{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴘᴀʀᴛ۲۸ | یه شب بارونی

ᴘᴀʀᴛ۲۸ | یه شب بارونی

چند روز بعد...

از صبح هوا ابری بود.

آرا بعد از تعطیل شدن مدرسه، زیر سایه‌بان ایستاده بود.

ـ آخ... چترم یادم موند.

همون موقع بارون شدیدتر شد.

بیشتر دانش‌آموزها رفتن و حیاط مدرسه کم‌کم خلوت شد.

آرا هنوز منتظر بود.

چند دقیقه بعد، یه ماشین مشکی جلوی در مدرسه توقف کرد.

جونگ‌کوک از ماشین پیاده شد.

توی دستش یه چتر مشکی بود.

وقتی آرا اونو دید، لبخند زد.

ـ آقای اخمو!

جونگ‌کوک بدون اینکه چیزی بگه، چتر رو بالای سرش گرفت.

ـ خیس میشی.

آرا آروم گفت:

ـ فکر کردم شاید به خاطر جلسه شرکت دیر بیای...

جونگ‌کوک جواب داد:

ـ قول داده بودم دنبالت بیام.

آرا با لبخند گفت:

ـ پس به قولت عمل کردی.

هر دو آروم به سمت ماشین راه افتادن.

صدای بارون همه‌جا پیچیده بود.

آرا دستش رو از زیر چتر بیرون برد و چند قطره بارون روی دستش نشست.

ـ بارون رو خیلی دوست دارم.

جونگ‌کوک نگاه کوتاهی بهش کرد.

ـ چرا؟

ـ چون بعد از هر بارون، آسمون قشنگ‌تر میشه.

جونگ‌کوک لبخند خیلی کمرنگی زد.

ـ شبیه خودتی...

آرا با تعجب برگشت.

ـ چی گفتی؟

جونگ‌کوک سریع نگاهش رو ازش گرفت.

ـ هیچی.

آرا با شیطنت خندید.

ـ نه نه... یه چیزی گفتی!

جونگ‌کوک در ماشین رو براش باز کرد.

ـ سوار شو، قبل از اینکه هر دومون خیس بشیم.

آرا با خنده سوار شد، اما تمام راه به همون جمله فکر می‌کرد...

«شبیه خودتی...»

نمی‌دونست چرا، ولی برای اولین بار، شنیدن اون جمله باعث شده بود قلبش کمی تندتر از همیشه بزنه...

ادامه دارد..
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط