پارت ۶۷
پارت ۶۷
آریانا چند ثانیه فقط به سونگهو خیره ماند.
ـ چی گفتی؟
سونگهو نفس عمیقی کشید.
ـ گفتم... یونا نمرده.
آریانا با صدای لرزان گفت:
ـ امکان نداره.
ـ چرا؟
ـ چون من... خودم مراسم خاکسپاریش رو دیدم.
سونگهو سرش را پایین انداخت.
ـ مراسمی که دیدی، برای یونا نبود.
آریانا عقب رفت.
ـ پس اون سالها کجا بوده؟
سونگهو جواب نداد.
جونگکوک جلو آمد.
ـ سونگهو، دیگه وقت بازی نیست. همهچی رو بگو.
سونگهو به سختی از جایش بلند شد.
ـ یونا وقتی فهمید پروژهی ۷۲۱ قراره ادامه پیدا کنه، تصمیم گرفت ناپدید بشه.
آریانا با بغض گفت:
ـ یعنی منو ول کرد؟
ـ نه.
سونگهو آرام جواب داد:
ـ میخواست ازت محافظت کنه.
آریانا اشکهایش را پاک کرد.
ـ پس چرا هیچوقت برنگشت؟
سونگهو به او نگاه کرد.
ـ چون هر بار که میخواست برگرده، یکی از آدمهای دو هیون پیداش میکرد.
تهیونگ گفت:
ـ پس این همه سال کجا بوده؟
سونگهو مکث کرد.
ـ خارج از شهر.
آریانا با ناباوری گفت:
ـ و الان؟
سونگهو کلید را به او نشان داد.
ـ الان برگشته.
چند ساعت بعد...
همه به سمت ساختمان متروکهی پشت مدرسه رفتند.
ساختمان قدیمی و نیمهویران بود.
روی دیوار، همان شمارهی آشنا دیده میشد:
۷
جونگکوک گفت:
ـ اینجا هم شمارهی هفت...
تهیونگ جواب داد:
ـ چون اینجا مرکز اصلی پروژه بوده.
آریانا کلید را داخل قفل در کوچکی فرو کرد.
تق.
در باز شد.
داخل اتاق یک گاوصندوق قدیمی قرار داشت.
آریانا کلید را چرخاند.
در گاوصندوق باز شد.
داخلش چند پرونده، یک فلش و یک عکس بود.
آریانا عکس را برداشت.
چشمهایش پر از اشک شد.
در عکس...
یونا کنار یک دختر جوان ایستاده بود.
آریانا با تعجب گفت:
ـ این کیه؟
سونگهو آرام گفت:
ـ کسی که سالها از یونا مراقبت کرد.
جونگکوک فلش را برداشت.
ـ این چیه؟
ـ آخرین فایل پروژه.
جین لپتاپ را باز کرد.
فایل پخش شد.
تصویر یونا روی صفحه ظاهر شد.
آریانا با دیدنش نفسش بند آمد.
ـ مامان...
یونا مقابل دوربین نشسته بود.
صدایش آرام اما خسته بود:
ـ «آریانا... اگر این ویدیو رو میبینی، یعنی بالاخره حقیقت رو پیدا کردی.»
اشک از چشم آریانا سرازیر شد.
یونا ادامه داد:
ـ «من هیچوقت ترکت نکردم.»
مکث کرد.
ـ «هر روز دلم میخواست برگردم... اما نمیتونستم.»
آریانا دستش را روی دهانش گذاشت.
یونا گفت:
ـ «اگه هنوز دنبال قاتل میگردی، اشتباه نکن. کسی که منو مجبور به ناپدید شدن کرد، همون کسی نیست که فکر میکنی.»
جونگکوک با دقت به صفحه نگاه میکرد.
یونا ادامه داد:
ـ «قاتل واقعی... کسیه که از روز اول پروژه کنار ما بود.»
ویدیو ناگهان قطع شد.
آریانا با عصبانیت گفت:
ـ نه! همینجا قطع شد؟!
جین لپتاپ را بررسی کرد.
ـ فایل ناقصه.
تهیونگ آرام گفت:
ـ پس باید نسخهی کاملش رو پیدا کنیم.
ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد.
ـ لازم نیست.
همه برگشتند.
زنی در آستانهی در ایستاده بود.
موهایش کوتاه شده بود و چهرهاش خسته به نظر میرسید.
آریانا به او خیره شد.
زن آرام گفت:
ـ آریانا...
لبهای آریانا لرزید.
ـ مامان؟
زن چند قدم جلو آمد.
ـ بالاخره پیدات کردم.
آریانا دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
به سمتش دوید.
یونا او را محکم در آغوش گرفت.
ـ ببخش منو...
آریانا با گریه گفت:
ـ چرا تنهام گذاشتی؟
یونا موهایش را نوازش کرد.
ـ چون اگر میموندم، تو رو هم ازم میگرفتن.
جونگکوک و بقیه ساکت ایستاده بودند.
اما ناگهان یونا از آریانا فاصله گرفت.
چهرهاش تغییر کرد.
ـ باید از اینجا برید.
جین پرسید:
ـ چرا؟
یونا به در نگاه کرد.
ـ چون دو هیون فهمیده من برگشتم.
همان لحظه...
صدای ترمز چند ماشین بیرون ساختمان پیچید.
یونا آرام گفت:
ـ و این بار، برای من نیومده.
نگاهش روی آریانا ثابت ماند.
ـ برای تو اومده.
پایان پارت ۶۷...
آریانا چند ثانیه فقط به سونگهو خیره ماند.
ـ چی گفتی؟
سونگهو نفس عمیقی کشید.
ـ گفتم... یونا نمرده.
آریانا با صدای لرزان گفت:
ـ امکان نداره.
ـ چرا؟
ـ چون من... خودم مراسم خاکسپاریش رو دیدم.
سونگهو سرش را پایین انداخت.
ـ مراسمی که دیدی، برای یونا نبود.
آریانا عقب رفت.
ـ پس اون سالها کجا بوده؟
سونگهو جواب نداد.
جونگکوک جلو آمد.
ـ سونگهو، دیگه وقت بازی نیست. همهچی رو بگو.
سونگهو به سختی از جایش بلند شد.
ـ یونا وقتی فهمید پروژهی ۷۲۱ قراره ادامه پیدا کنه، تصمیم گرفت ناپدید بشه.
آریانا با بغض گفت:
ـ یعنی منو ول کرد؟
ـ نه.
سونگهو آرام جواب داد:
ـ میخواست ازت محافظت کنه.
آریانا اشکهایش را پاک کرد.
ـ پس چرا هیچوقت برنگشت؟
سونگهو به او نگاه کرد.
ـ چون هر بار که میخواست برگرده، یکی از آدمهای دو هیون پیداش میکرد.
تهیونگ گفت:
ـ پس این همه سال کجا بوده؟
سونگهو مکث کرد.
ـ خارج از شهر.
آریانا با ناباوری گفت:
ـ و الان؟
سونگهو کلید را به او نشان داد.
ـ الان برگشته.
چند ساعت بعد...
همه به سمت ساختمان متروکهی پشت مدرسه رفتند.
ساختمان قدیمی و نیمهویران بود.
روی دیوار، همان شمارهی آشنا دیده میشد:
۷
جونگکوک گفت:
ـ اینجا هم شمارهی هفت...
تهیونگ جواب داد:
ـ چون اینجا مرکز اصلی پروژه بوده.
آریانا کلید را داخل قفل در کوچکی فرو کرد.
تق.
در باز شد.
داخل اتاق یک گاوصندوق قدیمی قرار داشت.
آریانا کلید را چرخاند.
در گاوصندوق باز شد.
داخلش چند پرونده، یک فلش و یک عکس بود.
آریانا عکس را برداشت.
چشمهایش پر از اشک شد.
در عکس...
یونا کنار یک دختر جوان ایستاده بود.
آریانا با تعجب گفت:
ـ این کیه؟
سونگهو آرام گفت:
ـ کسی که سالها از یونا مراقبت کرد.
جونگکوک فلش را برداشت.
ـ این چیه؟
ـ آخرین فایل پروژه.
جین لپتاپ را باز کرد.
فایل پخش شد.
تصویر یونا روی صفحه ظاهر شد.
آریانا با دیدنش نفسش بند آمد.
ـ مامان...
یونا مقابل دوربین نشسته بود.
صدایش آرام اما خسته بود:
ـ «آریانا... اگر این ویدیو رو میبینی، یعنی بالاخره حقیقت رو پیدا کردی.»
اشک از چشم آریانا سرازیر شد.
یونا ادامه داد:
ـ «من هیچوقت ترکت نکردم.»
مکث کرد.
ـ «هر روز دلم میخواست برگردم... اما نمیتونستم.»
آریانا دستش را روی دهانش گذاشت.
یونا گفت:
ـ «اگه هنوز دنبال قاتل میگردی، اشتباه نکن. کسی که منو مجبور به ناپدید شدن کرد، همون کسی نیست که فکر میکنی.»
جونگکوک با دقت به صفحه نگاه میکرد.
یونا ادامه داد:
ـ «قاتل واقعی... کسیه که از روز اول پروژه کنار ما بود.»
ویدیو ناگهان قطع شد.
آریانا با عصبانیت گفت:
ـ نه! همینجا قطع شد؟!
جین لپتاپ را بررسی کرد.
ـ فایل ناقصه.
تهیونگ آرام گفت:
ـ پس باید نسخهی کاملش رو پیدا کنیم.
ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد.
ـ لازم نیست.
همه برگشتند.
زنی در آستانهی در ایستاده بود.
موهایش کوتاه شده بود و چهرهاش خسته به نظر میرسید.
آریانا به او خیره شد.
زن آرام گفت:
ـ آریانا...
لبهای آریانا لرزید.
ـ مامان؟
زن چند قدم جلو آمد.
ـ بالاخره پیدات کردم.
آریانا دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
به سمتش دوید.
یونا او را محکم در آغوش گرفت.
ـ ببخش منو...
آریانا با گریه گفت:
ـ چرا تنهام گذاشتی؟
یونا موهایش را نوازش کرد.
ـ چون اگر میموندم، تو رو هم ازم میگرفتن.
جونگکوک و بقیه ساکت ایستاده بودند.
اما ناگهان یونا از آریانا فاصله گرفت.
چهرهاش تغییر کرد.
ـ باید از اینجا برید.
جین پرسید:
ـ چرا؟
یونا به در نگاه کرد.
ـ چون دو هیون فهمیده من برگشتم.
همان لحظه...
صدای ترمز چند ماشین بیرون ساختمان پیچید.
یونا آرام گفت:
ـ و این بار، برای من نیومده.
نگاهش روی آریانا ثابت ماند.
ـ برای تو اومده.
پایان پارت ۶۷...
- ۶۷
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط