(Part25)
(Part25)
15 سال دروغ..
فصل دوم..
24 اکتبر2029
ساعت:11:00
هیما آمانه:
واقعا تعجب کردم چه نقشه ای داره؟در حالی که دستانش را روی ل.بانم گذاشته بهم نگاه میکند در چشمانش چیزی است که نمیتوانم تشخیص دهم میخواهم از بپرسم چی شده ؟چرا دارد این کار را میکند اما هیچی نمی گویم وفقط بهش نگاه میکنم سرشو جلو میاره جوری که نفس هایش را روی پوستم حس میکنم با آن چشمان به تاریکی شبش
جئون جونگکوک:
هیچی نگفته وفقط ایستاده چرا؟چرا؟مثل صبح چشمانش به کهکشانی از خوشحالی تبدیل نمیشود؟پشیمان میشوم سرمو عقب میبرم واز انجا میرم پشت سرم میگوید"هی جونگکوک چی شده؟"ولی حتی بهش نگاه نمیکنم ومیرم...میخوامش ..ولی نه اینجوری..
24فوریه2029
هیما امانه:
5 ماه از شروع مدرسه میگذرد ومن در تمام اینم مدت جونگ هی را زیر نظر دشتم و تهیونگ درباره او تحقیق کرده بود اون ولیعهد یک کشور از کشور های پدرمه و این کشور خیلی قویه جالبه انگار حرکاتشو کنترل میکنه وفقط2 نفر دیگه بعد از اون روز مردن انگار هنوز هیچ کسی شروع به قتل نکرده یه جورایی عجیبه انگار قراره بعدا طوفانی از مرگ بیاد! تو درس ها کارم خوبه بد نیستم ودرمورد الکس تا جایی که تونستم ازش دور شدم جونگکوک روی مبل نشسته وبه زمین خیره شده لب هایش را جمع کرده وبا ان چشمان سیاه خیلی کیوت به نظر میرسد تهیونگ جلو میره ولپشو میکشه"به چی فکر میکنی؟"
_هیچی
_یعنی چی هیچی؟ می دونی فستیوال مدرسه داره شروع میهشه؟برای شب آخر یار با خودت انتخاب کردی؟
هم من و هم جونگکوک با شنیدن این حرف شوکه میشویم و هم زمان میگویم"فستیوال؟..ادامه داد..
15 سال دروغ..
فصل دوم..
24 اکتبر2029
ساعت:11:00
هیما آمانه:
واقعا تعجب کردم چه نقشه ای داره؟در حالی که دستانش را روی ل.بانم گذاشته بهم نگاه میکند در چشمانش چیزی است که نمیتوانم تشخیص دهم میخواهم از بپرسم چی شده ؟چرا دارد این کار را میکند اما هیچی نمی گویم وفقط بهش نگاه میکنم سرشو جلو میاره جوری که نفس هایش را روی پوستم حس میکنم با آن چشمان به تاریکی شبش
جئون جونگکوک:
هیچی نگفته وفقط ایستاده چرا؟چرا؟مثل صبح چشمانش به کهکشانی از خوشحالی تبدیل نمیشود؟پشیمان میشوم سرمو عقب میبرم واز انجا میرم پشت سرم میگوید"هی جونگکوک چی شده؟"ولی حتی بهش نگاه نمیکنم ومیرم...میخوامش ..ولی نه اینجوری..
24فوریه2029
هیما امانه:
5 ماه از شروع مدرسه میگذرد ومن در تمام اینم مدت جونگ هی را زیر نظر دشتم و تهیونگ درباره او تحقیق کرده بود اون ولیعهد یک کشور از کشور های پدرمه و این کشور خیلی قویه جالبه انگار حرکاتشو کنترل میکنه وفقط2 نفر دیگه بعد از اون روز مردن انگار هنوز هیچ کسی شروع به قتل نکرده یه جورایی عجیبه انگار قراره بعدا طوفانی از مرگ بیاد! تو درس ها کارم خوبه بد نیستم ودرمورد الکس تا جایی که تونستم ازش دور شدم جونگکوک روی مبل نشسته وبه زمین خیره شده لب هایش را جمع کرده وبا ان چشمان سیاه خیلی کیوت به نظر میرسد تهیونگ جلو میره ولپشو میکشه"به چی فکر میکنی؟"
_هیچی
_یعنی چی هیچی؟ می دونی فستیوال مدرسه داره شروع میهشه؟برای شب آخر یار با خودت انتخاب کردی؟
هم من و هم جونگکوک با شنیدن این حرف شوکه میشویم و هم زمان میگویم"فستیوال؟..ادامه داد..
- ۲۵.۷k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط