{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 84

پارت 84
سپیده اومد کنارم و بهم لبخند زد درجوابش بهش لبخند زدم._ابجی ساکتو بده من برات میارم...بدون اینکه حرفی

بزنم ساکو از دستم گرفت و راه افتاد درحین خروج از بیمارستان دوباره چشمم به اون فرد افتاد فردی که تا چند ساعت

پیش تو اتاقم بود...چرا همش به من زل زده بود چرا...بی توجه به نگاهای خیرش سوار ماشین شدم...و بعد از کمی مکث

ماشین راه افتاد به پشت سرم نگاه کردم اون فرد هنوزم درحال تماشای من بود.هنوز فکرم درگیر اون فرد ناشناس

بود یعنی اون کی بود،شاید سپیده راجبش بدونه باید ازش بپرسم،به سپیده نگاه کردم سرش تو گوشی بود صداش

زدم:_سپیده...با شنیدن اسمش از زبون من نگاشو از گوشی برداشت و به من دوخت:_جانم خواهری...میتونم یه سوال

ازت بپرسم_اوهوم بپرس...امروز وقتی چشمهامو باز کردم یه پسری تو اتاق بود بهم گفت:_سعیده خانومی بلندشو

دیگه...اون کی بود تو میدونی؟سپیده
بعد از کمی مکث جواب داد:_راستش عزیزم نمیدونم‌چطوری اینو بهت

بگم_بگو چیشده...سرشو انداخت پایین و لب باز کرد:_اون شوهرته...با تعجب بهش نگاه کردم و اون سری اون حرفشو

تاکیید کرد نه باورم نمیشد...پس چرا من یادم نیس...اصلا من کی شوهر کردم...همینجور تو فکر بودم که صدای

مامان اومد:_دخترا چی پچ‌پچ میکنید بگید ماهم بدونیم...زل زل به سپیده نگاه کردم که خودش جواب مامانو

داد:_هیچی مادر من هیچی شما به رانندگیتون ادامه بدید و بعد هردو بهم نگاه کردیم و خندیدیم...دیگه بین راه

حرفی بینمون رد و بدل نشد بعد از رسیدن به خونه از خستگی زیاد سری خداحافظی کردم و رفتم تو اتاقم‌...

بعد از یه دوش حسابی از حموم اومدم بیرون...یه تاپ و شلوارک ست بنفش رنگ پوشیدمو،موهامو با سشوار خشک

کردم و دم اسبی بستمشون احساس
ضعف میکردم این چند وقت تو بیمارستان نتونسته بودم چیز زیادی
دیدگاه ها (۱)

پارت 85بخورم...پس تصمیم گرفتم برم تو اشپزخونه و یه چیزی بخور...

پارت 86سری روموبرگردوندم و از سرتاپاشو نگاه کردم و باحالتی ت...

پارت 83این حرفا از زبون سعیده قلبم هزار تیکه شد اشکام روی صو...

پارت 82سری تکون دادم و خواستم از اتاق برم بیرون که صداش مانع...

the first lie

✨REGRET✨PART: 11ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ[ویو لا...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

پارت ۵۱

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

Forced MarriagePart 39تمام مسیر هیچکدوممون حرفی نزدیمچند دقی...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 یازدهم: حصارِ خانوادگی ...

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بودلئو که از ترس داشت پس می‌افتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط