پارت ۲۶۳
پارت ۲۶۳
با یاداوری حرفش نگران بهش زل زدم ، فکر کردم فراموش کرده ولی توی این وضعیتم یادش نرفته بود ، با همون قیافه به کمدش که هیچوقت درش رو باز نمیذاشت اشاره کرد
-برو بازش کن
+قفله...
-پس فضولی کردی اره ؟
+خب فقط میخواستم ببینم چی کجاست چی کجا نیست
-تو گفتی و منم باور کردم ، بیا...
کلیدی رو از جیبش در آورد و به دستم داد ، به سمن کمد رفتم و با استرس بازش کردم با دیدن چیزای داخل هنگ کردم ، چهارتا طبقه بود طبقه ی اولش پر از وسیله برای رابطه بود طبقه ی دومم انواع مشروب بود و طبقه ی سوم و چهارم هم اسلحه و سلاح های سرد بود
یک لحظه چشمم در کمد رو دید و برق از سه فازم پرید ، اینا همه...عکسای منن؟...اینهمه عکس از بالا تا پایین...از لحظه هایی از بزرگ شدنم ، اون همیشه حواسش بهم بوده؟
_الان ذوب میشن
با صداش از نگاه کردن به عکسها دست کشیدمو بع طرفش برگشتم
_اون جعبه ی مشکی طبقه ی بالا بیارش
جعبه رو درآوردم و در کمد رو قفل کردمو به سمت تخت رفتم ، کنارش نشستم
-بازش کن
جعبه رو باز کردم و با لباسی که داخلش بود رو درآوردم و با دیدن یه لباس خواب کاستومی به شدت خجالت آور چشمام گرد شد و نگاهمو بهش دوختم که با سرگرمی بهم نگاه میکرد
+من اینو بپوشم ؟
-نه بده من میخوام بپوشم...
«اهانی» گفتم و با اینکه داشتم از تعجب میمردم بهش دادمش که یکه خورد
-عقلتو از دست دادی عزیزم؟
+خب خودت گفتی میخوای بپوشی من چه میدونم ...
با یاداوری حرفش نگران بهش زل زدم ، فکر کردم فراموش کرده ولی توی این وضعیتم یادش نرفته بود ، با همون قیافه به کمدش که هیچوقت درش رو باز نمیذاشت اشاره کرد
-برو بازش کن
+قفله...
-پس فضولی کردی اره ؟
+خب فقط میخواستم ببینم چی کجاست چی کجا نیست
-تو گفتی و منم باور کردم ، بیا...
کلیدی رو از جیبش در آورد و به دستم داد ، به سمن کمد رفتم و با استرس بازش کردم با دیدن چیزای داخل هنگ کردم ، چهارتا طبقه بود طبقه ی اولش پر از وسیله برای رابطه بود طبقه ی دومم انواع مشروب بود و طبقه ی سوم و چهارم هم اسلحه و سلاح های سرد بود
یک لحظه چشمم در کمد رو دید و برق از سه فازم پرید ، اینا همه...عکسای منن؟...اینهمه عکس از بالا تا پایین...از لحظه هایی از بزرگ شدنم ، اون همیشه حواسش بهم بوده؟
_الان ذوب میشن
با صداش از نگاه کردن به عکسها دست کشیدمو بع طرفش برگشتم
_اون جعبه ی مشکی طبقه ی بالا بیارش
جعبه رو درآوردم و در کمد رو قفل کردمو به سمت تخت رفتم ، کنارش نشستم
-بازش کن
جعبه رو باز کردم و با لباسی که داخلش بود رو درآوردم و با دیدن یه لباس خواب کاستومی به شدت خجالت آور چشمام گرد شد و نگاهمو بهش دوختم که با سرگرمی بهم نگاه میکرد
+من اینو بپوشم ؟
-نه بده من میخوام بپوشم...
«اهانی» گفتم و با اینکه داشتم از تعجب میمردم بهش دادمش که یکه خورد
-عقلتو از دست دادی عزیزم؟
+خب خودت گفتی میخوای بپوشی من چه میدونم ...
- ۱۰.۰k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط