{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
هرگز به دست اش ساعت نمی بست
روزی از او پرسیدم
پس چگونه است
که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟
گفت:
ساعت را از خورشید می پرسم
پرسیدم
روزهای بارانی چطور؟
گفت:
روزهای بارانی
همه‌ی ساعت ها ساعت عشق است!
- راست می گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود-
دیدگاه ها (۱)

همیشه کسانی هستندکه در نهایت دلتنگینمی توانیم آنها را در آغو...

آدم هـا می آینـد….زنـدگی می کننـدمی میـرنـد و می رونـد …امـا...

خیلی سخته به خاطر کسی که دوستش داریهمه چیز رو از سر راهت خط ...

'آوازعاشقانه ما..درگلوشکست..'حق باسکوت بود..صدادر گلو شکست'آ...

وصال محبوبابوالحسن نوری عارف بزرگ قرن سوم بود، در نماز خشکش ...

رها🦋 اگر روزی از تو درباره ی من پرسیدند با آن ها بگو لجباز ب...

شهیدان

پارت ۱: خنده‌هایی که در باد گم شدندخورشیدِ عصر، رنگِ طلاییِ ...

آخر شب که میشهسکوت خانه بیشتر از همیشه سنگینی می‌کند.همه خوا...

از ترس تا اعتمادpart: 2 ...

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیشگی ...

«آخرین ایستگاه»پارت دومیک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.قرارش...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۸ آن‌ها از دروازه‌ی...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐بانو هان سال‌ها بود کنار یونا و برادر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط