پارت هشتم امگای شیرین من 🌷
پارت هشتم امگای شیرین من 🌷
ویو جونکوک روز جشن پایان دانشگاه :
صبح بلند شدم و سرحال تر از روز های دیگه بودم شاید چون امروز روز جشن آزادی من بود؟! آره فکر کنم خبب بیخیال رفتم ی دوش گرفتم و بینش هم ی کنسرتی اجرا کردم و اومدم بیرون و روتین پوستی که جیمین چس کلاس بهم یاد داده بود رو انجام دادم و رفتم لباس ستی که با جیمین داشتم که دقیقا جوجهه شبیه خودشه رو پوشیدم و موهامو درست کردم و خیلی خیلی خیلی کم تینت زدم به لبم که لبم از بیرنگی در بیاد و ی عطر خیلی خیلی خوش بو زدم و خودمو تو آینه دیدم و تمام بینظره!! خب من برم امروز قراره راننده شخصیم منو ببره دانشگاه
ویو جونکوک تو حیاط بزرگ دانشگاه :
خبب جیمین خر چرااااا نمیاد خدای من
اهااا دیدیمش
- سلاممم
&سلامممم گوساله
-بریم جشن بگیریم
- ارههه
رفتیم داخل سالن بزرگ و روی صندلی نشستیم و یکسری برنامه ها انجام شد مثل موسیقی و تبریک و هنر و کلا خلاصه جشن و من از وقتی وارد دانشگاه شده بودم نگاه یکنفر رو روی خودم حس میکردم وای به جیمین نگفتم و نمیخوام هم بگم چون فکر میکنم چیز خواصی نیست و خب الان هم دیدمش ته سالن کنار در وایستاده چرا اینقدر آشناس اهااااااااااااااا ایننن خدای من باورم نمیشه یادم اومد اون همونو که شب دیده بودمش و نزدیک بود تصادف کنم و داشتم میریدم تو خودمم پس همونه دیگه نگامو گرفتم واقا نمیدونستم اون اینجا چیکار میکنه خب بیخیال حواسمو دادم به جشن باید با جیمین خوش باشم!!
ویو تهیونگ :
وقتی امروز با شوگا اومدم دانشگاه جفتم جونکوک دم در بود و با اون پسره که تو پرونده ها هم دیده بودم اگه اشتباه نکنم اسمش جیمین بود آره! جیمین!! که دوستش هست اونم یک امگاس رفت داخل من رفتم همراه شوگا ولی ولی دم در بودیم خیلی نگاش میکردم یعنی چشم ازش بر نداشتم تا اینکه دید منو و روشو اونور کرد،،،اون شیطون قراره امروز براش سوپرایزی اتفاق بیوفته!
ویو جونکوک :
خب آخرای جشن بود یا واقعا دیگه داشت کم کم تمام میشد که اسم هارو صدا زدن و قرار شد بریم روس سکو و نبت من و جیمین رسید رفتیم به ما برگه که فکر برگهی دانشگاه بود رو دادن و اینا و من باز احساس نگای سنگینی رو حس کردم و باز هم اون بود خیلی نگاش بد بود دیگه طاقت نیاوردم و دست جیمین رو گرفتم بدون اینکه جلب توجه کنم رفتیم از سالن بیرون
& چیه؟ چیشده کجا میریم ؟؟
- بعدا بهت میگم
& اوفف
و یکدفعه قبل از اینکه خارج بشیم چند نفر پشت و چند نفر جلومون ک مشکی پوشیده بودن اومدن و وایستادن من ترسیدم و جیمین تو شک بود و که اون پسره و با یکی دیگه اومدن جلومون و جیمین خواصت با کیف بزنه منم همکاری کردم که یکدفعه دستمالی روی صورتمون اومد و تنها چیزی که شنیدم صدای گریه جیمین بود
ویو جونکوک روز جشن پایان دانشگاه :
صبح بلند شدم و سرحال تر از روز های دیگه بودم شاید چون امروز روز جشن آزادی من بود؟! آره فکر کنم خبب بیخیال رفتم ی دوش گرفتم و بینش هم ی کنسرتی اجرا کردم و اومدم بیرون و روتین پوستی که جیمین چس کلاس بهم یاد داده بود رو انجام دادم و رفتم لباس ستی که با جیمین داشتم که دقیقا جوجهه شبیه خودشه رو پوشیدم و موهامو درست کردم و خیلی خیلی خیلی کم تینت زدم به لبم که لبم از بیرنگی در بیاد و ی عطر خیلی خیلی خوش بو زدم و خودمو تو آینه دیدم و تمام بینظره!! خب من برم امروز قراره راننده شخصیم منو ببره دانشگاه
ویو جونکوک تو حیاط بزرگ دانشگاه :
خبب جیمین خر چرااااا نمیاد خدای من
اهااا دیدیمش
- سلاممم
&سلامممم گوساله
-بریم جشن بگیریم
- ارههه
رفتیم داخل سالن بزرگ و روی صندلی نشستیم و یکسری برنامه ها انجام شد مثل موسیقی و تبریک و هنر و کلا خلاصه جشن و من از وقتی وارد دانشگاه شده بودم نگاه یکنفر رو روی خودم حس میکردم وای به جیمین نگفتم و نمیخوام هم بگم چون فکر میکنم چیز خواصی نیست و خب الان هم دیدمش ته سالن کنار در وایستاده چرا اینقدر آشناس اهااااااااااااااا ایننن خدای من باورم نمیشه یادم اومد اون همونو که شب دیده بودمش و نزدیک بود تصادف کنم و داشتم میریدم تو خودمم پس همونه دیگه نگامو گرفتم واقا نمیدونستم اون اینجا چیکار میکنه خب بیخیال حواسمو دادم به جشن باید با جیمین خوش باشم!!
ویو تهیونگ :
وقتی امروز با شوگا اومدم دانشگاه جفتم جونکوک دم در بود و با اون پسره که تو پرونده ها هم دیده بودم اگه اشتباه نکنم اسمش جیمین بود آره! جیمین!! که دوستش هست اونم یک امگاس رفت داخل من رفتم همراه شوگا ولی ولی دم در بودیم خیلی نگاش میکردم یعنی چشم ازش بر نداشتم تا اینکه دید منو و روشو اونور کرد،،،اون شیطون قراره امروز براش سوپرایزی اتفاق بیوفته!
ویو جونکوک :
خب آخرای جشن بود یا واقعا دیگه داشت کم کم تمام میشد که اسم هارو صدا زدن و قرار شد بریم روس سکو و نبت من و جیمین رسید رفتیم به ما برگه که فکر برگهی دانشگاه بود رو دادن و اینا و من باز احساس نگای سنگینی رو حس کردم و باز هم اون بود خیلی نگاش بد بود دیگه طاقت نیاوردم و دست جیمین رو گرفتم بدون اینکه جلب توجه کنم رفتیم از سالن بیرون
& چیه؟ چیشده کجا میریم ؟؟
- بعدا بهت میگم
& اوفف
و یکدفعه قبل از اینکه خارج بشیم چند نفر پشت و چند نفر جلومون ک مشکی پوشیده بودن اومدن و وایستادن من ترسیدم و جیمین تو شک بود و که اون پسره و با یکی دیگه اومدن جلومون و جیمین خواصت با کیف بزنه منم همکاری کردم که یکدفعه دستمالی روی صورتمون اومد و تنها چیزی که شنیدم صدای گریه جیمین بود
- ۹.۹k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط