★彡 Part 1 彡★
★彡 Part 1 彡★
( رینا )
بوی نودل تازه رو وارد ریه هام کردم.
دو هفته میگذشت که به اینجا اومده بودم.
عادت کردن کار من بود.
ولی دل کندن نه.
آره خب، دوست های زیادی نداشتم یعنی در واقع هیچ دوستی نداشتم، اما خاطره که داشتم!
تمام خاطرات ۱۷ سال زندگیم رو تو سئول ول کردم و به بوسان اومدم.
جایی که خانوادم، پدربزرگ و مادربزرگم قبل از اینکه مرگ به استقبال شون بیاد زندگی میکردن.
تو این دو هفته، آذوقه ی زیادی نداشتم. تقریبا هر روزم رو با نودل سپری کردم.
یجورایی معتادش شدم.
خوشمزس خب!
به نودل رو به روم خیره شدم.
اینقدر قشنگه دلم نمیاد بخورمش.
به خودم تشر زدم: حرف زدن بسه دیگه باید این نودل خوشگل رو تا سرد نشده بخورم
صدای خش خش برگ ها رو حس کردم.
اوایل پاییز بود و حیاط پر از برگ.
اما این اطراف کسی زندگی نمیکرد که!
بیخیال رینا، حتما حیوونی چیزیه.
اما اینجا که حیوونی نیست. شاید هم بوده و من ندیدم! فقط دو هفته ست اینجاما.
دوباره صدا اومد.
دروغه اگه بگم نترسیدم.
ترسیدم.
خیلی هم زیاد.
ماهیتابه ای رو به دستم گرفتم و پاورچین پاورچین به سمت در رفتم.
آشپزخانه ی خونه، یا همون کلبه کوچیک که فعلا داخلش مستقر بودم، فاصله ی چندانی با در ورودی نداشت.
حدود پنج قدم بلند برای دختر ریزه ای مثل من خیلی زیاد بود!
اما اگه بخواین بر حسب هیکل شما نظر بدم خب، شاید سه قدم.
وقتی به در رسیدم نفسی کشیدم. خواستم منصرف شم ولی همون لحظه دستگیره ی در چرخید.
با وحشت نگاهم رو به در دوختم.
( رینا )
بوی نودل تازه رو وارد ریه هام کردم.
دو هفته میگذشت که به اینجا اومده بودم.
عادت کردن کار من بود.
ولی دل کندن نه.
آره خب، دوست های زیادی نداشتم یعنی در واقع هیچ دوستی نداشتم، اما خاطره که داشتم!
تمام خاطرات ۱۷ سال زندگیم رو تو سئول ول کردم و به بوسان اومدم.
جایی که خانوادم، پدربزرگ و مادربزرگم قبل از اینکه مرگ به استقبال شون بیاد زندگی میکردن.
تو این دو هفته، آذوقه ی زیادی نداشتم. تقریبا هر روزم رو با نودل سپری کردم.
یجورایی معتادش شدم.
خوشمزس خب!
به نودل رو به روم خیره شدم.
اینقدر قشنگه دلم نمیاد بخورمش.
به خودم تشر زدم: حرف زدن بسه دیگه باید این نودل خوشگل رو تا سرد نشده بخورم
صدای خش خش برگ ها رو حس کردم.
اوایل پاییز بود و حیاط پر از برگ.
اما این اطراف کسی زندگی نمیکرد که!
بیخیال رینا، حتما حیوونی چیزیه.
اما اینجا که حیوونی نیست. شاید هم بوده و من ندیدم! فقط دو هفته ست اینجاما.
دوباره صدا اومد.
دروغه اگه بگم نترسیدم.
ترسیدم.
خیلی هم زیاد.
ماهیتابه ای رو به دستم گرفتم و پاورچین پاورچین به سمت در رفتم.
آشپزخانه ی خونه، یا همون کلبه کوچیک که فعلا داخلش مستقر بودم، فاصله ی چندانی با در ورودی نداشت.
حدود پنج قدم بلند برای دختر ریزه ای مثل من خیلی زیاد بود!
اما اگه بخواین بر حسب هیکل شما نظر بدم خب، شاید سه قدم.
وقتی به در رسیدم نفسی کشیدم. خواستم منصرف شم ولی همون لحظه دستگیره ی در چرخید.
با وحشت نگاهم رو به در دوختم.
- ۲۷۲
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط