پارت ۱۲۹
پارت ۱۲۹
دستتو بده بهم...
ن...هق...نمیخوام...
-بیخودی واسه من هق هق نکن... هرچی سرت بیاد حقته...تا تو باشی وقتی بهت اینهمه اهمیت میدمو عشق میورزم فرار نکنی، از این به بعد حالیت میکنم...دستتو بده ، یالا!!
دست لرزونم رو توی دستش گذاشتم و اون حلقه رو دستم کردم و دستم رو بوسید و دور بازوش حلقه کرد...
نگاهی بهم انداخت و با تمسخر گفت:
-حالا دوتا سیلی زدمت اینهمه نازو ادا داره؟ مگه عمه خانوم و انا این چندسال نمیزدن؟...
چطور...چطور از ادمی که ازم دربرابر همه مراقبت میکرد و نمیذاشت یه تار مو از سرم کم بشه به همچین ادمی تبدیل شده؟...چطوریه که الان داره زیر گوشم با حرفاش تحقیرم میکنه؟...اره زدنم ، خیلیم زدنم ، اما مال تو بیشتر درد داشت میدونی چرا؟ چون از کسی که یه روزی تمام کسم توی دنیا بود و پشتم درمیومد سیلی خوردم ، تو برام یه اشنایی اما من نمیشناسمت...یعنی دیگه نمیشناسم...نگاهت ، حرفات ، رفتارات ، احساساتت ، علایقت...همچیزت تغییر کرده ، تو به معنای واقعی یه روانی شدی...چهرت از هرچیزه سردی که توی این دنیاست سرد تر شده ، قلبت از سنگ شده ، و دیگه لبخندی روی لب نداری ، تموم چیزی که ازت میبینم فقط یه پوزخند تحقیر امیزه...
-ادما عوض میشن یونا...هیچ چیز همیشگی نیست ، اینو از من به خاطر بسپار...
اینو گفت و بعد قلپی از نوشیدی توی دستش خورد و کمی بعد یه اقای ناشناس اومد پیشمون و با هیون دست داد:
دستتو بده بهم...
ن...هق...نمیخوام...
-بیخودی واسه من هق هق نکن... هرچی سرت بیاد حقته...تا تو باشی وقتی بهت اینهمه اهمیت میدمو عشق میورزم فرار نکنی، از این به بعد حالیت میکنم...دستتو بده ، یالا!!
دست لرزونم رو توی دستش گذاشتم و اون حلقه رو دستم کردم و دستم رو بوسید و دور بازوش حلقه کرد...
نگاهی بهم انداخت و با تمسخر گفت:
-حالا دوتا سیلی زدمت اینهمه نازو ادا داره؟ مگه عمه خانوم و انا این چندسال نمیزدن؟...
چطور...چطور از ادمی که ازم دربرابر همه مراقبت میکرد و نمیذاشت یه تار مو از سرم کم بشه به همچین ادمی تبدیل شده؟...چطوریه که الان داره زیر گوشم با حرفاش تحقیرم میکنه؟...اره زدنم ، خیلیم زدنم ، اما مال تو بیشتر درد داشت میدونی چرا؟ چون از کسی که یه روزی تمام کسم توی دنیا بود و پشتم درمیومد سیلی خوردم ، تو برام یه اشنایی اما من نمیشناسمت...یعنی دیگه نمیشناسم...نگاهت ، حرفات ، رفتارات ، احساساتت ، علایقت...همچیزت تغییر کرده ، تو به معنای واقعی یه روانی شدی...چهرت از هرچیزه سردی که توی این دنیاست سرد تر شده ، قلبت از سنگ شده ، و دیگه لبخندی روی لب نداری ، تموم چیزی که ازت میبینم فقط یه پوزخند تحقیر امیزه...
-ادما عوض میشن یونا...هیچ چیز همیشگی نیست ، اینو از من به خاطر بسپار...
اینو گفت و بعد قلپی از نوشیدی توی دستش خورد و کمی بعد یه اقای ناشناس اومد پیشمون و با هیون دست داد:
- ۸.۱k
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط