{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرد و سوزنده

سرد و سوزنده
3


---

پارت ۳: جنگ سرد در اتاق مهمان

صبح روز بعد، اَت با یه حوله‌ی بزرگ رو موهاش وارد سالن شد که دید کوک روی مبل لم داده، با لپ‌تاپش.
نزدیک‌تر شد، یهو ایستاد. چشم‌هاش گرد شد.

اَت: "تو... داری روی لپ‌تاپ من کار می‌کنی؟!"

کوک (آروم): "لپ‌تاپ تو تو اتاق مهمونه بود. الان اتاق مهمون اتاق منه. قانون خونه: چیزی که اون توعه، مال منه."

اَت: "عالیه! پس اگه من امشب پامو بذارم تو یخچال، کوک مال منه؟"

کوک (لبخند شیطون): "دیر گفتی. من قبلاً پامو گذاشتم رو مغزت."

**

ظهر، اَت می‌خواست قهوه بخوره، ولی تا اومد بره سمت دستگاه قهوه‌ساز...
یه کاغذ چسبیده بود روش:

> "خراب شد. چون یکی دیشب یاد نگرفته قهوه بسازه نه جادو. —JK"



اَت با چشمایی قرمز از خشم برگشت سمت کوک که از پله‌ها میومد پایین.

اَت: "تو دستگاه قهوه منو خراب کردی؟!"

کوک (خونسرد): "من فقط قهوه‌تو نوشیدم. خودش دق کرد."

اَت: "تو یه روز باعث می‌شی من از سقف بندازمت پایین و بعد برات چتر بخرم که زنده بمونی تا دوباره بندازمت."

**

شب، سر شام...

پدربزرگ غرق لذت از دعوای ملایم این دوتا نگاهشونو دنبال می‌کرد.
لیا با ناز گفت:
"پدربزرگ؟ من و کوک هم می‌تونیم یه شب با هم شام دو نفره بریم؟ فقط برای اینکه بیشتر آشنا بشیم با... مثلاً کاراش؟"

کوک که تا اون لحظه ساکت بود، گفت:
"نه."

اَت یه لقمه تو دهنش گذاشت.
"پسرعمو جان... دلت نمیاد دل لیا بشکنه؟"

کوک: "نه، دلم نمیاد معده‌م بشکنه."

لیا قیافه‌ش مثل آدمی شد که برق گرفته.
اَت با دست جلوی خنده‌شو گرفت.
پدربزرگ با نیشخند زیرلب گفت:
"این دوتا یه روز همدیگه رو می‌خورن..."

**

آخر شب، اَت روی بالکن نشسته بود. هوای خنک و سکوت شب آرومش کرده بود.

تا اینکه صدای پا اومد.
کوک کنار ایستاد، یه لیوان آب پرتقال گرفت جلوش.

کوک: "گفتم شاید بخوای بخوری... البته مطمئن نیستم تو به مایعاتم لگد نمی‌زنی."

اَت (آروم‌تر از همیشه): "امشب سرمو می‌ذارم بخوابم. ولی فردا... جنگ ادامه داره، رئیس."

کوک خندید.
کوک: "جنگ وقتی قشنگه که دشمن زرنگ باشه."

**

لبخند شیطونی تو صورت هر دو نشست، ولی پشت نگاهشون چیزی بود که هنوز هیچکدوم باورش نداشتن...


---

پایان پارت ۳


--https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
دیدگاه ها (۰)

سرد و سوزنده4---پارت ۴: بمب وسط میز شامسه روز از ورود اَت به...

سرد و سوزنده5---پارت ۵: اتحاد برای خرابکاری!صبح روز بعد از ا...

سرد و سوزنده 2---پارت ۲: جنگ جهانی عمارت جئونصبح روز بعد…اَت...

سرد و سوزنده1---پارت ۱: بازگشت به خانهصدای ویبره‌ی موبایل، خ...

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

پرسه در جنگل... غروب...آسمان کم‌کم نارنجی و بنفش شده بود.ات ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p31شب، قلعه برخلاف روز، ساکت‌تر از همیشه ...

ادامه ی پارت ۱۹۵

پرسه در جنگل... شب...باران هنوز آرام روی شیشه‌های عمارت می‌ب...

پرسه در جنگل... صبح روز بعد...نور خورشید از پنجره‌ی اتاق داخ...

پرسه در جنگل... بعدازظهر...آفتاب کم‌کم ملایم‌تر شده بود.ات ر...

تک پارتی✨یک روز بدون کوک... صبح زود بود.کوک جلوی آینه ایستاد...

پرسه در جنگل.... شب...بعد از اینکه هر دو کتابشان را بستند......

غروب...بعد از چای...ات و کوک دوباره به باغ رفتند.نسیم ملایمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط