فرشته ی من
فرشته ی من
ویو رزی
جونگکوک سرشو گذاشته بود روی پای لیا و دوتاشون خوابشون برده بود...الان جیمین میادددددد
سریع رفتم سمتشون
رزی:لیا...لیا پاشو الان جیمین میاد...جونگکوکککککک
جیمین:هعی...اینا جرا اینجورین....لازم نیس بیدارشدن نکن
رزی:هییییییی....یا حسن...توف بهت ترسیدم
جیمین:توف به خودت بیریخت
رزی:الان دوباره جوجه میکنما
جیمین:....هوووووووف خدایا منو انگور کن
رزی:میخوای من انگورت کنم
جیمین:ببین هیچ کاری نمیکنی فهمیدی ...چون اگه کاری بکنی حالا منو به هرچی تبدیل کنی ميندازم بیرون
لیا:آروم تر خوابه(خوابالود)
جیمین:اصلا من فرشته ی نگهبان نخوام باید کیو ببینم از وقتی تو اومدی همش دردسر برام درست میکنی همش دنبال درس کردن کارای داداشتم وقت بود پلیسا منو(یکم بلند)
بگیرن....اَه
رزی:....چت شد یهو؟!..
ویو لیا
رزی بلند شد رفت
فک کنم ناراحت شد
لیا:داداش من ریدی
ناراحتش کردی
جیمین:به درک...مهم نیس
لیا:هه...نباید یادم بره تو هنوز همون جیمینی...جیمین سرد که هیچکس واسش مهم نیست از وقتی رزی اومده بود یکم بهتر شده بودی ولی....این حقیقتا که تو هیچ وقت تغییر نمیکنی
جیمین:تو چی میگی دیگه؟
لیا:بیخیال..چرت و پرت میگم
آروم سر جونگکوک رو گذاشتم روی مبل و یه کوسن گذاشتم زیر سرش و منم رفتم بالا تا برم پیش رزی
ویو جیمین
یعنی واقعا ناراحت شد؟
اصلا به من چه...بیخیال
نگاهم چرخید سمت در وقتی نگا کردم دیدم طلعت اونجا وایساده
جیمین:اهم...ببخشید...یکم یحثمون شد بیا تو
طلعت:نباید اینجوری باهاش رفتار میکردی..اوت برای تو فرستاده شده..برای خوشحال کردن تو..برای اینکه دوباره اون روی خوشحالتو برگردونه ولی تو باهاش بد رفتاری کردی
جیمین:میگی الان چیکار کنم
طلعت:ازشمعذرت خواهی کن
جیمین:چی؟! عمرا مگه تو خواب ببینی
طلعت:(همینطوری زل زده به جیمین)
جیمین:میگم معذرت خواهی نمیکنم...همین و بس.....چته چرا اینجوری نگام میکنی
طلعت:(همونطوری که زل زده ابرو هاشو میده بالا)
جیمین:هوووف باشه ..ولی بعد از شام الان نه..اهم
طلعت:افرین پسر خوب
حالا شام درست کنید گشن....
حرف طلعت تموم نشده بود که لیا و رزی اومدن پایین انگار لیا هم لباس عوض کرده بود تا برن بیرون....چون لباساشون بیرونی بود
لیا:ما میریم چند تا وسیله برای شام درست کردن بخریم
جیمین:اوکی
رزی بدون اینکه بهم نگا کنه رفت دم در
رزی:بیا دیگه لیا
لیا:باشه باشه
و رفتن بیرون
ویو رزی وقتی توی اتاق بود
رفتم توی اتاق و نشستم رو تخت
به زمین زل زدمو با خودم گفتم چش شد یهو
منو باش برا خوب کردن حال اون اومدم زمین
ایششش تا معذرت خواهی نکنه باهاش حرف نمیزنم همیزوریپیش خودم غر میزدم که ینفر در زد
جواب ندادم چون ممکن بود.....ادامه دارد
از این بیشتر ویسگون نمیزاره بنویسم💔
ویو رزی
جونگکوک سرشو گذاشته بود روی پای لیا و دوتاشون خوابشون برده بود...الان جیمین میادددددد
سریع رفتم سمتشون
رزی:لیا...لیا پاشو الان جیمین میاد...جونگکوکککککک
جیمین:هعی...اینا جرا اینجورین....لازم نیس بیدارشدن نکن
رزی:هییییییی....یا حسن...توف بهت ترسیدم
جیمین:توف به خودت بیریخت
رزی:الان دوباره جوجه میکنما
جیمین:....هوووووووف خدایا منو انگور کن
رزی:میخوای من انگورت کنم
جیمین:ببین هیچ کاری نمیکنی فهمیدی ...چون اگه کاری بکنی حالا منو به هرچی تبدیل کنی ميندازم بیرون
لیا:آروم تر خوابه(خوابالود)
جیمین:اصلا من فرشته ی نگهبان نخوام باید کیو ببینم از وقتی تو اومدی همش دردسر برام درست میکنی همش دنبال درس کردن کارای داداشتم وقت بود پلیسا منو(یکم بلند)
بگیرن....اَه
رزی:....چت شد یهو؟!..
ویو لیا
رزی بلند شد رفت
فک کنم ناراحت شد
لیا:داداش من ریدی
ناراحتش کردی
جیمین:به درک...مهم نیس
لیا:هه...نباید یادم بره تو هنوز همون جیمینی...جیمین سرد که هیچکس واسش مهم نیست از وقتی رزی اومده بود یکم بهتر شده بودی ولی....این حقیقتا که تو هیچ وقت تغییر نمیکنی
جیمین:تو چی میگی دیگه؟
لیا:بیخیال..چرت و پرت میگم
آروم سر جونگکوک رو گذاشتم روی مبل و یه کوسن گذاشتم زیر سرش و منم رفتم بالا تا برم پیش رزی
ویو جیمین
یعنی واقعا ناراحت شد؟
اصلا به من چه...بیخیال
نگاهم چرخید سمت در وقتی نگا کردم دیدم طلعت اونجا وایساده
جیمین:اهم...ببخشید...یکم یحثمون شد بیا تو
طلعت:نباید اینجوری باهاش رفتار میکردی..اوت برای تو فرستاده شده..برای خوشحال کردن تو..برای اینکه دوباره اون روی خوشحالتو برگردونه ولی تو باهاش بد رفتاری کردی
جیمین:میگی الان چیکار کنم
طلعت:ازشمعذرت خواهی کن
جیمین:چی؟! عمرا مگه تو خواب ببینی
طلعت:(همینطوری زل زده به جیمین)
جیمین:میگم معذرت خواهی نمیکنم...همین و بس.....چته چرا اینجوری نگام میکنی
طلعت:(همونطوری که زل زده ابرو هاشو میده بالا)
جیمین:هوووف باشه ..ولی بعد از شام الان نه..اهم
طلعت:افرین پسر خوب
حالا شام درست کنید گشن....
حرف طلعت تموم نشده بود که لیا و رزی اومدن پایین انگار لیا هم لباس عوض کرده بود تا برن بیرون....چون لباساشون بیرونی بود
لیا:ما میریم چند تا وسیله برای شام درست کردن بخریم
جیمین:اوکی
رزی بدون اینکه بهم نگا کنه رفت دم در
رزی:بیا دیگه لیا
لیا:باشه باشه
و رفتن بیرون
ویو رزی وقتی توی اتاق بود
رفتم توی اتاق و نشستم رو تخت
به زمین زل زدمو با خودم گفتم چش شد یهو
منو باش برا خوب کردن حال اون اومدم زمین
ایششش تا معذرت خواهی نکنه باهاش حرف نمیزنم همیزوریپیش خودم غر میزدم که ینفر در زد
جواب ندادم چون ممکن بود.....ادامه دارد
از این بیشتر ویسگون نمیزاره بنویسم💔
- ۲.۹k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط