{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نوبت من شده بود

نوبت من شده بود
که معلم پرسید
صرف کن فعل رفتن را
و شروع کردم من
رفتم ...،
رفتی..... ،
رفت .......... ،
و سکوتی سرسخت
همه جا را پر کرد
سردی ِ احساسش
فاصله را رو کرد
آری رفتی ... رفت
و من اکنون تنها
مانده ام در اینجا
شادی ام غارت شد
من شکستم در خود
سهم من غربت شد
من دچارش بودم
بغض یک عادت شد
خاطرات سبزش
روی قلبم حک شد
رفت و در شکوه شب
با خدا تنها شد
و حضورش در من
آسمانی تر شد
اشک من جاری شد
صرف ِ فعل ِ رفتن
بین غم ها گم شد
و معلم آرام اشک را شد همگام
نزدیکتر آمد
روی دفترم نوشت:
تلخ ترین فعل جهان رفتن شد....
دیدگاه ها (۱)

منویسم برای تو....برای توکه مهمون قلبم شدی.....برای توکه غر...

دوسش دارممیدونین واسه چے؟!

زنی را می شناسم منکه شعرش بوی غم داردولی می خندد و گویدکه دن...

ﻏــﺮﻕ ﺩﺭﺩﻡ ﻭﻟــﮯ ﻣﮯ ﺧـﻨـﺪﻡﺧـﻨـﺪﻩ ﺍﮮ ﮐـﻪ ﺗـﻠـﺨﯿـﺶ ﺭﺍ...ﻓـﻘـﻂ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط