──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁸⁴
اما من هنوز نمیفهمیدم دلیل این رفتار ناگهانی چیه.
تا چند ساعت بعد..
وقتی مهمونی تموم شد و همه کمکم آمادهی برگشتن شدن.
دوهیون دست کوچیکش رو توی دستم گذاشته بود و همراهش به سمت ماشین میرفتیم.
حیاط عمارت تقریبا خلوت بود..
وسط راه،یهو سرشو بالا آورد و با کنجکاوی نگاهم کرد.
_رزا؟
+هوم؟
چند ثانیه مردد موند.
بعد خیلی جدی پرسید:تو نینی توی شکمت داری؟
قدمهام همونجا متوقف شد.
با چشمهای گرد شده پرسیدم:چی؟!
دوهیون با چشمهای درشت و بامزهش نگاهم کرد و گفت:نینی..
خم شدم تا همقدش بشم.
+نه! ندارم..چی باعث شد همچین فکری کنی؟
دوهیون شونههاشو بالا انداخت و خیلی عادی گفت:آجوشی مینهیوک داشت به عمو جونگکوک میگفت شاید تو نینی توی شکمت داشته باشی..
بعد آروم خندید و با شیطنت گفت:آجوشی خیلی آروم اینو گفت،ولی من شنیدمش
چشمهام گرد موند.
برای چند ثانیه حتی نمیتونستم حرف بزنم.
پس..
تمام اون رفتارها،نگرانیها و نگاهها..
همهش..
دستم ناخودآگاه روی پیشونیم نشست.
دوهیون لبشو جمع کرد و با لحن بامزهای گفت:حیف شد
من فقط بهخاطر پودر تهوعآوری که کای توی نوشیدنی ریخته بود تهوع گرفتم و اون فکر کرده..
هوفی کشیدم و بلند شدم.
دوباره دست دوهیون رو گرفتم و باهم راه افتادیم.
چند قدم با ماشین فاصله داشتیم که با یه صدا دوباره وایسادیم.
_رزا..
صدای جونگکوک بود.
آروم برگشتم سمتش.
چند قدم اونطرفتر وایساده بود.
_بدون من جایی نرو
ابروهام بالا رفت.
+چون دوهیون خوابش میومد زودتر اومدیم بیرون..
نگاهش برای لحظهای روی دوهیون موند و بعد دوباره به من برگشت.
_میدونم
راننده تا مارو دید در عقب رولزرویس رو باز کرد.
جونگکوک به در اشاره کرد و گفت:سوار شین
دوهیون با ذوق جلوتر رفت و روی صندلی نشست.
من هم کنارش نشستم.
جونگکوک سمت چپم نشست و راننده درو بست.
چند ثانیه بعد،راننده پشت فرمون قرار گرفت.
صدای روشن شدن موتور توی حیاط پیچید و ماشین آروم از جلوی عمارت فاصله گرفت.
دوهیون سرشو به شیشه تکیه داده بود و بیرون رو نگاه میکرد.
من هم ساکت مونده بودم.
اما ذهنم هنوز درگیر حرفهای چند دقیقه قبل بود.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهمو به شیشه دوختم.
خیابونهای خیس یکییکی پشت سرمون جا میموندن.
جونگکوک خیلی نسبت به من حساس شده..
اگه حقیقت رو بفهمه چی میشه؟
اگه بدونه واقعا حامـلـه نیستم..
یهو با گرمایی که روی زانوم احساس کردم سرمو انداختم پایین...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁸⁴
اما من هنوز نمیفهمیدم دلیل این رفتار ناگهانی چیه.
تا چند ساعت بعد..
وقتی مهمونی تموم شد و همه کمکم آمادهی برگشتن شدن.
دوهیون دست کوچیکش رو توی دستم گذاشته بود و همراهش به سمت ماشین میرفتیم.
حیاط عمارت تقریبا خلوت بود..
وسط راه،یهو سرشو بالا آورد و با کنجکاوی نگاهم کرد.
_رزا؟
+هوم؟
چند ثانیه مردد موند.
بعد خیلی جدی پرسید:تو نینی توی شکمت داری؟
قدمهام همونجا متوقف شد.
با چشمهای گرد شده پرسیدم:چی؟!
دوهیون با چشمهای درشت و بامزهش نگاهم کرد و گفت:نینی..
خم شدم تا همقدش بشم.
+نه! ندارم..چی باعث شد همچین فکری کنی؟
دوهیون شونههاشو بالا انداخت و خیلی عادی گفت:آجوشی مینهیوک داشت به عمو جونگکوک میگفت شاید تو نینی توی شکمت داشته باشی..
بعد آروم خندید و با شیطنت گفت:آجوشی خیلی آروم اینو گفت،ولی من شنیدمش
چشمهام گرد موند.
برای چند ثانیه حتی نمیتونستم حرف بزنم.
پس..
تمام اون رفتارها،نگرانیها و نگاهها..
همهش..
دستم ناخودآگاه روی پیشونیم نشست.
دوهیون لبشو جمع کرد و با لحن بامزهای گفت:حیف شد
من فقط بهخاطر پودر تهوعآوری که کای توی نوشیدنی ریخته بود تهوع گرفتم و اون فکر کرده..
هوفی کشیدم و بلند شدم.
دوباره دست دوهیون رو گرفتم و باهم راه افتادیم.
چند قدم با ماشین فاصله داشتیم که با یه صدا دوباره وایسادیم.
_رزا..
صدای جونگکوک بود.
آروم برگشتم سمتش.
چند قدم اونطرفتر وایساده بود.
_بدون من جایی نرو
ابروهام بالا رفت.
+چون دوهیون خوابش میومد زودتر اومدیم بیرون..
نگاهش برای لحظهای روی دوهیون موند و بعد دوباره به من برگشت.
_میدونم
راننده تا مارو دید در عقب رولزرویس رو باز کرد.
جونگکوک به در اشاره کرد و گفت:سوار شین
دوهیون با ذوق جلوتر رفت و روی صندلی نشست.
من هم کنارش نشستم.
جونگکوک سمت چپم نشست و راننده درو بست.
چند ثانیه بعد،راننده پشت فرمون قرار گرفت.
صدای روشن شدن موتور توی حیاط پیچید و ماشین آروم از جلوی عمارت فاصله گرفت.
دوهیون سرشو به شیشه تکیه داده بود و بیرون رو نگاه میکرد.
من هم ساکت مونده بودم.
اما ذهنم هنوز درگیر حرفهای چند دقیقه قبل بود.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهمو به شیشه دوختم.
خیابونهای خیس یکییکی پشت سرمون جا میموندن.
جونگکوک خیلی نسبت به من حساس شده..
اگه حقیقت رو بفهمه چی میشه؟
اگه بدونه واقعا حامـلـه نیستم..
یهو با گرمایی که روی زانوم احساس کردم سرمو انداختم پایین...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۷۴۳
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط