{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یوجون وقتی دید که هیونین سرگرم شده روبه هیون با پوزخند و

یوجون وقتی دید که هیونین سرگرم شده روبه هیون با پوزخند و در کمال آرامش گفت:


~نتونستم جلوی بچه بگم...راستش یکم اذیت میکنه ، بلاخره من و مادرش هم باید یکم تنها باشیم ، بلاخره زن و شوهریم و پر از نیازیم ، وقتی اونجا بود همش پیش یونا بود و نمیتونستم جلوی اون کاری انجام بدم
راستش وقتی شنیدم بردیش خیلی خوشحال شدم چون میتونیم بیشتر باهم باشیم،شایدم چند روز دیگه به ابجی یا داداش دیگه براش بیاریم بنظرت این خیلی خوب نیست برادر ؟


هیون عصبی با چشمای قرمز بهم نگاه کرد و میتونم بگم مطمئنن اگه باهم تنها بودیم گردنمو میکشوند ، یوجون به خوبی کارشو انجام داده بود ، روی نقطه ضعفش پاگذاشته بود ، خیلی سریع تحریکش کرده بود


-برادر عزیزم...منم واقعا خیلی ناراحت بودم از اینکه باهم تنها نیستین بخاطر همینم پسرمو بردم اما انگار اصلا یونا خونه نبوده که بخواین باهم خلوت کنید

و بعد خنده ای کرد ، بین این دو برادر موندم و نمی‌دونم باید چیکار کنم ؟ بهشون بگم بس کنید یا ساکت بینشون بشینمو بزارم بزنن همو بکشن‌..


+یوجون عزیزم ، بنظرم بهتره مسائل شخصیمونو با برادرت درمیون نزاریم!


نگاه جفتشون به من کشیده شد و بعد از چند ثانیه دوباره بهم خیره شدن ، واقعا چرا باید از یه برادر فرار میکردم میوفتادم توی دام اون یکی؟
دیدگاه ها (۱)

پارت ۲۶۲+مردی هیون؟ هیون توروخدا بلند شو توروخدا نمیر هیون ب...

پارت ۲۶۳با یاداوری حرفش نگران بهش زل زدم ، فکر کردم فراموش ک...

حالا هم دستای هیون و هم یوجون مشت شده بود و من حس میکردم هر ...

پارت ۲۶۱توی همین فکرها بودم که خوابم برد ـــــــــــــــــــ...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۷۶ویو راوی نورا ب...

True Love⑥فردا ا/تبیمارستان بودم ساعت استراحتم بود گوشیم رو ...

Love and the moonPart27ویو فردا صبح یونا: سلام عشقم کوک:(خ...

part 5نیلسو:داشتم از تعجب شاخ در می اوردم !که چرا اون پسر ا...

Love and the moonPart28وارد شرکت شدیم کوک دستم محکم گرفته ب...

فیک کوک موفقیت عشق در همراه دارد پارت ⁴ویو ا.ت فرمون رو چرخو...

Otagh baghli Part 46 «ویو سوهو » پشت مدرسه بودم و داشتم سیگ...

Do I love him, or do I hate him?p:³رفتم جلوی در مهد کودک تا ...

Iove and the moonPart22یونا: میگم کوک فردا شب دوتایی بریم شا...

!سناریو مایکی{جنگل چشمات}بلاخره شب شد و حالا دیگه باید وسایل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط