{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(عاشق غریب)

(عاشق غریب)
پارت ۱۷
از زبان باران
عمو حسن تو چارچوب در ظاهر شد...با دیدنش تعجب کردم....اومد ،سینش رو داد جلو و گفت:
_سلمان پسر خالمی تاحالا بهت هیچی نگفتم اما دیگه داری از حد خودت میگذری....وقتی برادر زاده ام بگه نمیاد ،نمیاد
دایی به حرف عمو پورخندی زد
_حالا شما رو هم هوا ورتون نداره....فقط خواستم فرصت بدم بیاد پیش بچش....فکر کنم خودمون باید ارغوان رو بزرگ کنیم
با حرفش دنیا رو سرم آوار شد....ارغوان رو امروز گذاشته بودم پیش خاله زری....واییییی
خدایا چرا بدبختی های من تمومی نداره؟؟؟با فکر دوری از ارغوان اشکام سرازیر شد....با حرص به سمت مهرشاد هجوم آوردم با مشت های کوچیکم به بدن هیکلیش ضربه زدم...
_عوضییی....دستت به دختر من نمیخورههه
مهرشاد با دستش جفت شونم هام رو گرفت و عربده کشید:.
_اون دختر منم هستتتتت.....پس خفه شوووو
دیگه به این حرف های تحقیر آمیزش عادت کرده بودم....مهرشاد روشو ازم برگردوند که بره....با صدایی که از ته چاه میومد گفتم:
_میام
بی توجه به نگاه های عمو و بابا سوار ماشین شدم....روزای خوشم دیگه تموم شد....درسته چند روز بیشتر نبود اما به کل زندگیم توی اون خونه ی نحس مهرشاد می ارزه....با استرس شروع کردم به تکون دادن پاهام....من به خاله زری اعتماد کردم و بچم و سپردم بهش اما اون....
سعی کردم از فکرش بیام بیرون....فقط منتظر دیدن ارغوان بودم
***
مجبوری پام و تو حیاط خونه گذاشتم....زندایی با دیدن من اشکاش سرازیر شد...حتما براش خیلی سخت بوده چون جز من هیشکی رو توی این خونه نداره...با هانا هم که رابطه چندان خوبی نداره....از ته حیاط دویید اومد بغلم....
_باران...هق....دورت....هق...بگردم....کجا...هق...بودی؟
با کنایه گفتم:
_زندایی پسر و شوهرت اجازه نمیدادن زندگی کنم منم سعی کردم دور از اونا باشم....اما نترس زود روزای خوشم و ازم گرفتن....بچم و ازم گرفتن و مجبورم کردنم بیام اینجا.....حالا فکر کنم خیالشون راحت شد....داشتن میسوختن که به لب باران خنده اومده
_باران حدتو بدون
با حرف مهرشاد ساکت شدم....ازخودم حالم بهم میخورد که حرصم سر زندایی بیگناه خالی کردم...سر همدمم تو خونه....با اومدن هانا ازم جدا شد....آروم آروم اومد جلو و گفت:
_من موندم مهرشاد برات چی کم گذاشته که فرار میکنی؟؟به خاطر تو شدیم انگشت نمای مردم...
مهرشاد از پشت اومد و دس هانا رو گرفت....با لطافت گفت:
_ولش کن....ارزششو نداره خودتو ناراحت کنی
کاش یک بارم که شده با این لحن با من حرف بزنه..‌‌..من موندم اون که از من متنفره چرا طلاقم نمیده....توی این چند سال با این فکر که بالخره با منم خوب میشه خودمو گول ‌میزدم....
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
‌‌............................................................................
این پارت و دیروز نوشتم اما دستم خورد پاکید😭
هرکی لایک کنه بهش چوکولات میدم🤗🍫
دیدگاه ها (۰)

(عاشق غریب)پارت ۱۸از زبان بارانسعی کردم از فکرشون بیام بیرون...

(عاشق غریب)پارت۱۹از زبان بارانچند قدم رفتم عقب که در بهم نخو...

(عاشق غریب)پارت ۱۶از زبان بارانعجیبه که رئیس شرکت به این بزر...

(عاشق غریب)پارت ۱۵از زبان بارانسرم رو تکون داپم تا خواب از س...

پارت ششسانا: اگر حرفم رو باور نکردی اشکال ندارهفقط بهم گوش ک...

......//برده ی زیبا//.....

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

Multi-Part: 7When you were pregnant, you went to the gym wit...

پارت سوم | پشت نگاه سردت 🦋ویو آتصبح با صدای زنگ گوشی از خواب...

پارت پنج لی: راستش یونگی قبلاً عاشق یه دختر به اسم سانا بوده...

shede and shineپارت 7ویو یوری چشامو باز کردم ...... همه چی ی...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و... p18ات. تو.... تو اونو ک...

......//برده ی زیبا//......

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط