{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معجزه زندگی )

معجزه زندگی )
پارت بیست و هشت


لبخند زد و دونگهو را به آغوش پدرش سپرد ... نگران گفت
ات: روزت خوب بود ...
تهیونگ پسر بچه را در آغوشش گرفت سپس ساف نشست دونگهو را به آغوش گرفت بلافاصله دست های کوچکش دور گردن تهیونگ حلقه سد ..
تهیونگ: نه اصلا خوب نبود ولی با دیدن شما جلو در خوب شد
لبخند پر از عشق زد سپس موهای دونگهو را بوسید
ات: خوبه که آخر روزتم خوب شد ...
تهیونگ کلافه سمت ات نگاه کرد بلافاصله تند گفت
تهیونگ: اینقدر خستم برم بخوابم ؟
دخترک به این سوال تهیونگ خندید سپس آروم موهایش ریخته شد روی گوش هایش
ات: آره فکر خوبیه
تهیونگ سری تکون داد سپس دونگهو را به اغوش مادرش سپرد بلافاصله دست رو سرش گذاشت و نوازش کرد ....
تهیونگ: امروز که شیطونی نکردی نه .. ها بگو ببینم
پسر بچه تند خندید و سرش را تو گردن مادرش قائم کرد شاید فکر میکرد پدرش داشت باهاش بازی میکرد .... تهیونگ تو گلو خندید سپس سرش را سمت گونه دونگهو نزدیک کرد دخترک ناگهانی زل زد به تهیونگ که بیش از حد نزدیک بود تند آب دهنش را قورت داد ...
تهیونگ: هوی از دست بابایی قائم شدی آره .. این دونگهو پدر سوخته چرا اینقدر شیطونه ها .. درسته به مادر پشمکش رفته
دخترک تند اخم کیوتی کرد سپس زل زد به تهیونگ
ات : هی من پشمک نیستم !
تهیونگ: که چی الان بگی نیستم اسمتو عوض می‌کنه نه صورت پشمک تو عوض می‌کنه نه
خندید سپس دخترک با مشت آرومی زد به سینه تهیونگ سپس گفت
ات: هی میگم نگو ...تهیونگ: باشه باشه دخترم قهر نکن
دخترک این بار عصبی زل زد بهش از این اسم به شدت متفنر بود چون پسری به این اسم دختری را صدا می‌زند که خودشان را صاحب یک دختر معصوم میداند ...
ات : بس کن دیگه
پسر بچه تند به مادرش نگاه کرد سپس کم کم بغضش گرفت شاید او فکر‌میکرد که مادرش اون را دعوا می‌کرد کم کم چونش لرزید سپس تهیونگ تند و با ریلکس گفت
تهیونگ: نه نه پسر کوچولو من چیزی نیست
ولی این حرف نهیونگ غوغا به پا کرد پسر بچه تند و با بغض تو گلو گریه میکرد دخترک دست پاچه شد سپس اول به دونگهو نگاه کرد و بعد به تهیومگ
ات : چیکار کنم
تعیونگ: بدش به من
سپس دونگهو را از آغوش مادرش گرفت ... دخترک بغض‌بدی گرفت شاید خودش را لیاقت این بچه نمیدونه تند از روی مبل بلند شد و با قدم های تند به اتاق تهیونگ هجوم برد ... حتی گوش هم نکرد که تهیونگ تند اسمش را صدا زد ....

شرط پارت بعدی ۱۰۰ کامنت
دیدگاه ها (۱۰۴)

3 تفنگدار )پارت ۷۵جونگکوک هر دو دست هایش را دور شکم هاری حلق...

ادامه..... جونگکوک: اینو از من نخواه .. چون نمیشه دست دیگرش ...

معجزه زندگی )پارت بیست و هفت ات: تموم شد درستش کردم قدمی عقب...

ادامه ... با کت شلوار به شدت مشکی و هودی آبی رنگ کربات زرشکی...

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

دردسر بچه داری پارت۴

جادویی به نام عشق

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

دو سال گذشته بود.تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگی‌ش...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

{استاده جدید}پارت دوم... ساعت از دوازده گذشته بود.ات هنوز رو...

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت ۳ ]نزدیک ظهر، وقتی ات...

پارت⁸که یهو ات بیهوش شد و تهیونگ سریع متوجه شد و اتو براید ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط