{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

...My evil angel...

...My evil angel...
پارت⁴
🪽🔥فصل دوم
اولین بوسه از سمت ا.ت
...

هوا کاملاً تاریک شده بود.

...

بعد از ساعت‌ها تمرین و مبارزه با موجودات دره‌ی فراموشی...

هر دو بالاخره به قلعه برگشتند.

...

ا.ت در را باز کرد و با خستگی گفت:

+«فکر کنم تا سه روز دیگه نتونم راه برم...»

...

جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، شنل سیاهش را روی صندلی انداخت.

...

شمشیرش را کنار دیوار گذاشت.

...

چند قدم برداشت...

اما ناگهان تعادلش را از دست داد.

...

ا.ت کمی جلو رفت.

+«کوک!»

...

قبل از اینکه جونگکوک روی زمین بیفتد، او بازویش را گرفت.

...

جونگکوک آرام گفت:

_«فقط... یکم خسته‌ام.»

...

ا.ت با اخم نگاهش کرد.

+«یکم؟ امروز نصف دره رو نابود کردی!»

...

جونگکوک برای اولین بار، بدون هیچ مقاومتی، خودش را روی مبل انداخت.

...

ات هم بی اختیار کنار او روی مبل نشست و بعد...
...
پادشاه دنیای سرخ به آرامی
سرش را روی پای ا.ت گذاشت.

...

ا.ت کاملاً خشکش زد.

...

+«ه... هی!»

...

+«داری چیکار می‌کنی؟»

...

جونگکوک چشمانش را بست.

...

_«دو دقیقه...»

...

_«بعد بلند می‌شم.»

...

صدایش از همیشه آرام‌تر بود.

...

دیگر خبری از آن فرمانروای مغرور و شکست‌ناپذیر نبود.

...

فقط...

پسری بود که خسته شده بود.

...

ا.ت به موهای مشکی و به‌هم‌ریخته‌اش نگاه کرد.

...

آهسته دستش را جلو برد.

...

برای چند لحظه مردد ماند.

...

بعد...

خیلی آرام...

چند تار از موهایش را کنار زد.

...

جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد.

...

احتمالاً خوابش برده بود.

...

ا.ت لبخند کوچکی زد.

...

+«وقتی بیداری این‌قدر اخمو و ترسناکی...»

...

+«ولی الان...»

...

+«زیاد هم بد نیستی.»

...

صورتش کم‌کم سرخ شد.

...

قلبش تند می‌زد.

...

+«اگه الان بیدار باشه چی...؟»

...

چند ثانیه با خودش کلنجار رفت.

...

بعد...

آرام خم شد.

...

یک بوسه‌ی خیلی کوتاه و نرم روی پیشانی جونگکوک گذاشت.

...

همین که خواست عقب برود...

صدایی آرام شنید.

...

_«تموم شد؟»

...

ا.ت مثل برق‌گرفته‌ها خشکش زد.

...

+«ت... تو بیدار بودی؟!»

...

جونگکوک هنوز چشم‌هایش بسته بود.

...

فقط گوشه‌ی لبش خیلی کم بالا رفت.

...

_«از همون اول.»

...

صورت ا.ت از خجالت سرخ شد.

...

+«تو... تو...»

...

+«چرا چیزی نگفتی؟!»

...

جونگکوک بالاخره چشم‌های قرمزش را باز کرد.

...

نگاهش مستقیم به چشمان عسلی ا.ت افتاد.

...

_«کنجکاو بودم...»

...

_«ببینم تا کجا پیش میری.»

...

وبعد به سرعت بلند شد.

...

ا.ت با خجالت یک بالش برداشت و آرام به بازویش زد.

...

+«احمق!»

...

جونگکوک برای اولین بار...

بلندبلند نخندید...

اما صدای خنده‌ی کوتاه و آرامش در اتاق پیچید.

...

همان لحظه...

باد ملایمی از پنجره وارد شد.

...

پرده‌ها تکان خوردند.

...

و کتاب سرنوشت‌ها، که روی میز بود...

بی‌آنکه کسی لمسش کند...

یک صفحه جلو رفت.

...

روی صفحه فقط یک جمله نوشته شد:

"احساسات... قدرت را بیدار می‌کنند."

...

اما نه ا.ت آن را دید...

و نه جونگکوک.

ادامه دارد... 🖤🪽
حمایتتون باعث ذوقم میشه تنکیو 😃🫠😉
دیدگاه ها (۰)

...My evil angel...پارت ⁵🪽🔥 فصل دومراز تبعیدشب...باران آرام ...

...My evil angel...پارت⁶🪽🔥 فصل دومآغاز جنگ سرنوشت...شب...جهن...

...My evil angel...پارت³ فصل دومقلبی که باد از آن فرمان می‌ب...

...My evil angel...پارت² فصل دوم :آینه‌ی ترس...صدای دختر میا...

پارت آخر

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁶صبح روز بعد...نور آفتاب از لای پرده‌...

نام: قرارداد نفرتPart:68جونگکوک کتش رو روی شونه‌های ا/ت اندا...

پارت 2

نام: قرارداد نفرتPart:66نیمه‌شب شده بود.خونه کاملاً ساکت بود...

نام: قرارداد نفرتPart:69جونگکوک چند لحظه دستش رو روی پیشونی ...

نام: قرارداد نفرتPart:61بعد از برگشتن به هتل، همه خسته بودن،...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁶چند ساعت بعد...همه وسایلشون رو داخل ...

پارت 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط