناریو ایزانا

پارت : 28 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*کلمه‌ی *سرگرمی* مثل اسید ...

#چندپارتیلینو/ا.تP:2قشنگترین لباس هات رو پوشیده بودی و منتظر...

My lovely neighbor part : 65

سایه ای که پدرم بود پارت ۳(من عادت ندارم معمولا ادبی بنویسم ...

. گشت سرش وایساد و وقتی مطمئن شد حواس کسی بهشون نیست گفت : ر...

بچه‌ که بودم دور و بری کم نداشتم، اما نمیدونستم خیلی از حرفا...

part5 تارا: داشتم از کافه برمیگشتم خونه که یهو متین باهام تم...

«عشق مافیا»پارت ۳جیسو : تو‌ اینجا چیکار میکنی کوک : خودت این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط