پارت ④⑨
پارت ④⑨
اسپنک محکمی به بغل رونم زد ، توی جام تکون خوردم و با دستام شونه هاشو فشار دادم
جیسونگ : مین ...هو
مینهو : اون عوضی میتونست بهم بگه تو رو برده بیمارستان و جواب تماس هامونو بده ولی ....
سریع وسط حرفش پریدم
جیسونگ : مینهو اون میخواست جواب بده ولی باتری گوشیش ضعیف بود و گوشیش بلافاصله خاموش شد
دروغ گفتم ، دارم بهش دروغ میگم تا از هیونجین کینه نداشته باشه.
جیسونگ : مینهو
مینهو : تمومش کن دیگه نمیخوام چیزی بشنوم
لبخندی زدمو دستام رو دور گردنش حلقه کردمو سرمو توی گردنش فرو بردم
جیسونگ : دلم برات تنگ شده بود
محکم به باسن ل*ختم چنگ زد و سفت بدن های برهنه مون رو بهم چسبوند
مینهو : جیسونگ؟
جیسونگ : بله؟
مینهو : باید یه چیزایی رو برات روشن کنم
سرم رو از گردنش بیرون آوردمو بهش خیره شدم.
یکم ترسناک شده بود
مینهو : اول از هم همیشه کنار من میمونی و یه لحظه هم ازم دور نمیشی حتی دست شویی هم باهم میریم.
با تعجب نگاش کردم
مینهو : دوم با غریبه ها اصلا حرف نمیزنی ، حتی با آشناهاهم به ندرت حرف میزنی.
با کسی به غیر از من حق خندیدن نداری ، بدن کسی رو جز من لمس نمی کنی ، از مهربون بودن یا نبودن کسی باهام حرف نمیزنی چون وحشتناک حسودی میکنم و وحشی میشم
به غیر از من حق بیرون رفتن ، غذاخوردن ، بازی کردن یا هرچیزی دیگه ای رو با کسی نداری.
به غیر از من به کسی نگاه نمیکنی و فقط فقط به من اهمیت میدی ، فهمیدی؟؟
جیسونگ : مینهو اینا یعنی چی؟؟
مینهو : یعنی از الان میخوام زندانیت کنم
□□□
Jisung:
مینهو : یعنی از الان میخوام زندانیت کنم
چشمام از تعجب گرد شد ، حرفی که زد برام خیلی عجیب بود.
زندانیم کنه؟؟
آخه چرا؟؟؟
نمیتونم درکش کنم.
آب دهنم رو قورت دادمو با لرزشی که از بغض توی صدام بود گفتم
جیسونگ : مین...مینهو لطفا ..می دونم الان عصبانی...هستی و..
صداش رو یکم بلند کرد
مینهو : همین که گفتم ، دیگه نمیخوام چیزی بشنوم ازم فاصله گرفت و از روی تخت بلند شد.
حوله ش رو از روی چوب لباسی گوشه ی اتاق برداشت و سمت حموم رفت ، در حموم رو باز کرد ، توی حموم رفت ، قبل از بستن در حموم بهم نگاهی انداخت
مینهو : پاشو لباس هاتو بپوش سرما نخوری
در حموم رو بست ، چند دقیقه ای به حموم خیره شده بودم.
چرا چرا اینکارو میکنه؟
آخه برای چی انقدر عصبانیه؟
یعنی به خاطر اینکه گفتم هیونجین مهربونه؟
خب من فقط میخواستم از هم کینه نداشته باشن
زانوهامو توی بغل گرفتمو لب هامو روی زانوهام گذاشتم.
حالا باید چیکار کنم؟
من...من دلم نمیخواد زندانی باشم.
بعد از اینکه پدرم قاتل شد همیشه توی خونه زندانی بودم ، از زندانی بودن متنفرم.
اسپنک محکمی به بغل رونم زد ، توی جام تکون خوردم و با دستام شونه هاشو فشار دادم
جیسونگ : مین ...هو
مینهو : اون عوضی میتونست بهم بگه تو رو برده بیمارستان و جواب تماس هامونو بده ولی ....
سریع وسط حرفش پریدم
جیسونگ : مینهو اون میخواست جواب بده ولی باتری گوشیش ضعیف بود و گوشیش بلافاصله خاموش شد
دروغ گفتم ، دارم بهش دروغ میگم تا از هیونجین کینه نداشته باشه.
جیسونگ : مینهو
مینهو : تمومش کن دیگه نمیخوام چیزی بشنوم
لبخندی زدمو دستام رو دور گردنش حلقه کردمو سرمو توی گردنش فرو بردم
جیسونگ : دلم برات تنگ شده بود
محکم به باسن ل*ختم چنگ زد و سفت بدن های برهنه مون رو بهم چسبوند
مینهو : جیسونگ؟
جیسونگ : بله؟
مینهو : باید یه چیزایی رو برات روشن کنم
سرم رو از گردنش بیرون آوردمو بهش خیره شدم.
یکم ترسناک شده بود
مینهو : اول از هم همیشه کنار من میمونی و یه لحظه هم ازم دور نمیشی حتی دست شویی هم باهم میریم.
با تعجب نگاش کردم
مینهو : دوم با غریبه ها اصلا حرف نمیزنی ، حتی با آشناهاهم به ندرت حرف میزنی.
با کسی به غیر از من حق خندیدن نداری ، بدن کسی رو جز من لمس نمی کنی ، از مهربون بودن یا نبودن کسی باهام حرف نمیزنی چون وحشتناک حسودی میکنم و وحشی میشم
به غیر از من حق بیرون رفتن ، غذاخوردن ، بازی کردن یا هرچیزی دیگه ای رو با کسی نداری.
به غیر از من به کسی نگاه نمیکنی و فقط فقط به من اهمیت میدی ، فهمیدی؟؟
جیسونگ : مینهو اینا یعنی چی؟؟
مینهو : یعنی از الان میخوام زندانیت کنم
□□□
Jisung:
مینهو : یعنی از الان میخوام زندانیت کنم
چشمام از تعجب گرد شد ، حرفی که زد برام خیلی عجیب بود.
زندانیم کنه؟؟
آخه چرا؟؟؟
نمیتونم درکش کنم.
آب دهنم رو قورت دادمو با لرزشی که از بغض توی صدام بود گفتم
جیسونگ : مین...مینهو لطفا ..می دونم الان عصبانی...هستی و..
صداش رو یکم بلند کرد
مینهو : همین که گفتم ، دیگه نمیخوام چیزی بشنوم ازم فاصله گرفت و از روی تخت بلند شد.
حوله ش رو از روی چوب لباسی گوشه ی اتاق برداشت و سمت حموم رفت ، در حموم رو باز کرد ، توی حموم رفت ، قبل از بستن در حموم بهم نگاهی انداخت
مینهو : پاشو لباس هاتو بپوش سرما نخوری
در حموم رو بست ، چند دقیقه ای به حموم خیره شده بودم.
چرا چرا اینکارو میکنه؟
آخه برای چی انقدر عصبانیه؟
یعنی به خاطر اینکه گفتم هیونجین مهربونه؟
خب من فقط میخواستم از هم کینه نداشته باشن
زانوهامو توی بغل گرفتمو لب هامو روی زانوهام گذاشتم.
حالا باید چیکار کنم؟
من...من دلم نمیخواد زندانی باشم.
بعد از اینکه پدرم قاتل شد همیشه توی خونه زندانی بودم ، از زندانی بودن متنفرم.
- ۶.۹k
- ۲۶ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط