او نگاهش را روی من مات کرده بود ولی این بار در آن نگاه از
او نگاهش را روی من مات کرده بود ولی این بار در آن نگاه از غرور خبری نبود.دیگر در چشمهای او رنگی از خشم وجود نداشت .این بار چشمهایش معصومانه آهنگ التماس مینواخت.دوباره صدایش را شنیدم ؛کارها تا دوروز دیگر بپایان میرسد یعنی چیدن سیبها ب اتمام میرسد..بعداز گفتن این حرف سکوت کرد و منظر کلامی از طرف من ماند.منظورش را نفهمیده بودم با لبخندی کمرنگ ک روی صورتم نشسته بودگفتم:خب اینکه خیلی خوبه.و بعد مکث کوتاهی کردم و گفتم___آهان منظور شما دستمزدتان است،اصلا نگران نباشید پدرم ترتیب همه چیز را داده.وقتی این حرف مرا شنید به وضوح گذشتن برق غضبناکی را توی چشمان معصومش دیدم انگار کورسویی در چشمان او تبدیل به یاس و ناامیدی شد و با نگاه غضبناکی گفت:___ممنونم از اینکه منظورم را ب این خوبی فهمیدید.اصلا من چقدر دیوانهام که گمان میکردم رفتن ما از این دِه برای تو مهم ......مهم ....و دیگر هیچ نگفت.لحظهای سکوت کرد و بعد گفت:____مثل اینکه کاملا اشتباه کرده بودم .لعنت ب من!_چرا تا این حد احمق شده بودم.چرا خودم را ب حماقت زده بودم.یعنی این حقیقت داشت؟؟!
- ۲۹۲
- ۲۷ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط