{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معامله

معامله
p3
جونگ‌کوک چند ثانیه به تهیونگ خیره ماند.
بعد نگاهش را پایین انداخت و با صدایی که فقط خودش می‌توانست بشنود، زمزمه کرد:

«درسته... همون کالایی که بهت فروخته شده‌ام.»

تهیونگ شنید.
البته که شنید.
اما هیچ واکنشی نشان نداد.
نه ناراحت شد، نه دلداری‌اش داد.
فقط با همان نگاه سرد و بی‌روح به او خیره ماند.

«اگر قرار بود بابت این معامله احساساتی بشم، اصلاً قبولش نمی‌کردم.»

جونگ‌کوک سرش را بالا آورد.
«پس خیالت راحت. منم هیچ علاقه‌ای بهت ندارم.»

تهیونگ بی‌درنگ جواب داد:
«خوبه.»

یک کلمه.
سرد.
قطعی.
جونگ‌کوک انتظار داشت حداقل چیزی در چهره‌ی مرد مقابلش تغییر کند، اما هیچ چیز ندید.
تهیونگ حتی یک قدم هم به او نزدیک نشد.
«این ازدواج برای عشق نیست.»

صدایش در تالار پیچید.
«تو قلمرو جئون رو با خودت میاری. من هم امنیت قلمرو کیم رو تضمین می‌کنم. همین.»

جونگ‌کوک پوزخند زد.

«چه رمانتیک.»
تهیونگ نگاه تیزی به او انداخت.
«من دنبال رمانس نیستم.»
سکوت.
بعد تهیونگ به پدر جونگ‌کوک نگاه کرد.

«قرارداد را بیاورید.»
پدر جونگ‌کوک لبخند رضایت‌آمیزی زد.
اما جونگ‌کوک دیگر به هیچ‌کدامشان نگاه نمی‌کرد.
انگشت‌هایش را محکم در هم قفل کرده بود.
تمام این ماجرا شبیه یک معامله بود.
او یک انسان نبود.
برای آن‌ها، فقط یک امگا بود.
یک پیوند.
یک مهر روی قرارداد.
یک راه برای تصاحب سرزمین.
تهیونگ جلو آمد و قرارداد را برداشت.

«سه شرط دارم.»
پدر جونگ‌کوک ابرو بالا انداخت.
«بگو.»
تهیونگ با آرامش گفت:
«اول؛ هیچ‌کس در امور داخلی سرزمین کیم دخالت نمی‌کند.»

«قبول.»

«دوم؛ جونگ‌کوک بعد از ازدواج در عمارت کیم زندگی می‌کند.»

جونگ‌کوک ناگهان سر بلند کرد.

«چی؟»
تهیونگ حتی نگاهش نکرد.
«سوم...»
مکث کرد.
این بار مستقیم به جونگ‌کوک نگاه کرد.
«هیچ‌کدام از ما از دیگری انتظار محبت ندارد.»

جونگ‌کوک برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد لبخند کوچکی زد.
اما آن لبخند بیشتر شبیه درد بود تا شادی.
«این یکی رو دوست داشتم.»
تهیونگ قرارداد را روی میز گذاشت.

«پس امضا کن.»
جونگ‌کوک به قلم خیره شد.
دستش را جلو برد.
قلم را برداشت.
و درست قبل از اینکه امضا کند، زیر لب گفت:
«فقط یادت باشه، تهیونگ...»
چشم‌های مشکی‌اش بالا آمدند.

«من هیچ‌وقت انتخابت نکردم.»
تهیونگ بدون کوچک‌ترین تغییر در چهره‌اش جواب داد:
«من هم هیچ‌وقت تو رو انتخاب نکردم.»
قلم روی کاغذ نشست.
و با همان امضا، سرنوشت دو خاندان برای همیشه به هم گره خورد.
دیدگاه ها (۰)

معاملهp2سه روز بعد، کاروان خاندان کیم مقابل عمارت جئون توقف ...

معاملهp1باران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌ها روی شیشه‌های ب...

BROKEN RULES | part 9صبح هانسونگ مثل همیشه شلوغ بود.جونگ‌کوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط