{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بیبی کوچولوی من 🎀

بیبی کوچولوی من 🎀


نامجون اومد توی اتاق یه لپتاب دستش بود بدون گفتن حرفی روی کاناپه نشست . . . و لپتاب باز کرد کوک بلند شد و اومد سمت نامجون ....
کوک : ببخشید چیزی راجب پرونده قتل مامانم گیر اوردین
که بالاخره نامجون به حرف اومد اما وایستا م-مامان مرده ?!
نامجون : شماره ای که با ما تماس گرفته بود دیگه توی شبکه موجود نیست ممکنه اون بطری نوشیدنی رو انداخته باشه اما اگه کار اون بوده چرا زنگ زده به پلیس و نزاشته تو به قتل برسی ؟! .... طبق گفته تو اینا فرضیه های من و همکارام هست و چیزی که پدرت تعریف کرد این بود . . . . .



فلش بک به چند دقیقه پیش

ویو نامجون :

توی اتاق بازجویی روی صندلی روبه‌روی نشستم . . . .
نامجون : خب جئون هیون ?!
جونگ هیون : بله
نامجون : ماجرا قتل همسرت چیه ؟!
جونگ هیون : منو پسرم توی اتاقش داشتیم یه صحبت عادی پدر پسری انجام میدادیم تا اینکه مامانش با جیغ اومد توی اتاق دستمو روی گوشای کوک گذاشتم که مامانش با بطری توی دستش شروع به زدن کوک کرد کوک پرتش کرد عقب و همین باعث مرگش شد ....
نامجون : راجب این چی ؟!
بطری نوشیدنی که تست Din روش انجام شده بود و مشخص شد خون جونگ هیون روشه رو گذاشتم روی میز بازجویی ...
نامجون : راجب این چه توضیحی داری
جونگ هیون : این همون بطری هست که مادرش باهاش کتکش زد . . . .
نامجون : اما خون تو روشه
جونگ هیون : چ-چون من اون شیشه رو از دستش گرفتم
ضلیع بود داشت فکر میکرد و بعد میگفت از مکث هاش توی جمله مشخص بود . . . مطمئن بودم قاتل خودشه اما باید مدارکه بیشتری داشته باشم تا بتونم بهش اتحام بزنم . . . .
نامجون : چرا از دست پلیس فرار کردی
جونگ هیون : من فرار نکردم
نامجون : هه پس لابد من داشتم سعی میکردم فرار کنم
که نیشخندی زد و گفت
جونگ هیون : مدرکی داری ؟!
نامجون : به زودی اونم گیر میارم نگران اون نباش اخرش بخاطر کاری که کردی میمیری
میمیری رو شمرده شمرده گفتم و بعد بلند شدم پرونده و مدارک برداشتم و از اتاق باز جویی خارج شدم رفتم توی اتاق کارم که یهو دستی روی شونه هام قرار گرفت و به دیوار کوبند .. . .

*******

ادامه دارد

.
دیدگاه ها (۰)

لبشو روی لبم گذاشت فهمیدم کیه و جاهامونو عوض کردم چسبندمش به...

فکر کردم میخواد مشت بزنه اما برخلاف انتظارم سرمو ناز کرد و ک...

جیهوپ : داستانش طولانیه فقط بدون داداشم نیست کوک : هوم فکر ک...

🎀 بیبی کوچولوی من 🎀 که یهو یه مشت به طرف صورتش پرتاب شد که ک...

پارت ۸۲

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

پارت ۵۷ مرد چند قدم از تاریکی بیرون آمد.نور ضعیف چراغ خیابان...

ادامه پارت ۵

You are paying back karma پارت²⁵تهیونگ و جونگ کوک روبه روی ه...

فصل دوم رمان گرفتار تو قسمت دوم

پارت ۷۰

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بودلئو که از ترس داشت پس می‌افتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط