...My evil angel...
...My evil angel...
پارت ⁷
🪽🔥 فصل دوم
ورقهای سرنوشت
صدای برخورد شمشیرها...
تمام دشت را پر کرده بود.
فرشتهها از آسمان حمله میکردند.
شیاطین از زمین پاسخ میدادند.
...
جونگکوک با یک حرکت شمشیرش را چرخاند.
سه فرشته همزمان به زمین افتادند.
در همان لحظه...
ورق...
کتاب سرنوشت بهشت یک صفحه ورق زد.
صدایی باشکوه در تمام میدان پیچید.
«فرشتهی نگهبان دروازهی دوم... به آغوش نور بازگشت.»
همه برای لحظهای سرشان را بالا آوردند.
...
چند ثانیه بعد...
یکی از فرماندهان جهنم زخمی شد و روی زمین افتاد.
ورق...
این بار کتاب سرنوشت جهنم ورق خورد.
«فرماندهی سپاه غرب دنیای سرخ... با افتخار به پایان سرنوشت خود رسید.»
...
ا.ت با ناباوری به دو کتاب نگاه کرد.
+«پس... هر اتفاقی... همون لحظه داخل کتاب ثبت میشه...»
...
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
_«هیچکس نمیتونه از سرنوشتش فرار کنه...»
بعد از چند لحظه مکث، آرامتر ادامه داد:
_«...مگر اینکه خودش اون رو تغییر بده.»
ا.ت به او نگاه کرد.
احساس کرد این جمله فقط یک حرف نبود...
انگار جونگکوک چیزی را از گذشتهی خودش به یاد آورده بود.
...
جنگ شدیدتر شد.
یکی از فرشتههای اعظم، نیزهای از نور به سمت سربازان جهنم پرتاب کرد.
دهها شیطان فرصت دفاع پیدا نکردند.
...
جونگکوک فریاد زد:
_«عقب برید!»
اما...
دیر شده بود.
...
ا.ت جلو دوید.
دستش را بالا برد.
برای اولین بار...
بدون هیچ طلسمی...
باد شدیدی از اطرافش برخاست.
خاک سرخ آسمان را پوشاند.
باد مانند سپری عظیم، نیزههای نور را منحرف کرد.
همه، حتی فرشتههای اعظم، با ناباوری به او خیره شدند.
...
یکی از آنها با ترس زمزمه کرد:
*«غیرممکنه...»
*«اون هنوز از تمام قدرتش استفاده نکرده...»
...
اما باد آرامآرام از کنترل خارج شد.
آسمان تیرهتر شد.
زمین لرزید.
...
ا.ت نفسنفس میزد.
+«ن... نه...»
+«نمیتونم... نگهش دارم...»
...
جونگکوک با نگرانی به سمتش دوید.
_«ا.ت! کافیه!»
اما دیگر دیر شده بود...
نور سفیدی از بدن ا.ت به آسمان شلیک شد.
برای اولین بار در تاریخ...
دو کتاب سرنوشت...
همزمان...
شروع به ورق خوردن کردند.
ورق...
ورق...
ورق...
صدای ورق خوردن کتابها از صدای جنگ بلندتر بود.
همهی میدان نبرد در سکوت فرو رفت.
حتی شمشیرها پایین آمدند.
کتاب سرنوشت بهشت با صدایی آرام اعلام کرد:
«ا.ت... فرشتهی تبعیدشده... بر اثر بیدار شدن بخشی از قدرت ذاتی خود، هوشیاریاش را از دست داد.»
سکوت...
و بعد...
کتاب سرنوشت جهنم نیز گشوده شد.
نور سرخش سراسر آسمان را پوشاند.
با صدایی عمیق اعلام کرد:
«ا.ت... معشوقهی پادشاه دنیای سرخ... بر اثر بیدار شدن بخشی از قدرت ذاتی خود، هوشیاریاش را از دست داد.»
...
چند لحظه...
هیچکس حتی نفس هم نمیکشید.
تمام نگاهها...
به سمت جونگکوک برگشت.
و چشمان قرمز او...
برای اولین بار...
از تعجب، کمی گشاد شد.
ادامه دارد...
این قسمت رو خیلی دوست دارم 🤭🤭🤭
پارت ⁷
🪽🔥 فصل دوم
ورقهای سرنوشت
صدای برخورد شمشیرها...
تمام دشت را پر کرده بود.
فرشتهها از آسمان حمله میکردند.
شیاطین از زمین پاسخ میدادند.
...
جونگکوک با یک حرکت شمشیرش را چرخاند.
سه فرشته همزمان به زمین افتادند.
در همان لحظه...
ورق...
کتاب سرنوشت بهشت یک صفحه ورق زد.
صدایی باشکوه در تمام میدان پیچید.
«فرشتهی نگهبان دروازهی دوم... به آغوش نور بازگشت.»
همه برای لحظهای سرشان را بالا آوردند.
...
چند ثانیه بعد...
یکی از فرماندهان جهنم زخمی شد و روی زمین افتاد.
ورق...
این بار کتاب سرنوشت جهنم ورق خورد.
«فرماندهی سپاه غرب دنیای سرخ... با افتخار به پایان سرنوشت خود رسید.»
...
ا.ت با ناباوری به دو کتاب نگاه کرد.
+«پس... هر اتفاقی... همون لحظه داخل کتاب ثبت میشه...»
...
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
_«هیچکس نمیتونه از سرنوشتش فرار کنه...»
بعد از چند لحظه مکث، آرامتر ادامه داد:
_«...مگر اینکه خودش اون رو تغییر بده.»
ا.ت به او نگاه کرد.
احساس کرد این جمله فقط یک حرف نبود...
انگار جونگکوک چیزی را از گذشتهی خودش به یاد آورده بود.
...
جنگ شدیدتر شد.
یکی از فرشتههای اعظم، نیزهای از نور به سمت سربازان جهنم پرتاب کرد.
دهها شیطان فرصت دفاع پیدا نکردند.
...
جونگکوک فریاد زد:
_«عقب برید!»
اما...
دیر شده بود.
...
ا.ت جلو دوید.
دستش را بالا برد.
برای اولین بار...
بدون هیچ طلسمی...
باد شدیدی از اطرافش برخاست.
خاک سرخ آسمان را پوشاند.
باد مانند سپری عظیم، نیزههای نور را منحرف کرد.
همه، حتی فرشتههای اعظم، با ناباوری به او خیره شدند.
...
یکی از آنها با ترس زمزمه کرد:
*«غیرممکنه...»
*«اون هنوز از تمام قدرتش استفاده نکرده...»
...
اما باد آرامآرام از کنترل خارج شد.
آسمان تیرهتر شد.
زمین لرزید.
...
ا.ت نفسنفس میزد.
+«ن... نه...»
+«نمیتونم... نگهش دارم...»
...
جونگکوک با نگرانی به سمتش دوید.
_«ا.ت! کافیه!»
اما دیگر دیر شده بود...
نور سفیدی از بدن ا.ت به آسمان شلیک شد.
برای اولین بار در تاریخ...
دو کتاب سرنوشت...
همزمان...
شروع به ورق خوردن کردند.
ورق...
ورق...
ورق...
صدای ورق خوردن کتابها از صدای جنگ بلندتر بود.
همهی میدان نبرد در سکوت فرو رفت.
حتی شمشیرها پایین آمدند.
کتاب سرنوشت بهشت با صدایی آرام اعلام کرد:
«ا.ت... فرشتهی تبعیدشده... بر اثر بیدار شدن بخشی از قدرت ذاتی خود، هوشیاریاش را از دست داد.»
سکوت...
و بعد...
کتاب سرنوشت جهنم نیز گشوده شد.
نور سرخش سراسر آسمان را پوشاند.
با صدایی عمیق اعلام کرد:
«ا.ت... معشوقهی پادشاه دنیای سرخ... بر اثر بیدار شدن بخشی از قدرت ذاتی خود، هوشیاریاش را از دست داد.»
...
چند لحظه...
هیچکس حتی نفس هم نمیکشید.
تمام نگاهها...
به سمت جونگکوک برگشت.
و چشمان قرمز او...
برای اولین بار...
از تعجب، کمی گشاد شد.
ادامه دارد...
این قسمت رو خیلی دوست دارم 🤭🤭🤭
- ۹۳۱
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط