𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕
ویو جونگکوک
جونگکوک چند ثانیه به اِریا خیره موند.
ـ «منظورتون چیه؟»
اِریا به پشتی صندلی تکیه داد.
ـ «اون لوکیشن اتفاقی روی گوشی نبود.»
تهیونگ ابروهاش رو بالا برد.
ـ «یعنی چی؟»
اِریا جواب نداد.
فقط به یکی از بادیگاردها اشاره کرد.
مرد یه پوشه روی میز گذاشت.
ـ «این معامله قرار نبود هیچ شاهدی داشته باشه.»
جونگکوک پوشه رو برداشت و نگاهی بهش انداخت.
ـ «پس ما بد موقع رسیدیم.»
اِریا با خونسردی گفت:
ـ «بد موقع نه... بدجایی.»
جونگکوک دوباره پوزخند زد.
ـ «حداقل طلاها واقعی بودن.»
تهیونگ با آرنج زد بهش.
ـ «تو الان واقعاً دربارهی طلا حرف میزنی؟»
ـ «آره.»
ـ «ما ممکنه همینجا بمیریم!»
جونگکوک خیلی عادی گفت:
ـ «تو زیادی منفیبافی میکنی.»
اِریا برای چند لحظه به این دو نفر نگاه کرد.
یکی بیش از حد خونسرد بود.
اون یکی هم بیش از حد حرف میزد.
بالاخره گفت:
ـ «یه پیشنهاد دارم.»
جونگکوک سرش رو بالا آورد.
ـ «گوش میدم.»
اِریا آرام گفت:
ـ «یا جواب سؤالهامو میدین...»
مکث کرد.
ـ «یا کاری میکنم خودتون آرزو کنین کاش هیچوقت اون گوشی رو ندزدیده بودین.»
لبخند از روی صورت جونگکوک محو نشد.
فقط پوزخندش کمی عمیقتر شد.
ـ «تهدید خوبیه.»
اِریا نگاه سردی بهش انداخت.
ـ «این تهدید نبود.»
ادامه دارد....
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕
ویو جونگکوک
جونگکوک چند ثانیه به اِریا خیره موند.
ـ «منظورتون چیه؟»
اِریا به پشتی صندلی تکیه داد.
ـ «اون لوکیشن اتفاقی روی گوشی نبود.»
تهیونگ ابروهاش رو بالا برد.
ـ «یعنی چی؟»
اِریا جواب نداد.
فقط به یکی از بادیگاردها اشاره کرد.
مرد یه پوشه روی میز گذاشت.
ـ «این معامله قرار نبود هیچ شاهدی داشته باشه.»
جونگکوک پوشه رو برداشت و نگاهی بهش انداخت.
ـ «پس ما بد موقع رسیدیم.»
اِریا با خونسردی گفت:
ـ «بد موقع نه... بدجایی.»
جونگکوک دوباره پوزخند زد.
ـ «حداقل طلاها واقعی بودن.»
تهیونگ با آرنج زد بهش.
ـ «تو الان واقعاً دربارهی طلا حرف میزنی؟»
ـ «آره.»
ـ «ما ممکنه همینجا بمیریم!»
جونگکوک خیلی عادی گفت:
ـ «تو زیادی منفیبافی میکنی.»
اِریا برای چند لحظه به این دو نفر نگاه کرد.
یکی بیش از حد خونسرد بود.
اون یکی هم بیش از حد حرف میزد.
بالاخره گفت:
ـ «یه پیشنهاد دارم.»
جونگکوک سرش رو بالا آورد.
ـ «گوش میدم.»
اِریا آرام گفت:
ـ «یا جواب سؤالهامو میدین...»
مکث کرد.
ـ «یا کاری میکنم خودتون آرزو کنین کاش هیچوقت اون گوشی رو ندزدیده بودین.»
لبخند از روی صورت جونگکوک محو نشد.
فقط پوزخندش کمی عمیقتر شد.
ـ «تهدید خوبیه.»
اِریا نگاه سردی بهش انداخت.
ـ «این تهدید نبود.»
ادامه دارد....
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
- ۶۱۵
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط