{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P̵̡̠̺̖̗̪̝̓̂̏̽͜͝͠à̷̛̝̹̱̟̬̲̍͛̏ŕ̴̮̭̘́͊͒̊̓̿ţ̷̟̫͈̟̠͙̱͒̌͆̀̇͘

P̵̡̠̺̖̗̪̝̓̂̏̽͜͝͠à̷̛̝̹̱̟̬̲̍͛̏ŕ̴̮̭̘́͊͒̊̓̿ţ̷̟̫͈̟̠͙̱̣̩͒̌͆̀̇͘ ̵̹̻̖͒̆̾̀̉̏̈́1̶̧̡͙̫̱̥̻̅ͅ0̶̱̽̒͂.

گفتم : چجوری بهت اعتماد کنم....
گفت: مجبور نیستی اعتماد کنی.....ولی دیدگاه من از تو یه جاسوس بیش نیست...
گفتم: من بهت گفتم جاسوس نیستم چیکار کنم باور کنی... دست از سرم برداری من اصلاً این عوضی که میگی.... Koras و نمیشناسم(عصبی)
گفت: رئیست ناراحت میشه پشتش بهش میگی عوضیا...
(توی دلم گفتم چقدر یه آدم می‌تونه زبون نفهم باشه)
تصمیم گرفتم برگردم بالا بخوابم....
با عصا آروم آروم رفتم سمت در ....
در رو باز کردم و وارد سالن شدم هنوز ساعت10:00 نشده بود ....
سمت پله ها رفتم....
یکی یکی ازشون بالا رفتم ....
(زمزمه کردم خودش خسته نمیشه ازین همه پله)
به بالای پله رسیدم و رفتم سمت اتاقم ....
ولی قبل از اینکه برم سمت اتاقم ....
اتاقی نظرمو جلب کرد....
بنظر می‌رسید خیلی وقته درش حتی باز نشده....
بیشتر که توجه کردم متوجه شدم ...
همون تابلویی که پایینش نوشته شده بود....Nacido de la luna
دقیقاً روبه روی اون در قرار داره ....
سمت اون در رفتم ....
دستم رو روی دستگیره ی در گذاشتم....
چرخوندنش که باز شد ....
ناگهان ....



(نظرتون؟...✨)
دیدگاه ها (۷)

P̷̧̹͊̈͂̍̾͊͊̒̀̓a̴̠͓̺͇̪͉̝͛̀̇r̸̗̩̪̟͎͚͎̍̿̾͆̀́͆̉ͅt̷̞̠̭̥̼̖̹̆̈́̈́̕̚͠ͅ...

Ṕ̴͇̱̥̟͑̀͑̇̐̽̊ä̶̛̛̲̗̺͈̹̬̦͙̞́̒́̌̄̈̋ṛ̵͎͉̐̏͂́t̴̢̹̻͔̙̉̉̋͒͑̒̋͆̕ ...

P̸̨̹̝̟̠͈̏͜ͅå̵̞̙̗͒ŕ̷̪̫̮̘͔͑̚t̴̖͔̤͚̱͇̮͊̍́̐̀͝ ̷̢̝̭͔̘͎̞͖̥̈̎̇̆̅͠...

Ṗ̶͇̦̥͆̀͆̇͛͠͠a̵̡͎̭̦̖͖̩̔̈́̊̊̊̏̆͜͜ȓ̸͓̥̑͋̈́͒͂̑t̴̨̝̱̼̙̩̬̗̋͂͗̕͝ͅ ̵...

خاطرات ایمیلیا

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

چند پارتی

My nurse

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

My nurse

رمان دخت من

~~~~~(عشق ممنوعه)~~~~~~ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط