「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 139
✦.................................
بعد نگاهش را سمت افرادش برد، در یک لحظه همان حالت رئیسوار به چهرهاش برگشت:
_ بقیهش بمونه برای بعد.
هر سه نفر فوراً سر تکان دادند
مَردها: چشم، رئیس.
یکی از آنها برگشت سمت خروجی و دو نفر دیگر هم پشت سرش راه افتادند.
نیکی کمی کنار رفت تا رد شوند
یکی از مردها هنگام عبور نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت؛ انگار منتظر تأیید نهایی بود. جونگکوک فقط با حرکت مختصر سر به او فهماند برود.
وقتی در سالن بسته شد، سکوت عجیبی روی ویلا نشست
نیکی نگاهش را به جونگکوک برگرداند
+ خیلی جدی بودین...
جونگکوک بیخیال شانهای بالا انداخت
_ کار بود.
+ چه کاری؟
جونگکوک برای یک لحظه مکث کرد، نگاهش مستقیم روی صورت نیکی ماند
_ یه سری مسائل کاری.
نیکی چشمهایش را ریز کرد
+ چه کاری دقیقاً؟
جونگکوک گوشهی لبش را بالا برد
_ محرمانهست
نیکی خواست چیزی بگوید که ناگهان نگاهش به پایین افتاد، یک حرکت کوچک کافی بود؛ وقتی جونگکوک کمی جابهجا شد لبهی لباسش کنار رفت و نیکی چیزی را دید که باعث شد حرفش نصفه بماند؛ یک اسلحه.
داخل قسمت کناری شلوار جونگکوک، زیر لباسش قرار گرفته بود؛ نه کاملاً در معرض دید، اما آنقدر واضح که نیکی بفهمد چیزی که دیده، قطعاً یک وسیلهی معمولی نیست
چشمهایش چند ثانیه روی آن ماند، بعد آرام نگاهش را بالا آورد
جونگکوک متوجه شد و تمام بدنش برای کسری از ثانیه خشک شد؛ نه به خاطر اینکه نیکی اسلحه را دیده بود؛ به خاطر اینکه میدانست از اینجا به بعد ممکن است سؤالهایی شروع شود که نمیخواست جوابشان را بدهد.
نیکی با تردید پرسید:
+ اون چیه؟
نگاه جونگکوک برای لحظهای روی چشم هایش ثابت ماند، اگر حقیقت را میگفت ممکن بود نیکی از چیزی که پنهان کرده بود بترسد، ممکن بود نگاهش تغییر کند، ممکن بود فاصله بگیرد و بدتر از همه ممکن بود برود
چیزی که جونگکوک حتی حاضر نبود در ذهنش تصور کند. پس صورتش را کاملاً خونسرد نگه داشت و گفت:
_ هیچی.
نیکی ابرو بالا انداخت
+ هیچی؟
جونگکوک دستش را داخل جیبش برد و اسلحه را کمی جابهجا کرد تا کمتر دیده شود
_ وسیلهی حفاظتیه.
نیکی چند ثانیه خیره نگاهش کرد
+ حفاظتی؟
جونگکوک خیلی عادی سر تکان داد
_ آره.
+ چرا وسیلهی حفاظتی باید شبیه اسلحه باشه؟
جونگکوک برای اولین بار فهمید دروغ گفتن به نیکی سختتر از چیزی است که تصور میکرد، اما حتی یک ذره هم اجازه نداد این فکر روی صورتش دیده شود
_ چون اسلحهست.
نیکی چشمهایش گرد شد
+ پس چرا گفتی هیچی؟
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
_ چون برای من چیز خاصی نیست.
نیکی نگاهش را دوباره به جیبش انداخت
+ تو چرا اسلحه داری؟
جونگکوک یک قدم جلو آمد، آنقدر نزدیک که نگاه نیکی ناخودآگاه دوباره روی صورتش برگشت
_ چون مطمئن شم وقتی کنارمی، اتفاقی برات نمیفته.
نیکی چند ثانیه ساکت ماند، جملهی جونگ کوک آنقدر ساده گفته شده بود که حتی نمیتوانست بفهمد پشتش چه چیزی وجود دارد، هنوز نمیدانست مردی که روبهرویش ایستاده، فقط یک تاجر قدرتمند که فکرش را میکرد نیست.
نمیدانست آدمهایی که چند دقیقه قبل دورش ایستاده بودند، صرفاً محافظ و کارمند نیستند.
نیکی یک قدم جلو آمد
+ چرا هیچوقت درست و حسابی دربارهی شغلت حرف نمیزنی؟
سؤال سادهای نبود، مخصوصاً وقتی نیکی حالا روبهرویش ایستاده بود و با همان چشمهای کنجکاو منتظر جواب بود.
جونگکوک نگاهش را برای لحظهای از او گرفت.حقیقت پشت لبهایش آماده بود؛ تمام آن خیابانهای تاریک، معاملهها، دشمنها، و زندگیای که سالها با خو៸ن و قدرت ساخته بود.
اما هیچکدام را نمیتوانست به زبان بیاورد؛ نه هنوز، شاید هیچوقت. چون از میان تمام چیزهایی که در زندگیاش از دست داده بود، نیکی تنها چیزی بود که نمیخواست به هیچ قیمتی از دست بدهد.
جونگکوک دوباره نگاهش کرد و خیلی آرام گفت:
_ یه روز بهت میگم
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 139
✦.................................
بعد نگاهش را سمت افرادش برد، در یک لحظه همان حالت رئیسوار به چهرهاش برگشت:
_ بقیهش بمونه برای بعد.
هر سه نفر فوراً سر تکان دادند
مَردها: چشم، رئیس.
یکی از آنها برگشت سمت خروجی و دو نفر دیگر هم پشت سرش راه افتادند.
نیکی کمی کنار رفت تا رد شوند
یکی از مردها هنگام عبور نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت؛ انگار منتظر تأیید نهایی بود. جونگکوک فقط با حرکت مختصر سر به او فهماند برود.
وقتی در سالن بسته شد، سکوت عجیبی روی ویلا نشست
نیکی نگاهش را به جونگکوک برگرداند
+ خیلی جدی بودین...
جونگکوک بیخیال شانهای بالا انداخت
_ کار بود.
+ چه کاری؟
جونگکوک برای یک لحظه مکث کرد، نگاهش مستقیم روی صورت نیکی ماند
_ یه سری مسائل کاری.
نیکی چشمهایش را ریز کرد
+ چه کاری دقیقاً؟
جونگکوک گوشهی لبش را بالا برد
_ محرمانهست
نیکی خواست چیزی بگوید که ناگهان نگاهش به پایین افتاد، یک حرکت کوچک کافی بود؛ وقتی جونگکوک کمی جابهجا شد لبهی لباسش کنار رفت و نیکی چیزی را دید که باعث شد حرفش نصفه بماند؛ یک اسلحه.
داخل قسمت کناری شلوار جونگکوک، زیر لباسش قرار گرفته بود؛ نه کاملاً در معرض دید، اما آنقدر واضح که نیکی بفهمد چیزی که دیده، قطعاً یک وسیلهی معمولی نیست
چشمهایش چند ثانیه روی آن ماند، بعد آرام نگاهش را بالا آورد
جونگکوک متوجه شد و تمام بدنش برای کسری از ثانیه خشک شد؛ نه به خاطر اینکه نیکی اسلحه را دیده بود؛ به خاطر اینکه میدانست از اینجا به بعد ممکن است سؤالهایی شروع شود که نمیخواست جوابشان را بدهد.
نیکی با تردید پرسید:
+ اون چیه؟
نگاه جونگکوک برای لحظهای روی چشم هایش ثابت ماند، اگر حقیقت را میگفت ممکن بود نیکی از چیزی که پنهان کرده بود بترسد، ممکن بود نگاهش تغییر کند، ممکن بود فاصله بگیرد و بدتر از همه ممکن بود برود
چیزی که جونگکوک حتی حاضر نبود در ذهنش تصور کند. پس صورتش را کاملاً خونسرد نگه داشت و گفت:
_ هیچی.
نیکی ابرو بالا انداخت
+ هیچی؟
جونگکوک دستش را داخل جیبش برد و اسلحه را کمی جابهجا کرد تا کمتر دیده شود
_ وسیلهی حفاظتیه.
نیکی چند ثانیه خیره نگاهش کرد
+ حفاظتی؟
جونگکوک خیلی عادی سر تکان داد
_ آره.
+ چرا وسیلهی حفاظتی باید شبیه اسلحه باشه؟
جونگکوک برای اولین بار فهمید دروغ گفتن به نیکی سختتر از چیزی است که تصور میکرد، اما حتی یک ذره هم اجازه نداد این فکر روی صورتش دیده شود
_ چون اسلحهست.
نیکی چشمهایش گرد شد
+ پس چرا گفتی هیچی؟
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
_ چون برای من چیز خاصی نیست.
نیکی نگاهش را دوباره به جیبش انداخت
+ تو چرا اسلحه داری؟
جونگکوک یک قدم جلو آمد، آنقدر نزدیک که نگاه نیکی ناخودآگاه دوباره روی صورتش برگشت
_ چون مطمئن شم وقتی کنارمی، اتفاقی برات نمیفته.
نیکی چند ثانیه ساکت ماند، جملهی جونگ کوک آنقدر ساده گفته شده بود که حتی نمیتوانست بفهمد پشتش چه چیزی وجود دارد، هنوز نمیدانست مردی که روبهرویش ایستاده، فقط یک تاجر قدرتمند که فکرش را میکرد نیست.
نمیدانست آدمهایی که چند دقیقه قبل دورش ایستاده بودند، صرفاً محافظ و کارمند نیستند.
نیکی یک قدم جلو آمد
+ چرا هیچوقت درست و حسابی دربارهی شغلت حرف نمیزنی؟
سؤال سادهای نبود، مخصوصاً وقتی نیکی حالا روبهرویش ایستاده بود و با همان چشمهای کنجکاو منتظر جواب بود.
جونگکوک نگاهش را برای لحظهای از او گرفت.حقیقت پشت لبهایش آماده بود؛ تمام آن خیابانهای تاریک، معاملهها، دشمنها، و زندگیای که سالها با خو៸ن و قدرت ساخته بود.
اما هیچکدام را نمیتوانست به زبان بیاورد؛ نه هنوز، شاید هیچوقت. چون از میان تمام چیزهایی که در زندگیاش از دست داده بود، نیکی تنها چیزی بود که نمیخواست به هیچ قیمتی از دست بدهد.
جونگکوک دوباره نگاهش کرد و خیلی آرام گفت:
_ یه روز بهت میگم
- ۴۱۶
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط