Part۱
تابع قوانین جمهوری اسلامی
(وقتی باهم دعواتون میشه و با یه پسر دیگه میری بیرون...)
راوی:
پسر خسته و عصبی روی مبل دراز کشیده بود و به اتفاقات چند ساعت قبل فکر میکرد...
فلش بک چند ساعت قبل:
_ این موضوع مهمی نیست ات ، میدونی که کار من همینه ، مجبورم با دخترا باشم
مجبوری؟ اگه مجبوری چرا اینقدر باهاشون گرم میگیری؟ خوبه منم برم با یه پسر دیگه گرم بگی...
با حس سوزشی روی گونش حرفش نصفه موند ، برای چی ؟ برای اینکه بهش گیر داده بود که چرا بایه دختر گرم بگیره ، انتظار نداشت بخاطر این موضوع ساده بهش سیلی بزنه ، با چشمایی پر از اشک به سمت پسر برگشت
دستت درد نکنه هیون....بخاطر همین موضوع ساده ای که میگی بهم سیلی زدی....
_ات....ببین ببخش....
هیچی نگو هیون...نمیخوام بشنوم...
اینو گفت و کیفشو برداشت و از خونه زد بیرون...
پایان فلش بک:)
نگران دختر بود ، نمیدونست عشقش دقیقا کجاست ، وقتی از خونه زد بیرون دنبالش رفت ، اما پیداش نکرد ، به مادرش و پدرش زنگ زد اما گفتن نمیدونن ، اما این دوستش بود که جواب تلفنش رو نداد ، و هیون اینو میدونست که باید پیش همون فرد باشه
....................
^ ات ، غصه نخور عزیزکم ، یه پسری رو میشناسم آدم خوبیه، بهش زنگ میزنم بیاد اینجا باهم آشنا بشید....
بهش زنگ بزن ، چطور اون میتونه با دخترا باشه ، بعد من نمیتونم ؟
بعد از تماس گرفتن با پسر مورد نظر تایید رو گرفت و بعد نقشمو چیدم و قرار شد فردا باهاش برم بیرون ...
(وقتی باهم دعواتون میشه و با یه پسر دیگه میری بیرون...)
راوی:
پسر خسته و عصبی روی مبل دراز کشیده بود و به اتفاقات چند ساعت قبل فکر میکرد...
فلش بک چند ساعت قبل:
_ این موضوع مهمی نیست ات ، میدونی که کار من همینه ، مجبورم با دخترا باشم
مجبوری؟ اگه مجبوری چرا اینقدر باهاشون گرم میگیری؟ خوبه منم برم با یه پسر دیگه گرم بگی...
با حس سوزشی روی گونش حرفش نصفه موند ، برای چی ؟ برای اینکه بهش گیر داده بود که چرا بایه دختر گرم بگیره ، انتظار نداشت بخاطر این موضوع ساده بهش سیلی بزنه ، با چشمایی پر از اشک به سمت پسر برگشت
دستت درد نکنه هیون....بخاطر همین موضوع ساده ای که میگی بهم سیلی زدی....
_ات....ببین ببخش....
هیچی نگو هیون...نمیخوام بشنوم...
اینو گفت و کیفشو برداشت و از خونه زد بیرون...
پایان فلش بک:)
نگران دختر بود ، نمیدونست عشقش دقیقا کجاست ، وقتی از خونه زد بیرون دنبالش رفت ، اما پیداش نکرد ، به مادرش و پدرش زنگ زد اما گفتن نمیدونن ، اما این دوستش بود که جواب تلفنش رو نداد ، و هیون اینو میدونست که باید پیش همون فرد باشه
....................
^ ات ، غصه نخور عزیزکم ، یه پسری رو میشناسم آدم خوبیه، بهش زنگ میزنم بیاد اینجا باهم آشنا بشید....
بهش زنگ بزن ، چطور اون میتونه با دخترا باشه ، بعد من نمیتونم ؟
بعد از تماس گرفتن با پسر مورد نظر تایید رو گرفت و بعد نقشمو چیدم و قرار شد فردا باهاش برم بیرون ...
- ۱۰.۸k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط