{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✈️ چند روز بیشتر

✈️ چند روز بیشتر

پارت ۲۲

صدای اعلام پرواز دوباره در سالن پیچید.

این بار واقعاً وقت رفتن بود.

نامجون چمدون لیا رو بهش داد.

دستش رو گرفت.

ـ وقتی رسیدی، بهم پیام بده.

ـ حتماً.

ـ حتی اگه نصف شب بود.

ـ باشه.

ـ حتی اگه فقط خواستی بگی دلت برام تنگ شده.

لیا لبخند زد.

ـ مخصوصاً اون موقع.

چند ثانیه دست همدیگه رو رها نکردن.

بعد لیا مجبور شد بره.

چند قدم برداشت.

اما برگشت.

نامجون هنوز همون‌جا ایستاده بود.

لیا لبخند زد.

نامجون هم لبخند زد.

هیچ‌کدوم چیزی نگفتن.

چون هر دو می‌دونستن اگر حرف بزنن، خداحافظی سخت‌تر می‌شه.

لیا از گیت رد شد.

چند قدم جلو رفت.

دوباره برگشت.

نامجون هنوز نگاهش می‌کرد.

این بار فقط دستش رو بالا آورد.

لیا هم دست تکون داد.

بعد برای آخرین بار برگشت و رفت.

نامجون همان‌جا ماند.

تا وقتی لیا کاملاً از دیدش خارج شد.

و بعد، در میان شلوغی فرودگاه، برای اولین بار احساس کرد تمام آن پنج روز با چه سرعتی گذشته‌اند.

پنج روز.

صدها خاطره.

و عشقی که حالا قرار بود کیلومترها دورتر از او زندگی کند.

اما برای هر دویشان، آن پنج روز هیچ‌وقت فقط پنج روز نبود.

آن پنج روز، کوتاه‌ترین قسمت زندگی‌شان بود که تا آخر عمر فراموشش نمی‌کردند.

پایان.
دیدگاه ها (۱)

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۱شب، وقتی به فرودگاه رسیدن، خانواده‌ی ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۰عصر، دوباره به کنار رودخونه رفتن.همون...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۶وقتی شب شد، نامجون لیا رو به خونه رسو...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۰ شب، وقتی نامجون لیا رو جلوی خونه پیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط