قسمت اول( پایانی)
قسمت اول( پایانی)
همه خشکمون زده بود منتظر جواب اوا بودیم
چشم سجاد ب دهن اوا بود
لحظه عجیبی بود
اوا بعدچندلحظه سکوت ب سجاد نگاه کرد و گف:بله
شیوا از خوشحالی جیغ می کشید و دست میزد
مهلا:اروم دختر میان مارو میندازن بیرون
شیداکه بی توجه ب حرف مهلا بودفقط سر تکان داد و گفت باشه باشه
ولی همچنان دست میزد
همه ب اوا تبریک گفتیم
سجاد بلند شددست ارام و گرفت و بلندش کردو اون وبغل گرفت و بوسش کرد
نوبت ب مهیار رسیدظرف و ب سمت خودش گرفت
مهیار: اریکای عزیزم
تو برام بهترین خانوم دنیایی
من بهت علاقه دارم و میخوام که جزیی از زندگی من شی
با من ازدواج میکنی؟؟؟
اریکا دستشو جلو برد ومهیارو حلقه رو تو دستش کرد
شیوا: آه خدااا
چ رمانیک
مهلا بی لیاقت من این همه دوست دارم نمیخوای ازم خاسگاری کنی.حقته بترشی
_شیوااا ی جور میزنم بترکیااا
ساکت
نوبت ب مانی رسید از چشماش راحت میشد خوند که بدون پری نمیتونه زندگی کنه
جلوی پای پری نشست
و گفت:
پریسا
پری من چهارسال بخاطر من صبوری کردی خییلییی اذیت شدی اماخم ب ابرو نیوردی
بودنت یعنی زیباتربن حس ارامش
پیشم میمونی تا ابد
اشک تو چشم پری جمع شده
بودکنارپای مانی که جلوی پاش بود نشست دستشو دور گردن مانی حلقه کرده بود و اشک میریخت
مانی اروم اشکشو پاک میکنه
مانی:پیشم میمونی مگه نه
پری:اره اروم جونم
مانی دست ظریف پری و گرفت حلقه رو تو دستش کرد
شیوا:اوا روانی چرا گریه میکنی
ناراحتی من دست کنم
پری خندید و گونه شیدا رو بوس کرد
من مهلاو شیوا ب شش تای اون ها تبریک گفتیم
مهیار:واسه روز جمعه قراره مادرم بیادخواسگاری
مانی و سجاد گفتن ماهم همینطور
مهلا:::واای چ روزیه امروز
فک کن تو ی روز سه تا خواسگاری
خیلی خب
امروز ی روز عالی بود
باید بریم
ساعت تقریباپنج بود که برگشتیم خونه موقع برگشت همه زوج زوج نشستن
همه خشکمون زده بود منتظر جواب اوا بودیم
چشم سجاد ب دهن اوا بود
لحظه عجیبی بود
اوا بعدچندلحظه سکوت ب سجاد نگاه کرد و گف:بله
شیوا از خوشحالی جیغ می کشید و دست میزد
مهلا:اروم دختر میان مارو میندازن بیرون
شیداکه بی توجه ب حرف مهلا بودفقط سر تکان داد و گفت باشه باشه
ولی همچنان دست میزد
همه ب اوا تبریک گفتیم
سجاد بلند شددست ارام و گرفت و بلندش کردو اون وبغل گرفت و بوسش کرد
نوبت ب مهیار رسیدظرف و ب سمت خودش گرفت
مهیار: اریکای عزیزم
تو برام بهترین خانوم دنیایی
من بهت علاقه دارم و میخوام که جزیی از زندگی من شی
با من ازدواج میکنی؟؟؟
اریکا دستشو جلو برد ومهیارو حلقه رو تو دستش کرد
شیوا: آه خدااا
چ رمانیک
مهلا بی لیاقت من این همه دوست دارم نمیخوای ازم خاسگاری کنی.حقته بترشی
_شیوااا ی جور میزنم بترکیااا
ساکت
نوبت ب مانی رسید از چشماش راحت میشد خوند که بدون پری نمیتونه زندگی کنه
جلوی پای پری نشست
و گفت:
پریسا
پری من چهارسال بخاطر من صبوری کردی خییلییی اذیت شدی اماخم ب ابرو نیوردی
بودنت یعنی زیباتربن حس ارامش
پیشم میمونی تا ابد
اشک تو چشم پری جمع شده
بودکنارپای مانی که جلوی پاش بود نشست دستشو دور گردن مانی حلقه کرده بود و اشک میریخت
مانی اروم اشکشو پاک میکنه
مانی:پیشم میمونی مگه نه
پری:اره اروم جونم
مانی دست ظریف پری و گرفت حلقه رو تو دستش کرد
شیوا:اوا روانی چرا گریه میکنی
ناراحتی من دست کنم
پری خندید و گونه شیدا رو بوس کرد
من مهلاو شیوا ب شش تای اون ها تبریک گفتیم
مهیار:واسه روز جمعه قراره مادرم بیادخواسگاری
مانی و سجاد گفتن ماهم همینطور
مهلا:::واای چ روزیه امروز
فک کن تو ی روز سه تا خواسگاری
خیلی خب
امروز ی روز عالی بود
باید بریم
ساعت تقریباپنج بود که برگشتیم خونه موقع برگشت همه زوج زوج نشستن
- ۱۲.۹k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۷۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط