پ۷ف۲ ی جوری میلادو بغلم کردم ک سحر ب حرف اومد _خب حالا ی
پ۷ف۲ ی جوری میلادو بغلم کردم ک سحر ب حرف اومد _خب حالا ی بغلم بزار واس ما داداش ماهم هستا +دلم میخواد میلاد گفت_بزار بیام داخل مهمون داریم زشته باهم رفتیم داخل و نشستیم ناهارمم خوردم و مشغول تعریف شدم +مهرداد ی برنامه رژیم غذایی برا نازی جونم بنویس_چشم نازی با صدای نازش گفت_ممنون آقا مهرداد +کوچیکتم هست_این چ حرفیه +خاله چخبر _سلامتی عزیزم دلم دلتنگ شده بود ب غلام گفتم بیایم بخاطر کارش نتونست با نارنین جان اومدم سحر گفت_عه نازنین جان رانندگی بلندن _بعله بااجازه اتون گواهینامه ام دارم گرم صحبت شدیم ک مهرداد ب نازی گفت واس برنامه غذایش باید چندتا سوال بپرسه دوتاشون پاشدن رفت توی اتاق و سحرم چند دقیقه ای ی بار از فضولی میرفت میپرسید چیزی لازم ندارین بلاخره سوالای و حرفای دل مهرداد تموم شد و نازی اومد بیرون بعد چند دقیقه دیگ پاشدن رفتن
- ۱۱.۱k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط