{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 𝟒

part 𝟒

ویو ا.ت
یه آدرس نوشته شده بود
و پایینش نوشته بود به یک خدمتکار خانم نیازمندیم*با حقوق زیاد،جای خواب*
رفتم خونه و وسایلمو جمع کردم و تنها پولی که داشتم رو برای صاحب خونه فرستادم
حدود ۹ میلیون وون کم داشت ولی تونستم راضیش کنم که ماه بعد بقیشو بهش بدم
تاکسی گرفتم و رفتم یه اون آدرس
جای خیلی عجیبی بود
وسط جنگل
خیلی تاریک بود
زنگ درو زدم که یه خانم اومد درو برام باز کرد
: بفرمایید؟
ا.ت: من این برگه رو دیدم و برای خدمتکاری اومدم اینجا
: او بفرمایید داخل
رفتم داخل
یه عمارت خیلی بزرگ و قشنگ بود
: لطفا بفرمایید طبقه ی دوم سمت چپ انتهای راهرو اخرین اتاق
رفتم توی اون اتاق و چیز خیلی عجیبی دیدم
جونگکوک بود! اما کلی تغییر کرده بود، داشت سیگار میکشید که سرفم گرفت
با صدای سرفم متوجه اومدنم شد
جونگکوک: تو کی هستی و چی میخوای
ا.ت: م.. من ب.. برای خدمتکاری ا.. اومدم
جونگکوک: لکنت داری؟
ا.ت: نه
جونگکوک: پس درست حرف بزن، حالا بشین تا قوانین رو بهت بدم
جونگکوک: ۱.منو ارباب صدا میکنی و نه چیز دیگه ای، ۲.فعلا خدمتکاری ولی بعدا میتونم به عنوان زیر خوابم انتخابت کنم، ۳.پر رویی کردی مجازات میشی، ۴.همیشه سر موقع بیدار میشی و اگه دیر کردی مجازات میشی، فهمیدی؟
اما کوکی من اینجوری نبود
اوندکوکی مهربونم با خنده ی خرگوشی و صدای قشنگش کجا بود
جونگکوک: گفتم فهمیدی؟(داد)
ا.ت: ب.. بله
جونگکوک: اسمت چیه؟
ا.ت: عااا.... خب من جانگ هانا هستم
جونگکوک: حالا برو طبقه ی پایین که ببرنت توی اتاقت
رفتم پایین و راهنماییم کردن سمت یه اتاق
وسایلمو گذاشتم کنار تخت و رفتم پیش بقیه ی خدمتکارا
اجوما هم اونجا بود، اون مهربون ترین زنی بود که تو عمرم دیدم
اجوما: ا.ت خوشگلم
ا.ت: اجوما
بعدش دویدم بغلش
اجوما: اون... اون حرفا... واقعیت بود؟ که از ارباب دزدی کردی؟
ا.ت: منو مجبور کردن، یه عکس الکی از جونگکوک نشونم دادن که داشتن شکنجش میدادن، وگرنه یه دختر ۱۳ ساله چرا باید دزدی کنه؟
اجوما: من باورت میکنم دخترم، حالا بیا بهت لباست رو بدم و چندتا نکته رو بهت بگم
۱.ساعت ۸ صبح باید آماده باشی
۲.ما صبحانه و شام رو درست میکنیم و ناهار با چند نفر دیگست
ا.ت: راستی اجوما من نمیخوام جونگکوک منو بشناسه بخاطر همین منو هانا صدا کن
اجوما: باشه دخترم

ادامه توی کامنتا...
اسلاید ۱ و ۲ عمارت جونگکوک
دیدگاه ها (۱)

part 𝟓بعدش اومد سمت لبام و منم بی اختیار همراهیش کردم و بعدش...

part 𝟔جیمین: جونگکوک ببین کی اینجاستجونگکوک: این اشغال اینجا...

part 𝟑ویو ا.تنمیخواست کوک آسیب ببینه پس اونکارو کردمیه لباس ...

part 𝟐بعدش یونگی و تهیونگ پریدن تو بغل همجیمین: چی؟ تهیونگگگ...

(دلداده)ا/ت: یه بویی میاد سوا:.......ا/ت: غذاممممممممم بغل ک...

نام: قرارداد نفرتPart:33جونگکوک چند لحظه به پوشه نگاه کرد، ب...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 43ویوی ا. تبه جونگکوک نگاه کرد...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 39ویوی ا. تچند لحظه فقط به جون...

نام:قرارداد نفرتpart:⁴²هانا گفت:«چون مهمونیه دیگه.»ا/ت سرش ر...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴²چند ساعت از شروع مهمونی گذشته بود.سا...

love in the dark⑧⑨چند دقیقه بعدرسیدم و چند نفر اومدن /:شما ح...

رمان: قلب در تاریکی

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

آتیشی که از بارون شروع شد part 41ا. ت: جونگکوک؟جونگکوک: چی؟ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط