تو به من میخندی ونمیدانستی من به چه دلهره ای ازباغچه همسا
تو به من میخندی ونمیدانستی من به چه دلهره ای ازباغچه همسایه سیب را دزدیدم..
باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه،سیب دندان زده ازدست تو افتاد به خاک
وتو رفتی وهنوز سالهاست که درگوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرارکنان میدهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت...
باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه،سیب دندان زده ازدست تو افتاد به خاک
وتو رفتی وهنوز سالهاست که درگوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرارکنان میدهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت...
- ۱.۵k
- ۲۹ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط