...My evil angel...
...My evil angel...
پارت⁸
🪽🔥 فصل دوم
دو کتاب، یک سرنوشت
...
صدای کتاب سرنوشت جهنم هنوز در میدان میپیچید...
«ا.ت... معشوقهی پادشاه دنیای سرخ... بر اثر بیدار شدن بخشی از قدرت ذاتی خود، هوشیاریاش را از دست داد.»
...
سکوت...
تمام میدان جنگ در سکوتی سنگین فرو رفت.
نه فرشتهها حمله کردند...
نه شیاطین.
همه فقط به ا.ت نگاه میکردند.
او روی زانوهایش افتاده بود.
نفسهایش سنگین شده بود.
انگار تمام نیروی بدنش را از دست داده بود.
...
جونگکوک خشکش زده بود.
ولی...
قبل از اینکه ا.ت تعادلش را از دست بدهد، دستش را دور شانههای او حلقه کرد.
_«ا.ت...»
...
ا.ت با چشمانی نیمهباز زمزمه کرد:
+«من... خوبم...»
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که از شدت خستگی، کاملا بیهوش شد.
...
تمام نگاهها به آن دو دوخته شده بود.
یکی از فرماندهان جهنم آرام گفت:
<«کتاب... هیچوقت اشتباه نمیکنه...»
...
در سمت مقابل...
یکی از فرشتههای اعظم با ناباوری گفت:
*«پس... سرنوشتش از همین حالا نوشته شده...»
...
فرماندهی بهشت با عصبانیت فریاد زد:
>«نه!»
>«قبل از اینکه قدرتش کامل بیدار بشه، باید اونو به بهشت برگردونیم!»
...
او شمشیرش را بالا برد.
اما درست همان لحظه...
جونگکوک آرام سرش را بلند کرد.
چشمان قرمزش از همیشه سردتر شده بود.
با صدایی آرام، اما محکم گفت:
_«یک قدم...»
_«فقط یک قدم نزدیک بشید...»
_«اون وقت جنگ واقعی شروع میشه.»
...
هیچکس حرکت نکرد.
حتی شش فرشتهی اعظم.
همه میدانستند...
وقتی پادشاه دنیای سرخ با این لحن حرف میزند، تهدید نمیکند...
فقط حقیقت را میگوید.
...
در همان لحظه...
کلاغ سیاه با چشمان طلایی دوباره بر فراز میدان ظاهر شد.
روی کتاب سرنوشت جهنم نشست.
با صدایی رسا اعلام کرد:
٪«جنگ امروز... پایان یافت.»
٪«ادامهی نبرد... در زمان مقرر اعلام خواهد شد.»
...
دو کتاب سرنوشت همزمان بسته شدند.
نور سفید و سرخ آسمان آرامآرام محو شد.
فرشتهها عقب نشستند.
شیاطین نیز به فرمان جونگکوک به سمت قلعه بازگشتند.
اما...
قبل از رفتن...
یکی از فرشتههای اعظم برای آخرین بار به ا.ت نگاه کرد و زیر لب گفت:
*«قدرت واقعی تو... هنوز بیدار نشده است...»
و این جمله...
تنها چیزی بود که در سکوت میدان باقی ماند.
پایان قسمت هشتم...
پارت⁸
🪽🔥 فصل دوم
دو کتاب، یک سرنوشت
...
صدای کتاب سرنوشت جهنم هنوز در میدان میپیچید...
«ا.ت... معشوقهی پادشاه دنیای سرخ... بر اثر بیدار شدن بخشی از قدرت ذاتی خود، هوشیاریاش را از دست داد.»
...
سکوت...
تمام میدان جنگ در سکوتی سنگین فرو رفت.
نه فرشتهها حمله کردند...
نه شیاطین.
همه فقط به ا.ت نگاه میکردند.
او روی زانوهایش افتاده بود.
نفسهایش سنگین شده بود.
انگار تمام نیروی بدنش را از دست داده بود.
...
جونگکوک خشکش زده بود.
ولی...
قبل از اینکه ا.ت تعادلش را از دست بدهد، دستش را دور شانههای او حلقه کرد.
_«ا.ت...»
...
ا.ت با چشمانی نیمهباز زمزمه کرد:
+«من... خوبم...»
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که از شدت خستگی، کاملا بیهوش شد.
...
تمام نگاهها به آن دو دوخته شده بود.
یکی از فرماندهان جهنم آرام گفت:
<«کتاب... هیچوقت اشتباه نمیکنه...»
...
در سمت مقابل...
یکی از فرشتههای اعظم با ناباوری گفت:
*«پس... سرنوشتش از همین حالا نوشته شده...»
...
فرماندهی بهشت با عصبانیت فریاد زد:
>«نه!»
>«قبل از اینکه قدرتش کامل بیدار بشه، باید اونو به بهشت برگردونیم!»
...
او شمشیرش را بالا برد.
اما درست همان لحظه...
جونگکوک آرام سرش را بلند کرد.
چشمان قرمزش از همیشه سردتر شده بود.
با صدایی آرام، اما محکم گفت:
_«یک قدم...»
_«فقط یک قدم نزدیک بشید...»
_«اون وقت جنگ واقعی شروع میشه.»
...
هیچکس حرکت نکرد.
حتی شش فرشتهی اعظم.
همه میدانستند...
وقتی پادشاه دنیای سرخ با این لحن حرف میزند، تهدید نمیکند...
فقط حقیقت را میگوید.
...
در همان لحظه...
کلاغ سیاه با چشمان طلایی دوباره بر فراز میدان ظاهر شد.
روی کتاب سرنوشت جهنم نشست.
با صدایی رسا اعلام کرد:
٪«جنگ امروز... پایان یافت.»
٪«ادامهی نبرد... در زمان مقرر اعلام خواهد شد.»
...
دو کتاب سرنوشت همزمان بسته شدند.
نور سفید و سرخ آسمان آرامآرام محو شد.
فرشتهها عقب نشستند.
شیاطین نیز به فرمان جونگکوک به سمت قلعه بازگشتند.
اما...
قبل از رفتن...
یکی از فرشتههای اعظم برای آخرین بار به ا.ت نگاه کرد و زیر لب گفت:
*«قدرت واقعی تو... هنوز بیدار نشده است...»
و این جمله...
تنها چیزی بود که در سکوت میدان باقی ماند.
پایان قسمت هشتم...
- ۱.۰k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط