...My evil angel...
...My evil angel...
پارت²
فصل دوم :
آینهی ترس
...
صدای دختر میان درختان پیچید.
...
«بالاخره پیدات کردم...»
...
ا.ت نفسش را در سینه حبس کرد.
...
دختر...
موهای بلند سفید داشت.
چشمان عسلی.
قد کوتاه.
حتی لباسش هم شبیه خودش بود.
...
+«این...»
...
+«منم؟»
...
جونگکوک همان لحظه جلوی ا.ت ایستاد.
...
دستش را جلوی او گرفت.
...
_«از پشت سرم تکون نخور.»
...
نگاهش از آن دختر برداشته نمیشد.
...
دختر سفیدپوش فقط لبخند میزد.
...
اما...
لبخندش آرامآرام کشیدهتر شد.
...
بیشتر...
و بیشتر...
تا جایی که دیگر انسانی به نظر نمیرسید.
...
ا.ت بیاختیار قدمی عقب رفت.
...
+«اون... اون کیه؟»
...
جونگکوک با صدایی آرام گفت:
_«اون تو نیستی.»
...
+«پس چیه؟»
...
_«دره، از ترسهای آدمها موجود میسازه.»
...
+«یعنی...»
...
_«اون چیزی که میبینی، حقیقت نیست.»
...
در همان لحظه...
دختر سفیدپوش شروع به خندیدن کرد.
...
صدای خندهاش...
کمکم به صدای گریه تبدیل شد.
...
بعد...
فریاد.
...
☆«کمکم کن...»
...
ا.ت قلبش فشرده شد.
...
+«اون... داره کمک میخواد!»
...
خواست به سمتش بدود...
اما جونگکوک مچ دستش را گرفت.
...
_«نه.»
...
+«ولم کن!»
...
_«بهش نگاه نکن.»
...
+«ولی اون...»
...
_«گفتم نه!»
...
برای اولین بار...
جونگکوک صدایش را برای ا.ت بلند کرد.
...
چشمان قرمزش از همیشه جدیتر بودند.
...
_«دره از مهربونیت سوءاستفاده میکنه.»
...
_«هرچی بیشتر دلت براش بسوزه...»
...
_«قویتر میشه.»
...
ا.ت ساکت شد.
...
اما همان لحظه...
دختر سفیدپوش سرش را بالا آورد.
...
چشمان عسلیاش...
به آرامی قرمز شدند.
...
پوستش ترک برداشت.
...
بالهای سفیدش یکییکی سیاه شدند.
...
و لبخند زد.
...
+«پس...»
...
+«این دختر...»
...
+«جای منو گرفته؟»
...
صدایش دیگر شبیه ا.ت نبود.
...
بیشتر...
شبیه زمزمهی هزاران نفر بود.
...
ناگهان...
زمین لرزید.
...
درختان سیاه شروع به حرکت کردند.
...
ریشههایشان از خاک بیرون آمدند.
...
جونگکوک شمشیرش را بیرون کشید.
...
_«برو پشت سرم.»
...
ا.ت این بار بدون مخالفت، یک قدم عقب رفت.
...
موجود سفیدپوش دستش را بالا آورد.
...
تمام مه جنگل به دورش پیچید.
...
و از دل مه...
دهها سایهی سیاه بیرون آمدند.
...
جونگکوک زیر لب گفت:
_«همینو میخواستم.»
...
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
...
+«چی؟!»
...
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
...
_«تمرین واقعی...»
...
قبل از اینکه ا.ت چیزی بگوید...
جونگکوک با سرعتی باورنکردنی به دل سایهها زد.
...
فقط یک حرکت...
...
شمشیر سیاهش در هوا درخشید.
...
سه سایه همزمان از بین رفتند.
...
اما...
به جای ناپدید شدن...
دوباره از دل مه شکل گرفتند.
...
جونگکوک اخم کرد.
...
_«همونطور که حدس میزدم...»
...
_«اینا با شمشیر از بین نمیرن.»
...
در همان لحظه...
یکی از سایهها از پشت سر جونگکوک حمله کرد.
...
ا.ت با ترس فریاد زد:
...
+«کوک... پشت سرت!»
...
ادامه دارد...
پارت²
فصل دوم :
آینهی ترس
...
صدای دختر میان درختان پیچید.
...
«بالاخره پیدات کردم...»
...
ا.ت نفسش را در سینه حبس کرد.
...
دختر...
موهای بلند سفید داشت.
چشمان عسلی.
قد کوتاه.
حتی لباسش هم شبیه خودش بود.
...
+«این...»
...
+«منم؟»
...
جونگکوک همان لحظه جلوی ا.ت ایستاد.
...
دستش را جلوی او گرفت.
...
_«از پشت سرم تکون نخور.»
...
نگاهش از آن دختر برداشته نمیشد.
...
دختر سفیدپوش فقط لبخند میزد.
...
اما...
لبخندش آرامآرام کشیدهتر شد.
...
بیشتر...
و بیشتر...
تا جایی که دیگر انسانی به نظر نمیرسید.
...
ا.ت بیاختیار قدمی عقب رفت.
...
+«اون... اون کیه؟»
...
جونگکوک با صدایی آرام گفت:
_«اون تو نیستی.»
...
+«پس چیه؟»
...
_«دره، از ترسهای آدمها موجود میسازه.»
...
+«یعنی...»
...
_«اون چیزی که میبینی، حقیقت نیست.»
...
در همان لحظه...
دختر سفیدپوش شروع به خندیدن کرد.
...
صدای خندهاش...
کمکم به صدای گریه تبدیل شد.
...
بعد...
فریاد.
...
☆«کمکم کن...»
...
ا.ت قلبش فشرده شد.
...
+«اون... داره کمک میخواد!»
...
خواست به سمتش بدود...
اما جونگکوک مچ دستش را گرفت.
...
_«نه.»
...
+«ولم کن!»
...
_«بهش نگاه نکن.»
...
+«ولی اون...»
...
_«گفتم نه!»
...
برای اولین بار...
جونگکوک صدایش را برای ا.ت بلند کرد.
...
چشمان قرمزش از همیشه جدیتر بودند.
...
_«دره از مهربونیت سوءاستفاده میکنه.»
...
_«هرچی بیشتر دلت براش بسوزه...»
...
_«قویتر میشه.»
...
ا.ت ساکت شد.
...
اما همان لحظه...
دختر سفیدپوش سرش را بالا آورد.
...
چشمان عسلیاش...
به آرامی قرمز شدند.
...
پوستش ترک برداشت.
...
بالهای سفیدش یکییکی سیاه شدند.
...
و لبخند زد.
...
+«پس...»
...
+«این دختر...»
...
+«جای منو گرفته؟»
...
صدایش دیگر شبیه ا.ت نبود.
...
بیشتر...
شبیه زمزمهی هزاران نفر بود.
...
ناگهان...
زمین لرزید.
...
درختان سیاه شروع به حرکت کردند.
...
ریشههایشان از خاک بیرون آمدند.
...
جونگکوک شمشیرش را بیرون کشید.
...
_«برو پشت سرم.»
...
ا.ت این بار بدون مخالفت، یک قدم عقب رفت.
...
موجود سفیدپوش دستش را بالا آورد.
...
تمام مه جنگل به دورش پیچید.
...
و از دل مه...
دهها سایهی سیاه بیرون آمدند.
...
جونگکوک زیر لب گفت:
_«همینو میخواستم.»
...
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
...
+«چی؟!»
...
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
...
_«تمرین واقعی...»
...
قبل از اینکه ا.ت چیزی بگوید...
جونگکوک با سرعتی باورنکردنی به دل سایهها زد.
...
فقط یک حرکت...
...
شمشیر سیاهش در هوا درخشید.
...
سه سایه همزمان از بین رفتند.
...
اما...
به جای ناپدید شدن...
دوباره از دل مه شکل گرفتند.
...
جونگکوک اخم کرد.
...
_«همونطور که حدس میزدم...»
...
_«اینا با شمشیر از بین نمیرن.»
...
در همان لحظه...
یکی از سایهها از پشت سر جونگکوک حمله کرد.
...
ا.ت با ترس فریاد زد:
...
+«کوک... پشت سرت!»
...
ادامه دارد...
- ۹۵۶
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط