پارت هشتم:
پارت هشتم:
جیمین توی این چند روز که مامان و باباش توی کاخ بودن هر روز با هم درگیری داشتند ، جیمین همیشه میگفت که دوست نداره با آرانا ازدواج کنه ، مامان و باباش هم میگفتند که هر دختری رو دوست داری بگو با اون ازدواج کن ، ولی کسی که جیمین عاشقش بود یک دختر نبود . از شانس خراب یونگی هم در آن طرف دنیا از دلتنگی به جیمین نامه فرستاد ، و از شانس خراب تر نامه به دست مامان و بابای جیمین رسید و اونا این نامه رو خوندن .
جیمین از شکار برگشته بود ، وارد اتاق غذاخوری بزرگ شد ، مامان و باباش داشتن دمنوش میخورد جیمین آمد و سلام کرد و روی صندلی نشست ، قیافه مامان و باباش داشت نگرانش میکرد ولی توجه نکرد ، نشست و مامانش براش دمنوش ریخت ، جیمین کمی از آن نوشید و گفت: وای مثل دمنوش های کاخ یونگیه . جیمین متوجه شد که جای خوبی این جمله رو نگفته برا همین گفت : منظورم این بود که در کاخ امپراتور یونگی همچنین دمنوش هایی میدادند . باباش یک نامه روی میز گذاشت و گفت: جیمین ، من زمانی که با مامانت آشنا شدم ، در واقع عاشق یک دختر دیگه بودم ، ولی چون بابام صلاح میدونست با این بانو ازدواج کنم با مامانت عروسی کردم ، الان انگار تو هم عاشق یک نفر دیگه هستی ، ولی جیمین عشق منو تو فرق داره ، من عاشق یه دختر شده بودم ولی تو عاشق یک مرد شدی ، جیمین تو نمیتونی به این عشق ادامه بدی این غیر منطقی است ، اگه هم منطقی باشه میخوای ابرو حکومت رو ببری ؟ اگه پسر دیگه ای داشتم نتونستم تورو مرخص کنم بری سراغ عشقت، ولی حیف که تنها پسرمی ، ببین جیمین این جریان رو آرانا فهمید ، اگه باهاش ازدواج نکنی ابرومون میره ، جیمین تا چند روز دیگر با آرانا ازدواج میکنی ، چه بخوای چه نخوای ، آخرین راهمون اینه جیمین.
جیمین که تمام مدت به حرف های باباش گوش میداد گفت: یعنی میگی به عشق یونگی خداحافظ بگم ؟ باباش گفت: هر چی از حرفام فهمیدی همونه جیمین ، اگه تو هم راضی نباشی اگه من کوسیس هستم نمیزارم این کارو بکنی .
جیمین از تالار خارج شد و به اتاقش رفت ، کل شب فقط گریه و زاری کرد .
( چند هفته بعد)
یونگی نگران جیمین بود ، داشت توی تالار قدم میزد که مونکوت با قیافه ناراحت وارد شد ، یونگی گفت: چرا ناراحتی مونکوت ؟ مونکوت گفت: چیز مهمی نیست ؟ یونگی گفت: نه بگو ، خیلی وقته بهت توجه نمیکنم ، فکر و ذکرم شده جیمین ، خب بگو چه خبر ؟ مونکوت کاغذی از آستینش در آورد و به یونگی داد و گفت: دلیلش اینه . یونگی کاغذ رو گرفت و خوند روش نوشته بود : دعوت نامه عروسی جیمین و آرانا
از امپراتور یونگی دعوت میشود که در عروسی حضور داشته باشند .
یونگی اینارو خوند و گفت: خوابه مگه نه مونکوت ؟ مونکوت جوابی نداد . یونگی گفت: جیمین که عروسی نمیکنه مگه نه ؟ مونکوت گفت: نمیدونم . یونگی با گریه داد زد: جیمین داره عروسی میکنه اونم با یه دختر ، وای ، مونکوت جیمین داره چیکار میکنه ، جیمین به عشقمون خیانت کرد. مونکوت گفت: همراه دعوتنامه یه نامه هم فرستاده. مونکوت نامه را به یونگی داد . یونگی با چشمان اشکآلود داشت نامه رو میخواند ، جیمینم مانند یونگی با اشک نامه رو نوشته بود ، جیمین تمام جریان رو گفته بود ، یونگی نامه رو خوند و همه چی رو در تالار گذاشت و به اتاقش رفت ، یونگی روی تختش داشت گریه میکرد ، یونگی اولین بار بود که برا یک نفر گریه میکرد ، بعد از چند ساعت شب شد و یونگی با گریه خوابش برد.
سلام گایز خوبین ؟
اینم پارت هشتم 💖
جیمین توی این چند روز که مامان و باباش توی کاخ بودن هر روز با هم درگیری داشتند ، جیمین همیشه میگفت که دوست نداره با آرانا ازدواج کنه ، مامان و باباش هم میگفتند که هر دختری رو دوست داری بگو با اون ازدواج کن ، ولی کسی که جیمین عاشقش بود یک دختر نبود . از شانس خراب یونگی هم در آن طرف دنیا از دلتنگی به جیمین نامه فرستاد ، و از شانس خراب تر نامه به دست مامان و بابای جیمین رسید و اونا این نامه رو خوندن .
جیمین از شکار برگشته بود ، وارد اتاق غذاخوری بزرگ شد ، مامان و باباش داشتن دمنوش میخورد جیمین آمد و سلام کرد و روی صندلی نشست ، قیافه مامان و باباش داشت نگرانش میکرد ولی توجه نکرد ، نشست و مامانش براش دمنوش ریخت ، جیمین کمی از آن نوشید و گفت: وای مثل دمنوش های کاخ یونگیه . جیمین متوجه شد که جای خوبی این جمله رو نگفته برا همین گفت : منظورم این بود که در کاخ امپراتور یونگی همچنین دمنوش هایی میدادند . باباش یک نامه روی میز گذاشت و گفت: جیمین ، من زمانی که با مامانت آشنا شدم ، در واقع عاشق یک دختر دیگه بودم ، ولی چون بابام صلاح میدونست با این بانو ازدواج کنم با مامانت عروسی کردم ، الان انگار تو هم عاشق یک نفر دیگه هستی ، ولی جیمین عشق منو تو فرق داره ، من عاشق یه دختر شده بودم ولی تو عاشق یک مرد شدی ، جیمین تو نمیتونی به این عشق ادامه بدی این غیر منطقی است ، اگه هم منطقی باشه میخوای ابرو حکومت رو ببری ؟ اگه پسر دیگه ای داشتم نتونستم تورو مرخص کنم بری سراغ عشقت، ولی حیف که تنها پسرمی ، ببین جیمین این جریان رو آرانا فهمید ، اگه باهاش ازدواج نکنی ابرومون میره ، جیمین تا چند روز دیگر با آرانا ازدواج میکنی ، چه بخوای چه نخوای ، آخرین راهمون اینه جیمین.
جیمین که تمام مدت به حرف های باباش گوش میداد گفت: یعنی میگی به عشق یونگی خداحافظ بگم ؟ باباش گفت: هر چی از حرفام فهمیدی همونه جیمین ، اگه تو هم راضی نباشی اگه من کوسیس هستم نمیزارم این کارو بکنی .
جیمین از تالار خارج شد و به اتاقش رفت ، کل شب فقط گریه و زاری کرد .
( چند هفته بعد)
یونگی نگران جیمین بود ، داشت توی تالار قدم میزد که مونکوت با قیافه ناراحت وارد شد ، یونگی گفت: چرا ناراحتی مونکوت ؟ مونکوت گفت: چیز مهمی نیست ؟ یونگی گفت: نه بگو ، خیلی وقته بهت توجه نمیکنم ، فکر و ذکرم شده جیمین ، خب بگو چه خبر ؟ مونکوت کاغذی از آستینش در آورد و به یونگی داد و گفت: دلیلش اینه . یونگی کاغذ رو گرفت و خوند روش نوشته بود : دعوت نامه عروسی جیمین و آرانا
از امپراتور یونگی دعوت میشود که در عروسی حضور داشته باشند .
یونگی اینارو خوند و گفت: خوابه مگه نه مونکوت ؟ مونکوت جوابی نداد . یونگی گفت: جیمین که عروسی نمیکنه مگه نه ؟ مونکوت گفت: نمیدونم . یونگی با گریه داد زد: جیمین داره عروسی میکنه اونم با یه دختر ، وای ، مونکوت جیمین داره چیکار میکنه ، جیمین به عشقمون خیانت کرد. مونکوت گفت: همراه دعوتنامه یه نامه هم فرستاده. مونکوت نامه را به یونگی داد . یونگی با چشمان اشکآلود داشت نامه رو میخواند ، جیمینم مانند یونگی با اشک نامه رو نوشته بود ، جیمین تمام جریان رو گفته بود ، یونگی نامه رو خوند و همه چی رو در تالار گذاشت و به اتاقش رفت ، یونگی روی تختش داشت گریه میکرد ، یونگی اولین بار بود که برا یک نفر گریه میکرد ، بعد از چند ساعت شب شد و یونگی با گریه خوابش برد.
سلام گایز خوبین ؟
اینم پارت هشتم 💖
- ۵.۲k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط