پارت ۲۸۶
پارت ۲۸۶
+خیلی خوب باشه ببرم
~تصمیم درستی گرفتی
سوار ماشین شدیم و راه افتاد ، نگاهی از اینه به خودم انداختم ، هنوز صورتم کبود بود ، بدنمم همینطور اما دکتر گفته بود که نباید آرایشی روش بکنم چون اینجوری خوب نمیشدن، پس فقط از اون پمادی که گفته بود میزدم...نمیدونم سوجون بهش گفته که بچه زندست یانه ، اولش باید ببینم حرفش چیه اگه حرفو روی بچه نکشوند منم هیچی نمیگم
به طرز باور نکردنی این روزا خوابالو شده بودم
زنعمو میگفت که طبیعیه و اونم که وقتی هیون رو باردار بوده اینطور بوده...مادرمم یکم بهتره اما خب از وقتی هیون رفته اونم سر سفره نمیاد ، چون هیون گفته بود که همه باید سر میز باشن! این چند روز کلی به بابا اصرار کردم تا بلاخره اجازه داد مامان بره پیش لارا و جونگین کوچولو ، بلاخره بچه بزرگ کردن دست تنها خیلی براش سخت بود ، هربار رفتم پیشش و گفتم بیاد عمارت تا پیش ما باشه و حواسمون بهش باشه گفت تویه خونه ای که خون جونگین ریخته شده نمیاد ، درسته خودمم نیاز به مراقبت داشتم اما خب زنعمو بود و کمکم میکرد بهتر بود مامان بره پیش لارا ، فکر کنم به اندازه ی کافی حرف زده باشم بنظرم بسه
+چقدر دوره....
~اره دوره ، چون خواستیم بیمارستانی که هیون توشه تحت نظر روانپزشکهای خوبی باشه اونجارو انتخاب کردیم
+الان هیون بیمارستانه؟
~اره همین چند روز پیش انتقالش دادن بیمارستان
برام سخت شد دیدنش ، حتی تصور اینکه اونو توی اون لباسها ببینمم عذابم میداد
~رسیدیم خواهری...
+ممنون ، راستی میشه بری ؟
~برای چی؟
+نمیخواد منتظرم بمونی برو به کارات برس ، میخوام یکم پیاده روی کنم
+خیلی خوب باشه ببرم
~تصمیم درستی گرفتی
سوار ماشین شدیم و راه افتاد ، نگاهی از اینه به خودم انداختم ، هنوز صورتم کبود بود ، بدنمم همینطور اما دکتر گفته بود که نباید آرایشی روش بکنم چون اینجوری خوب نمیشدن، پس فقط از اون پمادی که گفته بود میزدم...نمیدونم سوجون بهش گفته که بچه زندست یانه ، اولش باید ببینم حرفش چیه اگه حرفو روی بچه نکشوند منم هیچی نمیگم
به طرز باور نکردنی این روزا خوابالو شده بودم
زنعمو میگفت که طبیعیه و اونم که وقتی هیون رو باردار بوده اینطور بوده...مادرمم یکم بهتره اما خب از وقتی هیون رفته اونم سر سفره نمیاد ، چون هیون گفته بود که همه باید سر میز باشن! این چند روز کلی به بابا اصرار کردم تا بلاخره اجازه داد مامان بره پیش لارا و جونگین کوچولو ، بلاخره بچه بزرگ کردن دست تنها خیلی براش سخت بود ، هربار رفتم پیشش و گفتم بیاد عمارت تا پیش ما باشه و حواسمون بهش باشه گفت تویه خونه ای که خون جونگین ریخته شده نمیاد ، درسته خودمم نیاز به مراقبت داشتم اما خب زنعمو بود و کمکم میکرد بهتر بود مامان بره پیش لارا ، فکر کنم به اندازه ی کافی حرف زده باشم بنظرم بسه
+چقدر دوره....
~اره دوره ، چون خواستیم بیمارستانی که هیون توشه تحت نظر روانپزشکهای خوبی باشه اونجارو انتخاب کردیم
+الان هیون بیمارستانه؟
~اره همین چند روز پیش انتقالش دادن بیمارستان
برام سخت شد دیدنش ، حتی تصور اینکه اونو توی اون لباسها ببینمم عذابم میداد
~رسیدیم خواهری...
+ممنون ، راستی میشه بری ؟
~برای چی؟
+نمیخواد منتظرم بمونی برو به کارات برس ، میخوام یکم پیاده روی کنم
- ۷.۶k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط