{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جیهوپ : داستانش طولانیه فقط بدون داداشم نیست

جیهوپ : داستانش طولانیه فقط بدون داداشم نیست
کوک : هوم

فکر کنم فهمید نمیخوام راجبش حرف بزنم کوک روی صندلی نشست خاص چیزی بگه که در باز شد و جین هیونگ اومد تو با انگشتش سرمو عقب هل داد.....
جین : باز دعوا کردی ?!
هوپی : من که دعوا نمیکنم هیونگ
جین : پس چرا دستت اینجوری شده ?!
هوپی : نمیدونم
جین : یعنی چی که نمیدونم
هوپی : هیونگ بیخیال شو دیگه
که جین هیونگ روی زمین نشست و کیفشو روی زمین گذاشت و مشغول کارش شد . . . .
جین : بخیه لازمه
هوپی : ولی اونقدر جدی نیست
جین : وقتی میگم نیاز داره یعنی نیاز داره
هوپی : اهههه هیونگ یواش
جین : خب درد داره من چیکار کنم
که یه قرص گذاشت زیر زبونم
جین : بخور مسکنه دردت کمتر میشه
هوپی : هوم
مشغول بخیه زدن شد که کوک که تا الان ساکت بود گفت . . . .
کوک : خیلی جدیه ?!
جین : اگه مراقب باشه و بخیه ها باز نشه نه ولی اگه خونریزی کنه ممکنه خون زیادی از دست بده و همین باعث سرگیجه چون مبتلا به * * * *
هوپی : هیونگ
لبمو گاز گرفتم
جین : ببخشید


3مین بعد


کار جین هیونگ تموم شد
جین : حواست باشه دستتو دوباره به چخ نده
هوپی : باشه ( لبخند)
کوک که انگاری تعجب کرده بود گفت
کوک : تو لبخند زدنم بلدی ?!
که لبخندمو محو کردم
هوپی : ببخشید دیگه ادمم
جین : این بچه خودشو بی احساس نشون میده وگرنه خیلی مهربونه
هوپی : کارت تموم شد برو برو
بلند شدم و هیونگ اروم حل دادم سمت در
جین : پابو (احمق)
هوپی : اشش برو دیگه شک میکنناااا
جین : باشه منم خرم
بعدش از اتاق خارج شد رفتم سمت تخت و خودمو پرت کردم روش .. . .
کوک : مواظب باش دستت
که خندیدم و سرمو سمت کوک چرخوندم
هوپی : همین مونده بود یه بچه نگرانم بشه
کوک : من بچه نیستم 17 سالمه
هوپی : اره اصلا از منم بزرگتری
که با صدای در توجه دوتامون سمتش جمع شد



.......

ادامه دارد

..............


⟭⟬
دیدگاه ها (۰)

بیبی کوچولوی من 🎀نامجون اومد توی اتاق یه لپتاب دستش بود بدون...

لبشو روی لبم گذاشت فهمیدم کیه و جاهامونو عوض کردم چسبندمش به...

🎀 بیبی کوچولوی من 🎀 که یهو یه مشت به طرف صورتش پرتاب شد که ک...

🎀 بیبی کوچولوی من 🎀 پارت : هوپی : خب منم هیونگتم دیگه کوک : ...

part 27جونگکوک که از ظهر چیزی نخورده بود حسابی گرسنه شده بود...

پارت ۱۴......................................

پارت ۴ویو بلااون حرکت چیزی نبود جز اینکه جونگ کوک دستشو برد ...

#ارباب‌سنگدل #پارت_34یک روز بعد>>>>>کوک به دختر کوچیکش نگاه ...

ات ویورفتم بیرون دیدم تهیونگ شلوار مردعنکبوتی منو پوشیدههههه...

چند پارتی

part 58″صدای زنگ در″جین« کوک برو درو باز کن»جونگکوک بلند شد ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط